جعده بن هبیره مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

پس از ظهور اسلام كه محيط مناسبى براى شكوفائى استعدادها و نيروهاى معنوى انسانها فراهم شد، هر يك از پيروان اسلام به تناسب استعدادهائى كه داشتند، گامهاى بزرگى به سوى تكامل برداشتند و هر كدام در زمينه ‏اى كه ذوق و استعداد آن را داشتند پرورش يافتند. افرادى بودند كه نه در يك زمينه بلكه در زمينه‏ هاى مختلف داراى استعداد بودند. نيروهاى سازنده و استعدادهاى اين افراد در پرتو آئين اسلام شكوفا گرديد و از اين رهگذر چهره ‏هاى درخشانى در جهان اسلام بر خاستند كه هر كدام در حد خود نمونه بودند .

«جعدة بن هبيره مخزومى» ار اين عده بود. او فقيهى دانشمند، سلحشورى دلير، و ناط ق ى زبردست بود (1) .

او در ميان قريش شخصيت بزرگ و ممتازى بشمار مى ‏رفت و از محبوبيت خاصى بر خوردار بود.(2)

پدر او «هبيرة بن ابى وهب» از قبيله بزرگ و معروف «مخزوم» و مادرش «ام هانى» (خواهر امير مؤمنان) از طائفه بزرگ قريش بود.

جعده در زمان پيامبر اسلام به دنيا آمد و در شهر مكه پرورش يافت و در روز فتح مكه، همراه مادرش به حضور پيامبر رسيد و بعدها در كوفه سكونت گزيد.

خاندان شجاع

روزى كه پيامبر اسلام(ص) با ده هزار سپاه نيرومند وارد شهر مكه شد و مشركان مكه تسليم شدند، ام هانى (مادر جعده) در خانه بود، شوهرش هبيره همراه يكى از پسر عموهاى خود، از چنگ على فرار كرده وارد خانه شدند، على(ع) كه با شمشير آخته آنان را تعقيب مى كرد همين كه به در خانه هبيره رسيد، با خواهر خود ام هانى كه هشت سال بود يكديگر را نديده بودند، روبرو شد و ام هانى از ورود حضرت به خانه جلوگيرى كرد.

على به سينه او زد و خواست وارد شود ولى ام‏ هانى كنار نرفت و گفت:

على آيا به زور وارد خانه من مى ‏شوى و هتك حرمت مى ‏كنى و شوهرم را مى ‏كشى آيا خجالت نمى‏ كشى كه بعد از هشت سال اينگونه با من روبرو مى ‏شوى؟

على(ع) فرمود: پيامبر خدا خون اين دو نفر را هدر اعلام نموده است، بايد آنها را بكشم.

ام هانى دست على(ع) را كه شمشير در آن بود، محكم گرفت و رها نكرد، در اين گير و دار، هبيره و پسر عمويش از در ديگر بيرون رفتند و وارد خانه ديگرى شده فرار كردند.

ام هانى به حضور پيامبر شرفياب شد و ديد حضرت در ظرف بزرگى مشغول غسل كردن است و دخترش فاطمه(ع) لباس خود را در اطراف پدر گرفته تا او را از نظرها حفظ نمايد.

ام هانى منتظر ماند تا حضرت از غسل فارغ شد و لباس پوشيد و سپس هشت ركعت نماز ظهر و عصر را به جاى آورد و پس از اتمام نماز رو كرد به ‏ام هانى و فرمود:

«آفرين بر ام هانى! براى چه آمده ‏اى؟»

ام هاني جريان همسرش و پسر عموى وى، و تعقيب على(ع) را نقل كرد. در اين هنگام على(ع) از راه رسيد، پيامبر لبخندى زد و فرمود: با ام هانى چه كردى؟

عرض كرد، از ام هانى بپرس كه با من چه كرد؟! سوگند به خدائى كه تو را به پيامبرى بر انگيخته ‏ام هانى دست مرا كه شمشير را با آن گرفته بودم، گرفت ،وقتى دستم را از دست او رها ساختم كه آن دو نفر فرار كرده بودند! پيامبر فرمود:

«اگر همه مردم، فرزندان ابوطالب بودند، همگى شجاع بودند هر كس را كه ام هانى پناه داده ما نيز پناه داديم و به هر كس امان داده ما نيز امان داديم ديگر آن دو نفر را تعقيب نكن»!

بارى هبيره كه از در ديگر خانه گريخته بود به نجران فرار كرد و تا آخر عمر باز نگشت و كافر از دنيا رفت.

در هر حال جعده از پستان چنين مادر شجاع و دليرى شير خورده و دلاورى را از دودمان مادر به ارث برده بود.

او گاهى به انتساب خود به دودمان پيامبر(ص) و دائى بزرگ و با عظمت خود على(ع) افتخار ميكرد و با زبان شعر چنين مى ‏گفت:

«اگر از نسب من بپرسى، پدرم از قبيله بنى مخزوم و مادرم از بهتريم قبيله يعنى از بنى هاشم است.

كيست كه با داشتن دائى خوب و با فضيلتى مانند على(ع) و عقيل بتواند به من فخر بفرشد؟!»(3)

البته اين علاقه جعده به امير مؤمنان(ع) يك جانبه نبود ،بلكه امير مؤمنان(ع) نيز به وى عنايت خاصى داشت و يكى از دختران خود بنام «ام الحسين» را به وى تزويج كرده بود.(4)

همه جا در كنار على(ع):

بارى اين پيوند سببى و نسبى از يكسو، و ايمان راسخ جعده به فضيلت و حقانيت امير مؤمنان(ع) از سوى ديگر، سبب شده بود كه جعده همه‏ جا در كنار امير مؤمنان(ع) قرار گيرد و در موارد گوناگون پابه پاى على(ع) گام بردارد.

در مطالعه تاريخ پر فراز و نشيب زندگانى امير مؤمنان(ع) به ويژه دوران خلافت آن حضرت، رد پاى جعده در كنار امير مؤمنان(ع) فراوان به چشم مى ‏خورد، و اين، حكايت از ارتباط و پيوند استوار معنوى ميان جعده و آن حضرت مى ‏كند.

مورخان مى ‏نويسند: هنگامى كه امير مؤمنان(ع) پس از جنگ جمل وارد كوفه شد، به حضرت پيشنهاد كردند كه در قصر دار الامارة اقامت گزيند، حضرت فرمود: قصر ابلهان را براى من منزل قرار ندهيد، و آنگاه به خانه جعده تشريف فرماشد(5).

و نيز در شب نوزدهم ماه رمضان يعنى شبى كه عبدالرحمن بن ملجم مرادى به فرق امام ضربت وارد كرد، امير مؤمنان(ع) پيش از عزيمت به مسجد، حالى آشفته داشت و اظهار اضطراب مى‏ كرد.

ام كلثوم دختر امير مؤمنان(ع) عرض كرد: دستور بده «جعده» بجاى شما با مردم نماز بخواند، حضرت فرمود: به جعده بگوئيد برود بجاى من نماز بخواند ولى سپس فرمود: نمى ‏توان از مرگ فرار كرد(6)

پيشنهاد ام كلثوم و موافقت اولى امير مؤمنان(ع) نشان مى‏ دهد كه جعده در خاندان امام يك فرد مقبول و مورد اعتماد بوده است و به همين جهت بعنوان نايب امان در اقامه نماز جماعت پيشنهاد شده است.

مورد ديگرى كه جعده در كنار امير مؤمنان(ع) قرار گرفته بود، در واپسين روزهاى حيات پر افتخار امير مؤمنان(ع) و هنگامى بود كه حضرت يكى از آخرين خطبه‏ هاى دوران عمر خود را ايراد كرد.

نوف بكالى» كه يكى از ياران نزديك امير مؤمنان(ع) است، مى‏ گويد: على (ع) هنگام ايراد خطبه(خطبه 183 نهج البلاغة) در حالى كه لباسى از پشم در تن، كفشى از ليف خرما به پا داشت، بند شمشيرش از ليف خرما بود و آثار سجده در پيشانى چضرت به چشم مى ‏خورد، روى قطعه سنگى كه «جعده بن هبيرة» نصب كرده بود، قرار گرفت و سخن آغاز كرد(7)

ناقل اين فضيه «نوف بكالى» مى ‏گويد:

امام پس از پايان خطبه، هر يك از «حسين بن على(ع)» و «قيس بن سعد» و «ابوايوب ايصارى» را به فرماندهى ده هزار نفر، نيز چند شخصيت ديگر را به فرماندهى گروههاى متعدد ديگر منصوب فرمود تا با آنان به جبهه صفين بر گردد و كار را به معاويه يكسره نمايد.

ولى هنوز يك هفته نگذشته بود كه ابن ملجم كار خود را كرد و امام به شهادت رسيد، پس از فاجعه شهادت امير مؤمنان(ع) سپاه او به كوفه بازگشت (8).

بارى اين قضيه نشان مى ‏دهد كه جعده پيوسته يكى از نزديكترين ياران امير مؤمنان(ع) بوده و در موارد و مراحل مختلف در ركاب آن حضرت بوده است.

روى همين ارتباط نزديك بود كه گاهى جعده مسائلى را از امير مؤمنان(ع) سؤال مى ‏كرد كه ديگران كمتر درباره آن مى ‏انديشيدند، از آن جمله روزى جعده به امير مؤمنان(ع) عرض كرد:

دو نفر براى مرافعه و داورى به حضور شما مى ‏آيند، يكى به قدرى به شما علاقه دارد كه شما را از جان خود عزيزتر مى ‏دارد و ديگرى بقدرى با شما دشمنى دارد كه اگر بتواند بيدرنگ تو را به قتل مى ‏رساند، با اين حال چگونه حق را به دومى مى ‏دهى و به نفع او حكم صادر مى‏ كنى؟ امير مؤمنان(ع) از اين سؤال سخت بر آشفت و فرمود:

«اگر امر داورى در ميان مردم، در اختيار من بود، ممكن بود به نفع خود داورى كنم، ولى اين امر مربوط به خداست و بندگان، هيچ اختيارى در آن ندارند»(9)

جعده مى‏گويد: پيامبر اسلام(ص) مرا از پوشيدن انگشترى طلا، نهى كرد» (10) اين - تا آنجا كه اطلاع داريم - تنها حديثى است كه جعده از پيامبر اسلام نقل كرده است.

در جبهه صفين

مهمتر از همه كوششهاى جعده در يارى امير مؤمنان(ع) شركت او در جنگ صفين و جانبازيهاى او در اين جنگ بود.

او يكى از پنج نفر قرشى بود كه در جنگ صفين در ركاب امير مؤمنان(ع) شمشير مى‏ زدند. از قريش سيزده قبيله در جناح معاويه بودند ولى در سپاه امير مؤمنان(ع) جز پنج نفر از قريش شركت نداشتند و آنان عبارت بودند از:

«محمد بن ابى بكر»، «هاشم مرقال» (پسر عبية بن ابى و قاص)، «جعدة بن هبيره» «محمدبن ابى حذيفه»، و «ابو العاص بن ربيع» (همسر زينب دختر پيامبر اسلام)(11)

ميزان فداكارى و موقعيت ممتاز جعده در جنگ صفين از شرحى كه «نصربن مزاحم» مؤلف كتاب «صفين» در اين زمينه نقل مى‏ كند، بخوبى روشن مى ‏گردد، وى مى ‏نويسد:

روزى معاويه تمام قرشيان شام را جمع كرد و گفت: «اى گروه قريش! هيچ يك از شما كار بر جسته‏اى كه فردا بتواند آن را به رخ كسى بكشد در اين جنگ انجام ندارده است، شما را چه شده و حميت ر تعصب شما قريش به كجا رفته است؟!»

«وليدبن عقبه» كه در آن مجمع بود، از سخنان معاويه خشمگين شد و گفت:

- كدام كار برجسته را مى ‏گوئى؟ هيچ يك از قرشيان عراق (ياران على) با دست و زبان خود به اندازه ما خدمت نكرده و سر بلندى ما را ندارد.

- اشتباه مى‏ كنى، ياران قرشى على(ع) جان خود را فداى على كردند و خود را سپر او قرار دادند.

- اين طور نيست، بلكه على جان خود را سپر آنان قرار مى ‏دهد و در همه مخاطرات پيشقدم مى ‏شود.

- واى بر شما! آيا يك نفر در ميان شما نيست كه با همطراز قرشى خود از سپاه على به مبارزه يا مفاخره برخيزد؟

«مروان» گفت: اما مبارزه و جنگ، على، نه به فرزندانش «حسن» و «حسين» و «محمد» (حنيفه) اجازه جنگ مى ‏دهد و نه به «اين عباس و برادران او، بلكه خود شخصاً مى ‏جنگد، ما با كدام يك از آنان بجنگيم؟(12)

اما مفاخره و بيان افتخارات خود به چه چيز افتخار كنيم به مفاخر اسلام يا جاهليت؟ اگر بخواهيم به افتخارات دوران اسلام بباليم، بايد اقرار كنيم كه افتخار نبوت از آن قبيله آنانست، و اگر بخواهيم افتخارات زمان جاهليت را پيش بكشيم، باز آنان سابقه حكومت در يمن دارند، و ما چنين سابقه اى نداريم.

و اگر به قبيله قريش بنازيم، تمام عرب به ما خواهند گفت: به عظمت خاندان عبدالمطلب اعتراف كنيد.

در اين هنگام «عتبة بن ابى سفيان» خشمگين شد و گفت: اين حرفها بس است، من فردا با جعده دست و پنحه نرم خواهم كرد معاويه گفت: به به، حريف خوبى انتخاب كرده ‏اى، قبيله پدرى جعده قبيله بنى مخزوم است، مادر او ام‏هانى دختر ابوطالب، و پدرش هبيره است.

بارى پس از اين گفتگوها كه حضار پراكنده شدند، معاوية عتبه را احضار كرده گفت: با جعده چه خواهى كرد؟ گفت: امروز با او مناظره خواهم كرد و فردا جنگ.

فردا كه شد، عتبه، جعده را به مناظره طلبيد، جعده از امير مؤمنان(ع) اجازه گرفت و به جنگ وى رفت، اين دو نفر رودرروى هم قرار گرفتند، سپاهيان طرفين گرد آنها جمع شدند تا سخنان آنان را بشنوند.

عتبه گفت: جعده! تو را فقط محبت دائيت (على) و پسر عمويت «ابن ابى سلمه» حاكم بحرين به ميدان جنگ كشانده است اگر مداخله على در قتل عثمان نبود ما معاويه را شايسته‏ تر از او براى تصدى خلافت نمى ‏دانستيم، ولى معاويه به خلافت شام شايسته ‏تر است زيرا مردم شام به خلافت او راضى هستند، بنابر اين دست از شام بكشيد.

آنگاه گفت: هر مرد نيرومندى از شاميان در ميدان جنگ، از معاويه كوشاتر است ولى در عراق هيچ كس در جنگ، به پاي على(ع) نمى ‏رسد. ما نسبت به خليفه خود، وفادارتر از شما هستيم.

سپس گفت: مردم على را شايسته زمامدارى مى ‏دانستند ولى اكنون كه او حكومت را به دست آورده چه قدر بد است كه عرب را با ضرب شمشير نابود سازد.

جعده گفت: اما محبت من نسبت به دائيم، به خدا سوگند اگر تو دائى اى مثل او مى‏ داشتى، پدرت را فراموش مى ‏كردى! اما «ابن ابى سلمه»، اين پست شايسته او بود و او با تصدى اين منصب بيش از حد خود بهره ‏اى نبرده است، اين را نيز بگويم كه در نظر من، جهاد بهتر از حكمرانى است.

اما برترى على(ع) نسبت به معاويه، هيچكس منكرش نيست اما اينكه شما شاميان راضى به خلافت معاويه هستيد، تازگى ندارد، ديروز نيز راضى بوديد و ما نپذيرفتيم.

امام اينكه گفتى: «هر مرد نيرومندى از شاميان، در ميدان جنگ از معاويه كوشاتر است، ولى در عراق هيچ كس در جنگ، به پايه على(ع) نمى ‏رسد» بايد هم چنين باشد زيرا على(ع) اهل ايمان ويقين است و به همين جهت از مرگ و كشته شدن نمى ‏ترسد، ولى معاويه ايمان ندارد و لذا از پيشروى در جنگ و كشته شدن مى ‏ترسد، نيت پيروان حق، بهتر از كوشش اهل باطل است.

اما اينكه ادعا كردى كه شما نسبت به معاويه وفا داريد ولى ما نسبت به على چنين نيستم، بايد بگويم: ما به قدرى مطيع على هستيم كه هر گاه سكوت كند، از او نمى ‏پرسيم و هر گاه دستورى بدهد فرمان او را رد نمى‏ كنيم.

اما اينكه على، عرب را مى ‏كشد، اين كار او به فرمان خدا است، خداوند دستور جهاد با دشمنان اسلام را داده است، و هر كس به دست اهل حق كشته شود، حساب او با خداست.

«عتبه» از سخنان منطقى و كوبنده جعده خشمگين شد و به او دشنام داد، ولى جعده از مقابله به مثل و گفتن سخنان ركيك خوددارى كرد و از او روى برتافت و هر دو خشمگين به اردوگاه خود باز گشتند «عتبه» پس از آنكه به اردوگاه باز گشت، ياران و سربازان تحت فرماندهى خود را جمع كرد، «جعده» نيز با عده ‏اى براى مقابله با «عتبه» آماده شد و دو گروه رو در رو قرار گرفتند.

جعده شخصاً وارد جنگ شد، عتبه در برابر جعده تاب نياورد و سربازان خود را تسليم كرده به سرعت به سوى معاويه فرار كرد.

معاويه گفت. جعده تو را رسوا كرد و با اين هزيمت و فرار از مقابل او، لكه ننگى بر دامنت نشست كه هرگز قابل شستشو نيست!

عتبه گفت: «ديگر هرگز چنين كارى نمى ‏كنم!، من حق داشتم فرار كنم، سربازان من در خور ملامت نيستند، چه كنم، خدا نخواست ما به جاى آنان پيروز شويم».

عتبه مى‏ خواست با اين بهانه ضعف خود را بپوشاند و شكست خود را با خواست خدا توجيه كند ولى روشن است كه هرگز چنين بهانه ‏اى، نمى‏ تواند ضعف و شكست او را جبران كند. با اين پيروزى، ارزش و احترام جعده در پيشگاه امير مؤمنان(ع) افزايش يافت و بيش از پيش محبوبيت پيدا كرد(13).

بارى جعده پس از يك عمر تلاش و كوشش در راه اسلام سر انجام در ايام خلافت معاويه بدرود زندگى گفت و روح پاكش به سوى فردوس برين بال و پر گشود(14).



1- كان فارساً فقيهاً... و كان ذالسان و عارضة قوية (قاموس الرجال ج 2 ص 462 - شرح نهج‏البلاغه ابن ابى الحديد ج 10 ص 77).
2- كان لجعدة فى قريش ضرف عظيم (صفين: نصربن مزاحم ص 463).
3- الى من بنى مخزوم اين كنت سائلاو من هاشم امى لخير قبيل
فمن ذا الذى يبأى على بخاله‏كخالى على ذى الندى و عقيل!
الاستيعباب ج 1 ص 242 - اسدالغابه ج 1 ص 285).
4- قاموس الرجال ج 2 ص 363 بنقل از كتاب «انساب قريش» تاليف مصعب زبيرى.
5- صفين: ص 5-6/
6- ارشاد مفيد ص 8 چاپ تهران.
7- امام در اين خطبه پر شور و جامع، ابتدأ پيرامون اوصاف پروردگار سخن مى‏ گويد و سپس رشته سخن را به آفرينش آسمانها و ستارگان كرات آسمانى مى ‏كشد و شگفتى ‏هاى آفرينش آنها را كه نشانه عظمت آفريدگار بزرگ است، تشريح مى ‏كند و آنگاه مردم را به گذشت عمر و فرا رسيدن مرگ توجه داده وضع عبرت‏ انگيز امت‏هاى گذشته را گوشزد مى ‏نمايد.
سپس از كوششهاى خود در راه ارشاد و رهبرى مردم ياد كرده از عدم همكارى و پايدارى آنان شكوه مى ‏كند و از ياران دلير خود كه در جنگ صفين جان خود را در راه خدا فداكرده بودند، ياد نموده از مرگ آنان افسوس مى‏ خورد.
در پايان خطبه مردم را به جهاد دعوت نموده مى‏ فرمايد: من از امروز به جنگ با معاويه آماده مى ‏شوم، اينك هر كسى براى شهادت در راه خدا آماده است، همراه سپاه ما حركت نمايد.
8- شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 10 ص 76 - 101.
9- حياة الصحابة ج 2 ص 251 به نقل از كنز العمال ج (ع) ص 166 - تاريخ ابن عسا كرج 3 ص 200/
10- الاصابه ج 1 ص 258.
11- رجال كشى ص 60.
12- اين سخن مروان، مبالغه ‏آميز و نادرست است زيرا آنچه مسلم است امير مؤمنان(ع) فقط در يك مورد در جنگ صفين، هنگامى كه فرزندش «حسن مجتبى(ع)» با كمال شجاعت مى ‏جنگيد، خطاب به يارانش چنين فرمود: املكوا عنى هذا الغلام لايهدنى فاننى انفس بهذين - يعنى الحسن و الحسين(ع) - على الموت لئلا ينقطع بهما نسل رسول الله(ص) (نهج البلاغه صبحى صالح ص 323): اين جوان را باز بداريد تا با كشته شدنش مرا درهم نشكند، زيرا من حيفم مى ‏آيد كه اين دو جوان - يعنى حسن و حسين(ع) - كشته شوند و نسل پيامبر قطع شود.
13- صفين ص 462 - 465.
14- الاصابة ج 1 ص 258.