شناخت امام حسن مجتبی (ع) مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

کتاب: زندگانی امام حسن مجتبی علیه السلام، ص. 3 تا 8 و 474تا 484
مؤلف: سید هاشم رسولی محلاتی


پیش از این در تاریخ زندگانی پیامبر بزرگوار اسلام در حوادث سال سوم هجرت ذکر شد که سبط اکبر آن حضرت، امام حسن(ع)، در سال سوم به دنیا آمد، و مشهور آن است که این مولود فرخنده در شب نیمه ماه رمضان-بهترین ماههای خدا-متولد شده، و البته در این باره در کتابهای شیعه و سنت اقوال دیگری هم نقل شده که خلاف مشهور است (1) .

داستان ولادت و مراسم نامگذاری

و اما داستان ولادت به گونه ‏ای که در روایات شیخ صدوق(ره)در امالی و علل و عیون اخبار الرضا(ع)و روایات دیگر محدثین شیعه و اهل سنت آمده و از امام سجاد(ع) روایت‏ شده این گونه است که فرمود:

چون فاطمه(س)فرزندش حسن را به دنیا آورد، به پدرش علی(ع)عرض کرد: نامی برای او بگذار، علی(ع)فرمود: من چنان نیستم که در مورد نامگذاری او به رسول خدا پیشی گرفته و سبقت جویم.در این وقت رسول خدا(ص)بیامد، و آن کودک را در پارچه زردی پیچیده، به نزد آن حضرت بردند.حضرت فرمود: مگر من به شما نگفته بودم که او را در پارچه زردنپیچید؟سپس آن پارچه را به کناری افکند و پارچه سفیدی گرفته و کودک را در آن پیچید، آنگاه رو به علی(ع)کرده فرمود: آیا او را نامگذاری کرده ‏ای؟

عرض کرد: من در نامگذاری وی به شما پیشی نمی‏گرفتم!

رسول خدا(ص)فرمود: من هم در نامگذاری وی بر خدا سبقت نمی‏جویم!

در این وقت‏ خدای تبارک و تعالی به جبرئیل وحی فرمود که برای محمد پسری متولد شده، به نزد وی برو و سلامش برسان و تبریک و تهنیت گوی و به وی بگو: براستی که علی نزد تو به منزله هارون است از موسی، پس او را به نام پسر هارون نام بنه!

جبرئیل از آسمان فرود آمد و از سوی خدای تعالی به وی تهنیت گفت و سپس اظهار داشت: خدای تبارک و تعالی تو را مامور کرده که او را به نام پسر هارون نام بگذاری. رسول خدا(ص)پرسید: نام پسر هارون چیست؟عرض کرد: «شبر».فرمود: زبان من عربی است؟ عرض کرد: نامش را«حسن‏»بگذار، و رسول خدا(ص)او را حسن نامید... (2)

و در برابر این روایت، روایات دیگری هم در کتابهای علمای شیعه و اهل سنت آمده که چون حسن(ع) به دنیا آمد، علی(ع)او را«حرب‏»نامید، و چون رسول خدا(ص)اطلاع یافت‏به علی(ع)دستور داد آن نام را به‏«حسن‏»تغییر دهد... (3)

و یا اینکه علی(ع)نام این نوزاد را«حمزه‏»گذارد و چون حسین به دنیا آمد نام او را«جعفر»گذارد، و پس از آن رسول خدا(ص)علی(ع) را طلبیده و به او فرمود: به من دستور داده شده که نام این فرزند خود را تغییر دهم، سپس به علی(ع)دستور داد که نام آن دو را«حسن‏»و«حسین‏»بگذارد، و علی(ع) نیز به دستور آن حضرت عمل کرد... (4)

ولی همان گونه که صاحب کشف الغمه گفته است، این مطلب بعید به نظر می‏رسد، و خلاف مشهور و ضعیف است، و مشهور همان است که در روایت‏ بالا ذکر شد، و باقر شریف در کتاب حیاة الحسن این گونه روایات را از موضوعات و جعلیات دانسته و دلیلهایی بر این مطلب ذکر کرده که بهتر است‏ برای اطلاع بیشتر به همان کتاب مراجعه نمایید. (5)

و در روایات بسیاری از طریق اهل سنت آمده که این دو نام شریف‏«حسن‏»و«حسین‏»در جاهلیت ‏سابقه نداشته و از نامهای بهشتی است، و متن یکی از آن روایات که طبری در کتاب ذخائر العقبی روایت کرده، این گونه است که عمران بن سلیمان گفته:

«الحسن و الحسین اسمان من اسماء اهل الجنة، ما سمیت‏بهما فی الجاهلیة‏» (6)

(حسن و حسین دو نام از نامهای اهل بهشت است که در زمان جاهلیت‏سابقه نداشته است.)

انجام مراسم دینی و سنتهای مذهبی

از جمله سنتهای اسلامی درباره نوزاد، گفتن اذان و اقامه در گوش راست و چپ اوست که رسول خدا(ص)این سنت را درباره این نوزاد عزیز انجام داد، و پس از اینکه او را به دست آن حضرت دادند، در گوش راستش ‏اذان و در گوش چپ او اقامه گفت (7) .

و نیز برای نوزاد جدید عقیقه کرد(یعنی گوسفندی برای او قربانی کرد (8) و یک ران آن را به قابله داد، و در برخی از روایات است که این کار را در روز هفتم انجام داد (9) .

و در روایت کلینی(ره)در کافی این گونه است که پس از عقیقه این دعا را خواند:

«...بسم الله عقیقة عن الحسن‏»

(به نام خدا این عقیقه‏ای است از حسن...)

و به دنبال آن نیز این دعا را خواند:

«اللهم عظمها بعظمه، و دمها بدمه، و شعرها بشعره، اللهم اجعله وقاءا لمحمد و آله‏» (10)

(خدایا استخوان آن در برابر استخوان این نوزاد، و گوشتش در برابر گوشت وی، و خونش در برابر خون او، و مویش در برابر موی او، خدایا آن را وسیله حفاظتی برای محمد و خاندانش قرار ده.)

و همچنین رسول خدا(ص)دستور داد موی سر نوزاد را در روز هفتم بتراشند و هم وزن آن نقره صدقه دهند، و سپس بر سر نوزاد«خلوق‏»-که نوعی عطر مخلوط بوده-مالید، و به دنبال آن به عنوان مذمت از رسم و شیوه معمول آن زمان که خون بر سر نوزاد می‏مالیدند به اسماء که راوی حدیث است فرمود: «یا اسماء الدم فعل الجاهلیة‏»

(ای اسماء مالیدن خون بر سر نوزاد از کارهای زمان جاهلیت است!)

و در پاره‏ ای از روایات اهل سنت آمده که در روز هفتم مراسم ختنه نوزاد نیز انجام شد (11) ، ولی ظاهر روایات شیعه آن است که از جمله مختصات ائمه دین(ع)آن بوده که‏«مختون‏»(یعنی ختنه شده)به دنیا می‏ آمدند، جز آنکه به عنوان استحباب و سنت، صورتی (12) از این کار را انجام می‏دادند... (13)

و از جمله سنتهای نوزاد در اسلام تعویذ او به دعاست، یعنی برای سلامتی و حفظ او از چشم زخم و شیاطین جنی و انسی به وسیله خواندن یا نوشتن دعا او را در پناه خدا قرار داده و به خدا می‏ سپارند.

و طبق روایات بسیاری که در کتابهای شیعه و اهل سنت آمده، رسول خدا(ص)دو فرزند خود حسن و حسین(ع)را به این دعا تعویذ فرمود:

«اعیذ کما بکلمات الله التامة من کل شیطان وهامة و من کل عین لامة‏» (14)

(شما را پناه می‏دهم به کلمات تامه و کامله پروردگار از هر شیطان بدخواهی و از هر چشم زخمی.)

و در روایت دیگری است که این گونه می‏فرمود:

«اعیذ کما من عین العاین و نفس النافس‏» (15)

(شما را پناه می‏دهم از چشم چشم زن، و نفس نفس زن.)


کنیه و القاب

و از جمله آداب و سنتهای ولادت نوزاد پس از نامگذاری، تعیین کنیه‏ برای اوست که طبق حدیثی، امام باقر(ع)فرمود:

«انا لنکنی اولادنا فی صغرهم مخافة النبز ان یلحق بهم‏» (16)

(ما برای فرزندانمان در کودکی کنیه قرار می‏دهیم، از ترس آنکه مبادا در بزرگی دچار لقبهای ناخوشایند گردند.)

و کنیه آن حضرت بر طبق روایات بسیاری‏«ابو محمد»بوده و کنیه دیگری نداشته است.

و اما القاب آن حضرت بدین شرح است: سبط، زکی، مجتبی، سید، تقی، طیب، ولی...

و مرحوم اربلی در کتاب کشف الغمة پس از نقل کنیه و القاب آن حضرت از روی کتابهای اهل سنت گفته است: مشهورترین این القاب‏«تقی‏»است و بهترین و شایسته ‏ترین آنها همان است که رسول خدا(ص)او را بدان ملقب فرمود و آن‏«سید»است. (17)

پی‏ نوشت‏ها:

1.مستدرک حاکم، ج 3، ص 169، اسد الغابه، ج 2، ص 9، اکمال الرجال خطیب تبریزی، ص 627، حیاة الامام الحسن، ج 1، ص 59.

2.بحار الانوار، ج 43، ص 238، و به همین مضمون روایات بسیاری در کتب اهل سنت نقل شده که بیشتر آنها در ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 492 به بعد ذکر شده است.

3.بحار الانوار، ج 43، ص 251، حیاة الحسن باقر شریف، ج 1، ص 63، ملحقات احقاق الحق، ج 10، صص 501-492.

4.بحار الانوار، ج 43، ص 255، ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 498.

5.حیاة الامام الحسن بن علی، ج 1، ص 63.
6.ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 488 و حیاة الامام الحسن بن علی، ج 1، ص 63.و در مناقب ابن شهرآشوب از عمران بن سلیمان و عمرو بن ثابت نقل کرده که گفته‏اند: «ان الحسن و الحسین اسمان من اسامی اهل الجنة و لم یکونا فی الدنیا»

7.بحار الانوار، ج 43، ص 239، مسند احمد بن حنبل، ج 6، ص 391، صحیح ترمذی، ج 1، ص 286، صحیح ابی داود، ج 33، ص 214، احقاق الحق، ج 11، صص 8-6.

8.و در برخی از روایات شیعه و اهل سنت آمده که دو گوسفند برای حسن(ع)و دو گوسفند برای حسین(ع)قربانی کرد، ولی روایت‏ یک گوسفند مشهورتر و از نظر سند هم قوی‏تر از روایات دیگر است، چنانچه در حیاة الامام الحسن نیز بدان تصریح کرده است.

9 و 10.بحار الانوار، ج 43، صص 239 و 250 و 257.حیاة الامام، ج 1، ص 64.ملحقات احقاق الحق، ج 10، صص 17-511.

11.نور الابصار، ص 108، و ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 519 به نقل از مفتاح النجا بدخشی.

12.و به تعبیر روایات‏«امرار موسی‏»می‏کرده‏اند.

13.سفینة البحار، ج 1، ص 379.

14.سفینه، ج 2، ص 287 و ملحقات احقاق الحق، ج 10، صص 520 و 524 و 527.

15.ملحقات احقاق الحق، ج 10، ص 527.

16.حیاة الامام الحسن(ع)، ج 1، ص 65.

17.بحار الانوار، ج 43، ص 255.


خولة دختر منظور فزاریه، از زنان مشهور به عقل و کمال بود که قبل از ازدواج با امام حسن(ع)به همسری محمد بن طلحه در آمده بود و از وی سه پسر داشت، و چون محمد بن طلحه در جنگ جمل به قتل رسید و چندی گذشت، خواستگاران زیادی پیدا کرد، ولی خود او اظهار علاقه به ازدواج با سبط اکبر رسول گرامی اسلام داشت و از این رو کار خود را به آن حضرت واگذار کرد، و امام حسن(ع)نیز او را به ازدواج خود درآورد، و از وی حسن بن حسن(حسن مثنی)به دنیا آمد، و تا پایان عمر آن حضرت نیز افتخار همسری امام(ع)را داشت، و در رحلت آن حضرت نیز بسیار بی‏تابی می‏کرد که پدرش در تسلیت و دلداری او این دو شعر را سروده:

نبئت‏خولة امس قد جزعت

من ان تنوب نوائب الدهر

لا تجزعی یا خول و الصطبری

ان الکرام بنوا علی الصبر


2.عایشه خثعمیه

عایشه خثعمیة از زنانی بود که امام(ع)در زمان حیات پدرش امیر المؤمنین(ع)با او ازدواج کرد، و چون امیر المؤمنین(ع)به شهادت رسید، وی به نزد امام حسن(ع) آمده و به صورت شماتت ‏به آن حضرت عرض کرد:

«لتهنئک الخلافة‏»!

(خلافت‏بر تو مبارک باد!)

و امام(ع)به خاطر همین عمل او، آن زن را طلاق داد.


3.جعده دختر اشعث

و جعده نیز همان زنی است که امام(ع)را مسموم ساخت-به شرحی که در صفحات قبل خواندید. (1)

4.ام کلثوم دختر فضل بن عباس.

5.ام اسحاق دختر طلحة بن عبید الله.

6.ام بشیر دختر ابو مسعود انصاری، که از وی زید بن الحسن به دنیا آمد.

7.هند دختر عبد الرحمن بن ابی بکر.

8.نفیلة-و یا«رملة‏»-مادر قاسم، که کنیزی بوده.

9.ام عبد الله دختر شلیل بن عبد الله بجلی، که عبد الله بن الحسن از آن زن متولد شد..زنی از بنی شیبان که هوادار خوارج بود و چون امام(ع)از این مطلب خبر دار شد او را طلاق داد.

11.زنی از ثقیف.

12.زنی از قبیله عمرو بن اهیم منقری.

13.زنی از دختران زرارة.

و اینها بود نام مجموع زنانی که به عنوان همسران آن حضرت از زنان آزاده و کنیز در تاریخ ثبت‏ شده (2) و فرزندان آن حضرت نیز از همین زنها بوده ‏اند، که باید توجه داشت این زنان نیز برخی کنیزانی بوده ‏اند که امام حسن(ع)آنها را پس از چندی آزاد کرده-چنانکه در بخش فضایل آن حضرت خواندید که به بهانه اهدای یک شاخه گل و یا یک محبت‏ ساده آنها را آزاد می‏کرد، و زنان آزاده نیز زنانی بودند که معمولا خود یا پدر و عشیره آنها به خاطر وصلت‏ با رسول خدا (ص) با کمال اشتیاق و علاقه و گاهی با التماس آنها را به عقد آن حضرت در می‏آوردند.چنانکه در حالات چند تن از آن زنها نوشته ‏اند، و امام (ع) نیز با تقاضای آنها موافقت می‏فرمود، و احیانا پس از مدتی آنها را طلاق می‏داد و گرنه این سیزده زن نیز همیشه در خانه آنحضرت و در عقد ازدواج او نبودند، بلکه این نام مجموع زنهایی است که در طول حدود سی سال افتخار همسری سبط اکبر رسول خدا(ص)و ریحانه آن بزرگوار را پیدا کردند، و شاید بسیاری از آنها بوده ‏اند که پس از مدتی از آن حضرت به عنوان آزادی یا طلاق جدا می‏شدند!


فرزندان امام حسن(ع)

و در عدد فرزندان امام حسن(ع)نیز اختلاف زیادی در روایات شیعه و اهل سنت دیده می‏شود، که شیخ مفید(ره)عدد آنان را پانزده تن ذکر کرده ‏و فرموده است: فرزندان حسن(ع) پانزده پسر و دختر بودند (بدین ترتیب: )زید و دو خواهرش: ام الحسن و ام الحسین، و مادر این سه، ام بشیر دختر ابی مسعود عقبة بن عمرو بود، حسن بن حسن و مادرش خولة دختر منظور فزاری بود، عمرو بن حسن و دو برادرش قاسم و عبد الله و مادرشان ام ولد بود، عبد الرحمن بن حسن و او نیز مادرش ام ولد بود، و حسین بن حسن که به اثرم ملقب بود، و برادرش طلحه و خواهر این دو فاطمه، و مادرشان ام اسحق دختر طلحة بن عبید الله تیمی است، و ام عبد الله و فاطمه و ام سلمه و رقیه دختران آن حضرت(ع)که از مادرهای مختلف بودند. (3)

و در کتاب اعلام الوری طبرسی فرزندان آن حضرت را شانزده نفر ذکر کرده، که به نامهای بالا، پسری به نام ابوبکر را نیز اضافه کرده است.

و مرحوم ابن شهرآشوب، در کتاب مناقب گوید: فرزندان آن حضرت سیزده پسر و یک دختر بودند، ولی در شرح نامها که می‏رسد بیش از چهارده نفر دختر و پسر برای آن حضرت نام می‏برد. (4)

زید بن حسن

شیخ مفید(ره)در شرح حال فرزندان آن حضرت اینگونه فرموده:

و اما زید بن حسن(ع)پس او کسی است که متولی صدقات رسول خدا(ص)بود، و از دیگر فرزندان آن حضرت سالمندتر بود، و مردی والا قدر و بزرگوار و خوش نفس و پر خیر بود، و شاعران او را ستایش بسیار کرده، و مردمان از جاهای دور و نزدیک به خاطر بهره ‏گیری از او به سویش رهسپار بودند، و مورخین گفته ‏اند: زید بن حسن همچنان متولی صدقات رسول خدا(ص)بود، تا آنگاه که سلیمان بن عبد الملک به خلافت رسید نامه ‏ای به فرماندار خود در مدینه نوشت: که پس از رسیدن این نامه، زید بن حسن را از منصب تولیت صدقات رسول خدا(ص)بر کنار و معزول گردان، و آن را به دست فلان پسر فلان-که مردی از بستگانش بود-بسپار، و هرگونه کمکی از تو خواست‏ به او کمک کن. و السلام.و چون عمر بن عبد العزیز بر سر کار آمد، نامه‏ ای از او به همان فرماندار مدینه آمد بدین مضمون که: زید بن حسن مرد شریف قبیله بنی هاشم و سالمند ایشان است، پس همین که این نامه من به تو رسید، صدقات رسول خدا(ص)را به او بازگردان و هرگونه کمکی از تو خواست دریغ نکن.و السلام.

و درباره زید بن حسن، محمد بن بشیر خارجی این اشعار را گفته است:

اذا نزل ابن المصطفی بطن تلعة

نفی جد بها و اخضر بالنبت عودها

و زید ربیع الناس فی کل شتوة

اذا اخلفت انوائها و رعودها

حمول لاشناق الدیات کانه

سراج الدجی اذ قارنته سعودها

(هر گاه پسر مصطفی(ع)به دامن کوهی فرود آید، خشکی(و بی‏آب و علفی)آنجا برطرف گردد و چوب خشک آن بیابان سبز شود.

و زید باران بهاری مردم است(در جود و بخشش)در هر زمستانی که ستارگان باران و رعدهای(ابر را)به همراه خود ببرند.

پول دیه ‏ها(ی مردم)را به گردن گیرد گویا او چراغ تابناک شبهای تار است که ستارگان درخشنده با او قرین گشته‏ اند.)

و زید در سن نود سالگی از دنیا رفت، و گروهی از شعرا در مرگ او مرثیه ‏ها گفتند، و نیکی‏های او را ستوده و فضایل او را به شعر درآوردند، از جمله کسانی که برای او مرثیه گفت، قدامة بن موسی جمحی است که گوید:

فان یک زید غابت الارض شخصه

فقد بان معروف هناک وجود

و ان یک امسی رهن رمس فقد ثوی

به و هو محمود الفعال فقید

سمیع الی المعتر یعلم انه

سیطلبه المعروف ثم یعود

و لیس بقوال و قد حط رحله

لملتمس المعروف این ترید

اذا قصر الوغد الدنی نمی به

الی المجد آباء له و جدود

مباذیل للمولی محاشید للقری

و فی الروع عند النائبات اسود

اذا انتحل العز الطریف فانهم

لهم ارث مجد ما یرام تلید

اذا مات منهم سید قام سید

کریم یبنی بعده و یشید

(اگر زمین نابهنگام جسم زید را در خود گیرد، در آن زمین کردار نیک و بخشش آشکار گردد.

و اگر شب را به سر برد در جایی و اسیر گور گردد(و از دنیا برود) بحقیقت‏ به آنجا فرود آمده، در حالی که پسندیده کردار و از دست رفته است(یعنی رفتنش موجب تاسف و اندوه است).

به درخواست کننده(و مرد سائل، گوشش)شنواست، زیرا می‏داند بزودی همانا کرم او آن مرد را می‏کشد و دوباره بازگردد.

به آنکس که جویای بخشش است، هنگامی که فرود آید نمی‏گوید: کجا را می‏خواهی؟(یعنی نگفته و نپرسیده به او بخشش می‏کند، زیرا جز او از کسی بخشش نجویند).

هر گاه مرد پست رذل(از حسب و نسب او)کوتاه کند، او را به بزرگی برفرازند پدران و اجدادش.

آن مردانی که به بندگان(و غلامان)خود بخشش می‏کردند، و برای میهمانان خدمتگزار بودند، و هنگام ترس در پیشامدها شیرانی بودند.

هرگاه مرد تازه دوران و نو رسی بزرگی به خود بندد، پس برای ایشان است میراث مجد و عظمت دست نخورده قدیم(یعنی اگر کسی به بزرگی تازه خود ببالد، اینان از قدیم بزرگ و بزرگزاده بوده ‏اند).هرگاه بزرگی از ایشان بمیرد، مرد بزرگ و بزرگوار دیگری(به جای او)بپا خیزد که پس از او بنای تازه(در بزرگی)بسازد و آن را محکم کند.)

و مانند این، اشعار بسیاری است که نقل آنها کتاب را طولانی کند، و زید بن حسن بدون آنکه ادعای امامتی بکند از دنیا برفت، و هیچ یک از گروه شیعه و نه دیگران چنین ادعایی درباره او نکردند، زیرا شیعه دو دسته ‏اند، یکی طایفه امامی، و دیگر طایفه زیدی، پس طایفه امامی درباره امامت تکیه بر نصوص(و سخنانی که رسول خدا(ص)بصراحت درباره امامت کسی فرموده)نمایند، و(روشن است)که نصوصی درباره فرزندان امام حسن(ع) نرسیده، و همگی آنان در این باره اتفاق دارند، و هیچ یک از آنان چنین ادعایی برای خود نکرده تا شک در آن پیدا شود.و اما زیدیه(پیروان زید بن علی بن الحسین(ع)) پس از علی و حسن و حسین(ع)در باب امامت مراعات دعوت و جهاد کنند(یعنی آن کس را امام دانند که مردم را به امامت‏ خود بخواند و با دشمنان جهاد نماید)و زید بن حسن رحمه الله(کسی بود که)با بنی امیه مدارا می‏کرد، و از جانب ایشان کارهایی عهده‏ دار می‏شد، و رای او با دشمنان خود به تقیه بود، و با ایشان آمیزش می‏کرد، و این کار(یعنی تقیه و آمیزش)در پیش زیدیه با نشانه ‏های امامت‏ سازگار نیست، چنانکه نقل شد.

و اما حشویه کسانی هستند که بنی امیه را امام دانند و برای فرزندان رسول خدا(ص) در هیچ حال و زمانی امامت را قائل نیستند.

و اما معتزله(پیروان واصل بن عطاء که از مجلس حسن بصری اعتزال و کناره ‏گیری جست و از این رو پیروانش را معتزله گویند)امامت‏ برای کسی قائل نیستند جز آن کس که در اعتزال هم رای آنان باشد، و یا آن کس که شورا و اختیار مردمان عقد خلافت را برای او ببندد، و چنانکه گفتیم، زید بن حسن از این احوال بیرون است.

و اما خوارج به امامت آن کس که امیر المؤمنین(ع)را دوست دارد و او را فرمانروای خود داند قائل نیستند، و خلافی نیست در اینکه زید از کسانی بود که پدر و جد خود را دوستدار بود و آنان را امام و فرمانروای خود می‏دانست.


حسن بن حسن

شیخ مفید(ره)فرموده:

و اما حسن بن حسن(فرزند دیگر آن حضرت(ع))مردی بزرگ و بزرگوار و دانشمند و پارسا بود و در زمان خود متولی صدقات امیر المؤمنین علی بن ابیطالب(ع)بود، و آن جناب با حجاج بن یوسف ثقفی داستانی دارد که زبیر بن بکار روایت کرده، گوید: حسن بن حسن در زمان خود متولی صدقات امیر المؤمنین(ع)بود، پس روزی در میان سوارانی که با حجاج می‏رفتند می‏رفت و حجاج در آن روز فرماندار شهر مدینه بود، پس حجاج به او گفت: عمر بن علی را در صدقات پدرت با خود شریک ساز، زیرا که او عموی توست و یادگار خاندان شماست!حسن گفت: شرطی را که علی(ع)در این باره کرده(و آن روز به فرزندان حسن واگذارده)به هم نمی‏زنم و کسی را که او در صدقات داخل نکرده، من داخل نخواهم کرد.حجاج گفت: اکنون من او را داخل در آن می‏کنم.پس حسن بن حسن خود را به عقب کشید تا گاهی که حجاج از او غافل شد، به سوی عبد الملک(بن مروان که آن هنگام خلیفه بود و در شام اقامت داشت)رهسپار شد و به در سرای او ایستاده، اجازه ملاقات می‏خواست، یحیی بن ام الحکم بر او گذشت و چون او را بدید نزد او آمده، بر او سلام کرد و از آمدنش به شام و احوالش پرسید، سپس به او گفت: من هنگام ملاقاتت در پیش عبد الملک سودی به تو خواهم رساند، و هنگامی که حسن بن حسن بر عبد الملک در آمد عبد الملک به او خوش آمد گفت و با خوشرویی آماده پاسخ دادن به درخواست او شد، و حسن بن حسن را زودتر از عادت سپیدی موی فرا گرفته بود، پس عبد الملک در حالی که یحیی بن ام‏الحکم نیز در مجلس خلیفه حاضر بود به حسن گفت: ای ابا محمد سپیدی مو و پیری زود به سراغ تو آمده؟یحیی بن ام الحکم گفت: ای امیر المؤمنین چرا چنین نباشد!آرزوهای مردم عراق او را پیر کرده، گروههای مردم(از این سو و آن سو)به نزد او می‏آیند و او را به آرزوی خلافت می‏اندازند(و اندوه نرسیدن به آن او را پیر کرده)!حسن بن الحسن رو به او کرده، گفت: به خدا پذیرایی بدی از من کردی، اینگونه نیست که تو می‏گویی، بلکه ما خاندانی هستیم که موی ما زود سپید شود، و عبد الملک این سخنان را می‏شنید، پس به حسن گفت: آنچه به خاطر آن به اینجا آمده ‏ای بیان کن، او جریان گفتار حجاج را به او بازگو کرد، عبد الملک گفت: حجاج را چنین کاری نرسیده و من برای او نامه‏ای می‏نویسم که این کار را نکند، پس نامه ‏ای به حجاج نوشت و جایزه ‏ای نیکو به حسن بن حسن داد.

و چون حسن از نزد عبد الملک بیرون آمد، یحیی بن ام الحکم او را دیدار کرد، پس حسن برای بد رفتاریش در حضور عبدالملک با او درشتی کرد، و به او گفت: این چه چیزی بود که به من وعده کردی(و بر خلاف آن رفتار نمودی؟)یحیی به او گفت: آرام باش که به خدا سوگند همیشه خلیفه از تو اندیشه دارد و می‏ترسد، و اگر ترس از تو نبود، خواسته ‏ات را انجام نمی‏داد و من درباره نیکی به تو کوتاهی نکردم(یعنی این سخن من موجب گشت که بیم تو در دل او بیفتد و حاجتت را روا سازد).

و حسن بن حسن با عمویش امام حسین(ع)در کربلا حاضر گشت، و چون حسین(ع)کشته شد و خاندان او اسیر گشتند(حسن بن حسن نیز در میان اسیران بود)و اسماء بن خارجة(که از طایفه مادر حسن بن حسن بود)او را از میان اسیران بیرون کشیده، گفت: به خدا هرگز کسی را نیرویی بر پسر خوله(که نام مادر او بود)نباشد و دسترسی به او پیدا نکند!عمر بن سعد گفت: پسر برادر ابی حسان را(کنیه اسماء بن خارجة است) واگذارید، و برخی گویند: هنگامی که اسیر شد، جراحاتی به او رسیده بود که از آن بهبودی یافت.

و روایت ‏شده که حسن بن حسن یکی از دو دختر عمویش امام حسین(ع)را برای خویش خواستگاری کرد، حسین(ع)به او فرمود: ای فرزند هر کدامیک که بیشتر دوست داری خود اختیار کن(تا او را به همسری تو درآورم)حسن حیا کرد و پاسخی نداد، پس حسین(ع)فرمود: من دخترم فاطمه را برای تو اختیار کردم، زیرا او ش باهت‏ بیشتری به مادرم فاطمه، دختر رسول خدا(ص)دارد.

و هنگامی که حسن بن حسن از دنیا رفت، سی و پنج‏ سال داشت، و برادرش زید بن حسن زنده بود، ولی به برادر مادری خود ابراهیم پسر محمد بن طلحه وصیت کرد، و چون حسن بن حسن از دنیا رفت، همسرش فاطمه، دختر حسین بن علی(ع)، خیمه خویش بر روی قبر او بزد، و روزها روزه بود و شبها به عبادت می‏گذرانید، و به خاطر جمالی که داشت، او را به حور العین شبیه می‏ساختند، پس چون یک سال بر این منوال گذشت، به غلامان خود گفت: چون تاریکی شب فرا رسید، این خیمه را از اینجا بکنید، پس چون تاریک شد شنید گوینده ‏ای می‏گوید: آیا گمشده خود را یافتند؟دیگری در پاسخش گفت: (نه)بلکه ناامید شده، بازگشتند!

و حسن بن حسن از دنیا رفت و ادعای امامت نکرد و کسی نیز چنین ادعایی درباره ‏اش ننمود، چنانکه درباره برادرش زید بیان داشتیم.



فرزندان دیگر آن حضرت

مرحوم مفید(ره)درباره فرزندان دیگر آن حضرت نیز می‏نویسد:

و اما عمر و قاسم و عبد الله، فرزندان دیگر حسن بن علی(ع)، پس ایشان در رکاب عموی خویش حسین بن علی(ع)در کربلا شهید شدند، خداوند از ایشان خوشنود باشد و خوشنودشان سازد، و به خاطر دفاعی که از اسلام و مسلمین کردند پاداششان را نیکو فرماید.

و اما عبد الرحمن بن حسن رضی الله عنه با عمویش حسین(ع)برای زیارت حج‏ بیرون رفت، و در ابواء(که نام جایی است در راه مکه و مدینه و قبر آمنه مادر رسول خدا(ص)نیز در آنجاست)در حال احرام از دنیا برفت، رحمة الله علیه.

و اما حسین بن حسن که به اثرم معروف بود، مردی بود دانشمند و فاضل، ولی ذکری از او نشده است.

و طلحة بن حسن مردی بخشنده و سخاوتمند بود.

بر حسب تصادف در غروب روز سه شنبه بیست و هشتم ماه صفر سال 1406 هجری قمری کار تالیف این کتاب شریف در قریه جماران پایان یافت.


پی نوشتها: 1.در کتاب حیاة الامام الحسن(ع)در کیفیت تزویج آن حضرت با جعده داستانی نقل شده که می‏توانید به جلد 2، ص 465 کتاب مزبور مراجعه نمایید.

2.حیاة الامام الحسن(ع)، ج 2، ص 468.

3.ارشاد مفید(مترجم)، ج 2، ص 16.

4.مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 29.


گذشت
کتاب: زندگانی امام حسن مجتبی، ص 346
نویسنده: سیدهاشم رسولی محلاتی

مسئله اخلاق از مسائل مهمی است که دانشمندان اسلامی و غیر اسلامی درباره آن کتابها نوشته و قلمفرسایی‏ها کرده ‏اند تا جایی که برخی از علمای علم الاجتماع آن را هدف خلقت، و آخرین مرحله کمال انسانیت دانسته ‏اند با این بیان که گفته ‏اند:

ملتهای گذشته در آغاز خلقت با نیروی بدنی خود، بر یکدیگر برتری می ‏جستند، و پس از آنکه جامعه بشریت آن مرحله و دوران اولیه را پشت سر گذارد و ارتقا یافت، علم و دانش معیار برتری انسانها گردید، و چون به حد اعلای ارتقا و مقام والای انسانی رسید، وسیله برتری آنها اخلاق گردید، و با این بیان، اخلاق مرحله نهایی کمال انسان و علت غائی خلقت اوست .و از این سخن که بگذریم در آیات قرآن و روایت اسلامی نیز شواهدی بر این مطلب می‏توان یافت و اهمیت اخلاق تا بدان درجه و پایه است که علت بعثت اشرف انبیا و خاتم پیغمبران را همان تزکیه انسانها و تعلیم حکمت و فرزانگی آنها، و اکمال مکارم اخلاق ذکر فرموده، که آیه کریمه: «لقد من الله علی المؤمنین اذ بعث فیهم رسولا من انفسهم یتلوا علیهم آیاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة..» . (1)

و حدیث شریف نبوی: «انما بعثت لاتمم مکارم الاخلاق» (2)

را می‏توان نمونه ‏ای از این آیات و روایات دانست.

و جالب این است که مکارم اخلاق را خود آن بزرگوار در حدیثی به اینگونه تفسیر کرده و فرموده است:

«یا علی ثلاث من مکارم الاخلاق: تعطی من حرمک، و تصل من قطعک و تعفو عمن ظلمک»

(ای علی سه چیز از مکارم اخلاق است: دهش و عطا کنی به کسی که تو را محروم کرده و بپیوندی به کسی که از تو بریده، و در گذری از کسی که به تو ستم کرده!)


پی ‏نوشت‏ها:

1.سوره آل عمران، آیه .164

2.خصال صدوق، «باب الثلاثه» ، حدیث .121

نمونه ‏هایی از کرم و سخاوت امام (ع)
کتاب: زندگانی امام حسن مجتبی، ص 334
نویسنده: سیدهاشم رسولی محلاتی


درباره سخاوت امام (ع) روایات زیاد و جالبی نقل شده که برخی از آنها را ذیلا خواهید خواند، و در حدیثی آمده که امام حسن (ع) هیچ‏گاه سائلی را رد نکرد و در برابر درخواست او «نه» نگفت، و چون به آن حضرت عرض شد: چگونه است که هیچ‏گاه سائلی را رد نمی‏کنید؟ پاسخ داد: «انی لله سائل و فیه راغب و انا استحیی ان اکون سائلا و ارد سائلا و ان الله تعالی عودنی عادة، عودنی ان یفیض نعمه علی، و عودته ان افیض نعمه علی الناس، فاخشی ان قطعت العادة ان یمنعنی المادة» !

(من سائل درگاه خدا و راغب در پیشگاه اویم، و من شرم دارم که خود درخواست کننده باشم و سائلی را رد کنم، و خداوند مرا به عادتی معتاد کرده، معتادم کرده که نعمتهای خود را بر من فرو ریزد، و من نیز در برابر او معتاد شده ‏ام که نعمتش را به مردم بدهم، و ترس آن را دارم که اگر عادتم را ترک کنم اصل آن نعمت را از من دریغ دارد).

امام (ع) به دنبال این گفتار این دو شعر را نیز انشا فرمود:

«اذا ما اتانی سائل قلت مرحبا

بمن فضله فرض علی معجل

و من فضله فضل علی کل فاضل

و افضل ایام الفتی حین یسئل» (1)

(هنگامی که سائلی نزد من آید بدو گویم: خوش آمدی ای کسی که فضیلت او بر من فرضی است عاجل.و کسی که فضیلت او برتر است بر هر فاضل، و بهترین روزهای جوانمرد روزی است که مورد سؤال قرار گیرد، و از او چیزی درخواست شود).

این هم داستان جالبی است:

ابن کثیر از علمای اهل سنت در البدایة و النهایة روایت کرده که امام (ع) غلام سیاهی را دید که گرده نانی پیش خود نهاده و خودش لقمه‏ ای از آن می‏خورد و لقمه دیگری را به سگی که آنجا بود می‏دهد.

امام (ع) که آن منظره را دید بدو فرمود: انگیزه تو در این کار چیست؟

پاسخ داد:

«انی استحیی منه ان آکل و لا اطعمه»

(من از او شرم دارم که خود بخورم و به او نخورانم!)

امام (ع) بدو فرمود: از جای خود برنخیز تا من بیایم! سپس به نزد مولای آن غلام رفت و او را با آن باغی که در آن زندگی می‏کرد از وی خریداری کرد، آنگاه آن غلام را آزاد کرده و آن باغ را نیز به او بخشید! (2)

چه نامه پر برکتی

ابراهیم بیهقی، یکی از دانشمندان اهل سنت، در کتاب المحاسن و المساوی (3) روایت کرده که مردی نزد امام حسن (ع) آمده و اظهار نیازی کرد، امام (ع) بدو فرمود:

«اذهب فاکتب حاجتک فی رقعة و ارفعها الینا نقضیها لک»

(برو و حاجت خود را در نامه‏ای بنویس و برای ما بفرست ما حاجتت را برمی‏آوریم!)

آن مرد رفت و حاجت خود را در نامه ‏ای نوشته برای امام (ع) ارسال داشت، و آن حضرت دو برابر آنچه را خواسته بود به او عنایت فرمود.شخصی که در آنجا نشسته بود عرض کرد:

«ما کان اعظم برکة الرقعة علیه یابن رسول الله!»

(براستی چه پر برکت بود این نامه برای این مرد ای پسر رسول خدا!)

امام (ع) فرمود:

«برکتها علینا اعظم حین جعلنا للمعروف اهلا، اما علمت ان المعروف ما کان ابتداءا من غیر مسئلة، فاما من اعطیته بعد مسئلة فانما اعطیته بما بذل لک من وجهه»

(برکت او زیادتر بود که ما را شایسته این کار خیر و بذل و بخشش قرار داد، مگر ندانسته ‏ای که بخشش و خیر واقعی، آن است که بدون سؤال و درخواست باشد، و اما آنچه را پس از درخواست و مسئلت بدهی که آن را در برابر آبرویش پرداخته ‏ای!)


و چه لقمه پر برکتی

قندوزی، از نویسندگان اهل سنت، در کتاب ینابیع المودة (4) از حضرت رضا (ع) روایت کرده که امام حسن (ع) به خلاء (5) رفت و لقمه نانی را در آنجا دید، پس آن را برداشت و با چوبی آن را پاک کرد و به برده ‏اش داد، و چون بیرون آمد آن را از آن برده مطالبه کرد و برده گفت:

«اکلتها یا مولای» ؟

(ای آقای من، من آن را خوردم!)

امام (ع) به او فرمود:

«انت حر لوجه الله» !

(تو در راه خدا آزادی!)

آنگاه فرمود: از جدم رسول خدا (ص) شنیدم که می‏فرمود:

«من وجد لقمة فمسحها او غسلها ثم اکلها اعتقه الله تعالی من النار، فلا اکون ان استعبد رجلا اعتقه الله عز و جل من النار» .

(کسی که لقمه‏ای را افتاده ببیند و آن را پاک کرده یا بشوید و بخورد، خدای تعالی او را از آتش دوزخ آزاد کند، و من چنان نیستم که مردی را که خدای عز و جل از آتش دوزخ آزاد کرده به بردگی خود گیرم).


و چه شاخه ‏گل پر برکتی

زمخشری در کتاب ربیع الابرار از انس بن مالک روایت کرده که گوید: من در خدمت حسن بن علی (ع) بودم که کنیزکی بیامد و شاخه گلی را به آن حضرت هدیه کرد.

حسن بن علی بدو گفت:

«انت حرة لوجه الله» (تو در راه خدا آزادی!)

من که آن ماجرا را دیدم به آن حضرت عرض کردم: کنیزکی شاخه گل بی‏ارزشی به شما هدیه کرد و تو او را آزاد کردی؟

در پاسخ فرمود:

«هکذا ادبنا الله تعالی «اذا حییتم بتحیة فحیوا باحسن منها» و کان احسن منها اعتاقها» (6)

(اینگونه خدای تعالی ما را ادب کرده که فرمود: «وقتی تحیه‏ای به شما دادند، تحیتی بهتر دهید» و بهتر از آن آزادی اوست).


دفع دشمنی خطرناک از مردی به وسیله امام

از کتاب العدد روایت شده که گفته ‏اند مردی در حضور امام حسن (ع) ایستاده، گفت:

«یابن امیر المؤمنین بالذی انعم علیک بهذه النعمة التی ما تلیها منه بشفیع منک الیه بل انعاما منه علیک، الا ما انصفتنی من خصمی فانه غشوم ظلوم، لا یوقر الشیخ الکبیر و لا یرحم الطفل الصغیر» !

(ای فرزندان امیر مؤمنان سوگند به آنکه این نعمت را به تو داده که واسطه ‏ای برای آن قرار نداده، بلکه از روی انعامی که بر تو داشته آن را به تو مرحمت فرموده، که حق مرا از دشمن بیدادگر و ستمکارم بگیری که نه احترام پیران سالمند را نگهدارد و نه بر طفل خردسال رحم کند!)

امام (ع) که تکیه کرده بود، برخاست و سر پا نشست و به آن مرد فرمود: این دشمن تو کیست تا من شرش را از سر تو دور کنم؟

عرض کرد: فقر و نداری!

امام (ع) سر خود را به زیر انداخت و لختی فکر کرد و سپس سربرداشت و به خدمتکار خود فرمود :

«احضر ما عندک من موجود» ؟

(هر چه موجودی داری حاضر کن!)

خدمتکار رفت و پنجهزار درهم آورد.

امام (ع) فرمود: این پول را به این مرد بده، آنگاه به وی فرمود:

«بحق هذه الاقسام التی اقسمت بها علی متی اتاک خصمک جائرا الا ما اتیتنی منه متظلما» (7)

(به حق همین سوگندهایی که مرا بدانها سوگند دادی که هرگاه این دشمنت برای زورگویی نزد تو آمد حتما برای گرفتن حق خود نزد من آیی!)


دو نمونه از بزرگواری‏های امام (ع)

محمد بن یوسف زرندی، از دانشمندان اهل سنت، در کتاب نظم درر السمطین روایت کرده که مردی نامه ای به دست امام حسن (ع) داد که در آن حاجت خود را نوشته بود.

امام (ع) بدون آنکه نامه را بخواند بدو فرمود:

«حاجتک مقضیة» !

(حاجتت رواست!)

شخصی عرض کرد: ای فرزند رسول خدا خوب بود نامه ‏اش را می‏خواندی و می‏دیدی حاجتش چیست و آنگاه بر طبق حاجتش پاسخ می‏دادی؟

امام (ع) پاسخی عجیب و خواندنی داد و فرمود:

«اخشی ان یسئلنی الله عن ذل مقامه حتی اقرء رقعته» (8) بیم آن را دارم که خدای تعالی تا بدین مقدار که من نامه ‏اش را می‏خوانم از خواری مقامش مرا مورد موآخذه قرار دهد).

علی بن عیسی اربلی در کشف الغمة و غزالی در کتاب احیاء العلوم و ابن شهر آشوب در مناقب و بستانی در دائرة المعارف خود با مختصر اختلافی از ابو الحسن مدائنی و دیگران روایت کرده ‏اند (9) که امام حسن (ع) و امام حسین (ع) و عبد الله بن جعفر (10) شوهر حضرت زینب (ع) به قصد انجام زیارت حج خانه خدا از مدینه حرکت کردند و چون بار و بنه آنها را از پیش برده بودند، دچار گرسنگی و تشنگی شدیدی شدند و در این خلال به خیمه پیرزنی برخوردند و از او نوشیدنی خواستند!

پیرزن گفت: آب و نوشیدنی در خیمه نیست، ولی در کنار خیمه گوسفندی است که می‏توانید از شیر آن گوسفند استفاده کنید، آن را بدوشید و شیرش را بنوشید!

آنها رفتند و شیر گوسفند را دوشیده و خوردند، و سپس از او خوراکی خواستند.

زن گفت: جز همین گوسفند مالک چیزی نیستم و چیز دیگری نزد من یافت نمی‏شود، یکی از شما آن را ذبح کنید تا من برای شما غذایی تهیه کنم؟

در این وقت یکی از آنها برخاست و گوسفند را ذبح کرد و پوستش را کند و آماده طبح نموده و آن زن نیز برخاسته برای ایشان غذایی تهیه کرد و آنها خوردند و لختی بیاسودند تا وقتی که گرمای هوا شکسته شد، برخاسته و آماده ‏رفتن شدند و به آن زن گفتند:

«یا امة الله نحن نفر من قریش نرید حج بیت الله الحرام فاذا رجعنا سالمین فهلمی الینا لنکافئک علی هذا الصنع الجمیل»

(ای زن! ما افرادی از قریش هستیم که اراده زیارت حج بیت الله را داریم و چون سالم بازگشتیم، نزد ما بیا تا پاداش این محبت تو را بدهیم!)

آنها رفتند، و چون شوهر آن زن آمد و جریان را شنید، خشمناک شده و او را سرزنش کرده، گفت:

«ویحک تذبحین شاتی لاقوام لا تعرفینهم ثم تقولین: نفر من قریش» ؟ !

(وای بر تو! گوسفند مرا برای مردمانی که نمی‏شناسی سر می‏بری، آنگاه به من می‏گویی: افرادی از قریش بودند؟ !)

این جریان گذشت و پس از مدتی، فقر و نیاز، آن پیرزن و شوهرش را، ناچار به شهر مدینه کشانید و چون سرمایه و کسب و کاری نداشتند به جمع‏آوری سرگین و پشگل مشغول شده و از این طریق امرار معاش کرده و زندگی خود را می‏گذراندند.

در یکی از روزها پیرزن عبورش بر در خانه امام حسن (ع) افتاد و در حالی که امام (ع) بر در خانه بود از آنجا گذشت و چون آن حضرت او را دید شناخت، ولی پیرزن امام را نشناخت .در این وقت امام حسن (ع) به غلامش دستور داد به دنبال آن پیرزن برود و او را به نزد وی بیاورد.

غلام برفت و او را بازگرداند و امام حسن (ع) بدو فرمود: آیا مرا می‏شناسی؟

گفت: نه!

فرمود: من همان مهمان تو در فلان روز هستم!

پیرزن گفت: پدر و مادرم بقربانت!

امام حسن (ع) دستور داد هزار گوسفند برای او خریداری کردند و با هزار دینار پول همه را به او داد، و به دنبال آن نیز وی را به نزد برادرش ‏حسین (ع) فرستاد.

امام حسین (ع) از آن زن پرسید: برادرم حسن چه مقدار بتو داد؟

عرض کرد: هزار گوسفند و هزار دینار!

امام حسین (ع) نیز دستور داد همان مقدار گوسفند و همان مقدار پول به آن پیرزن دادند، و سپس او را به همراه غلام خود به نزد عبد الله بن جعفر فرستاد، و عبد الله از آن پیرزن پرسید:

حسن و حسین (ع) چقدر بتو دادند؟

پاسخ داد: دو هزار گوسفند و دو هزار دینار!

عبد الله دستور داد: دو هزار گوسفند و دو هزار دینار به او دادند! و به او گفت: اگر از آغاز به نزد من آمده بودی، من آن دو را به رنج و تعب می‏انداختم! (11)

و در کشف الغمه اربلی آمده که گوید:

این قصه در کتابها و داستانهای ائمه اطهار (ع) مشهور است، و در روایت دیگری که از طریقی دیگر نقل شده اینگونه است که مرد دیگری نیز به همراه آنان بود و آن زن در آغاز نزد عبد الله بن جعفر رفت و عبد الله بدو گفت:

«ابدئی بسیدی الحسن و الحسین»

(به آقایان من حسن و حسین آغاز کن!)

و چون به نزد امام حسن (ع) رفت آن حضرت یکصد شتر به او داد و امام حسین (ع) نیز یکهزار گوسفند به او عنایت فرمود و چون به نزد عبد الله بن جعفر بازگشت و داستان خود را باز گفت، عبد الله بدو گفت: دو سرور من کار شتر و گوسفند را انجام دادند (و خیال مرا از این بابت آسوده کردند) و سپس دستور داد هزار دینار به او پرداخت کردند...! در اینجا پیرزن به نزد آن مردی که از مردم مدینه بود و در آن سفر همراه آن سه بزرگوار بود رفت، و چون ماجرا را برای آن مرد باز گفت، وی بدان زن گفت:

«انا لا اجاری اولئک الاجواد فی مدی، و لا ابلغ عشر عشیرهم فی الندی، و لکن اعطیک شیئا من دقیق و زبیب...»

(من هرگز به پای این سخاوتمندان بی بدل در جود نمی‏رسم و به یک دهم آنها نیز در بخشش نخواهم رسید، ولی مختصری آرد و کشمش به تو می‏دهم!)

و به دنبال این ماجرا آن پیرزن آنها را گرفت و به دیار خود بازگشت. (12)


چه کسی همانند این جوانمردان است؟

از کتاب خصال شیخ صدوق (ره) روایت شده که مردی نزد عثمان بن عفان رفت و از او ـ که بر درب مسجد نشسته بود ـ درخواست بخششی کرد، عثمان دستور داد پنج درهم به او بدهند.

آن مرد گفت: این مقدار دردی را از من دوا نمی‏کند، پس مرا به شخصی راهنمایی کن که حاجتم را برآورده سازد!

عثمان به گوشه‏ ای از مسجد که امام حسن و امام حسین (ع) و عبد الله بن جعفر در آنجا نشسته بودند، اشاره کرده گفت:

«دونک هؤلاء الفتیة» !

(به نزد این جوانمردان برو!)

آن مرد نیز متوجه آنها شده و حاجت خود را به ایشان معروض داشت!

حسنین (ع) به آن مرد رو کرده گفتند: «ان المسئلة لا تحل الا فی احدی ثلاث، دم مفجع، او دین مقرح، او فقر مدقع ففی ایها تسئل»

(سؤال جز در یکی از سه چیز جایز نیست: خونی فاجعه آمیز، یا بدهکاری دردآور و جانسوز، یا فقری که انسان را خاکستر نشین کند، اکنون بگو: تو در کدامیک از این سه مورد سؤال می‏کنی؟)

پاسخ داد: در یکی از همین سه مورد است!

در اینجا امام حسن (ع) دستور داده پنجاه دینار به او بدهند، و امام حسین (ع) چهل و نه دینار و عبد الله بن جعفر چهل و هشت دینار!

آن مرد پولها را گرفت و از نزد ایشان رفت و عبورش به عثمان افتاد، عثمان از او پرسید : چه کردی؟ و آن مرد داستان خود و کرم و بزرگواری حسنین (ع) و عبد الله بن جعفر را برای او بازگو کرد و عثمان که دچار شگفتی شده بود گفت:

«من لک بمثل هوءلاء الفتیة؟ ! اولئک فطموا العلم فطما، و حازوا الخیر و الحکمة» (13)

(چه کسی همانند این جوانمردان است، اینان از پستان علم و دانش شیر خورده و خیر و حکمت را نزد خود گرد آورده‏اند).

نگارنده گوید: نظیر این روایت از عیون الاخبار ابن قتیبة نیز نقل شده، با چند تفاوت :

اول ـ آنکه به جای عثمان، عبد الله بن عمر ذکر شده.

دوم ـ آنکه امام حسن (ع) بدو فرمود:

«ان المسئلة لا تصلح الا فی دین فادح، او فقر مدقع، او حمالة مفظعة»

(سؤال شایسته نیست جز در بدهکاری سنگین، یا فقری که به خاک مذلت نشاند، یا خونبهایی و یا بدهکاری که انسان را درمانده سازد؟) و آن مرد در پاسخ گفت: یکی از همین سه چیز است.

سوم ـ اینکه در نقل مزبور آمده که امام حسن (ع) یکصد دینار به او داد و امام حسین (ع) نود و نه دینار به او پرداخت کرد، چون خوش نداشت که در بخشش و عطا همانند برادرش حسن (ع) عمل کرده باشد.

و تفاوت چهارم ـ آنکه در این روایت نامی از عبد الله بن جعفر ذکر نشده است. (14)

پی ‏نوشت‏ها:

1.نقل از کنز المدفون سیوطی، (چاپ بولاق)، ص 234 و نور الابصار شبلنجی، ص .111

2.البدایة و النهایة، (چاپ مصر)، ج 8، ص .38

3.المحاسن و المساوی، (چاپ بیروت)، ص .55

4.ینابیع المودة (چاپ اسلامبول)، ص .225

5.ممکن است منظور «بیت الخلاء» باشد، و احتمال نیز دارد که منظور جایگاهی خلوت باشد .

6.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص .149

7.بحار الانوار، ج 43، ص .350

8.ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص .141

9.بحار الانوار، ج 43، صص 348 ـ 341 و حیاة الامام الحسن (ع)، ج 1، صص 321 ـ .319

10.عبد الله بن جعفر ابن ابیطالب یکی از سخاوتمندان معروف عرب و از اشراف قریش محسوب می‏شد.

11.یعنی با پرداخت بیش از این مقدار آن دو بزرگوار را در محذور اخلاقی و مشکل دچار می‏کردم .

12.بحار الانوار، ج 43، ص .349

13.خصال صدوق، «باب الثلاثة» .