سیره حضرت محمد(ص) مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

مشورت در سیره پیامبر (ص)

محمدجواد حيدرى خراسانى


در اين مقاله بر آنيم تا مباحث زير را مطرح كنيم:

1- سيره در لغت و اصطلاح

2- مشورت در لغت و اصطلاح

3- نگاهى به اسرار و اهداف مشاوره در سيره معصومان(ع).

4- اسرار مشورت از ديدگاه مولوى

5- اهميت و ضرورت مشورت در قرآن و حديث

6- نمونه‏ هايى از مشاوره نبى اكرم(ص)

الف- مشاوره در امور نظامى و مسائل جنگى

ب -  مشاوره در امور غير نظامى و مسائل فردى، خانوادگى و...



واژه سيره در لغت و اصطلاح

واژه سيره در لغت از كلمه سير به معناى رفتن و جريان داشتن‏است. سيره در اصطلاح منطق عملى و اصول عملى است كه همچون‏ قوانين رياضى قابل تغيير نيست و راهنماى زندگى انسان است.

راغب اصفهانى مى ‏نويسد: سير يعنى حركت در روى زمين، در زمين ‏راه رفتن و گذشتن و عبور كردن. «سيره‏» يعنى حالت و روشى كه ‏انسان دارد، نوع خاص حركت انسان نوع رفتار و كردار و عملكرد انسان را «سيره‏» گويند.

مورخانى كه درباره پيامبر اكرم(ص) و روش زندگى او كتاب‏ نوشته‏ اند، تاريخ خود را «سيره ‏النبى‏» ناميده ‏اند. سيره‏ شناسى ‏به معناى سبك‏ شناسى و رفتارشناسى است.

واژه مشورت و شورا در لغت و اصطلاح

مشورت و شورا در لغت از«شارالعسل‏» گرفته شده و به معناى بيرون آوردن عسل از كندو به دست آوردن عسل ناب است. اين لغت در اصطلاح به معناى به دست ‏آوردن راه درست و متقن از طريق نظر خواهى از عقلا و خردمندان‏ است. وجه تسميه مشورت و مشاوره اين است كه به بهترين انديشه و محكمترين راى از طريق نظر خواهى و گفتگو با ديگران همچون عسل ‏ناب استخراج شده از كندو به دست مى ‏آيد و هدايت و صلاح و خيرهاو خوبيها در پرتو آن تحصيل و موجب پيروزى مى ‏گردد. اين پرسشها اهميت و ضرورت بحث مشاوره و شورا را تبيين مى ‏كند. شكى نيست كه‏ عمل به شورا، از اصول مسلم سيره عملى پيامبر اكرم(ص) و اولياى‏ الهى به شمار مى ‏آيد.

رسول خدا (ص) و جانشينان آن حضرت با آنكه معصوم بودند و حتى ‏با قطع نظر از وحى و مقام والاى الهى از نظر فكر و بينش و منش ‏از مشورت بى نياز بودند، با مشورت كردن دو نكته را تعقيب‏ مى ‏كردند:

1- اهميت مشورت و شورا را به مسلمانان ياد آورى كنند و اين‏ روحيه را در عرصه‏ هاى مختلف جامعه اسلامى، ايجاد و تقويت‏ نمايند.

2-  ضمن آموزش عملى به مسلمانان بياموزند كه چگونه به اين سيره ‏عمل كنند و از ثمرات درخشان آن برخوردار شوند. پس از آن‏حضرت، اين سنت الهى را به نيكى استمرار بخشند و زندگى را براساس مشورت بنياد نهند.

3- نگاهى به اسرار و اهداف مشاوره در سيره معصومان(ع) يكى ازمسائل اساسى در سيره و منطق عملى پيشوايان معصوم(ع) مساله‏ مشورت و مشاوره است. در سيره پيامبر اكرم(ص) و اهل بيت(ع) مى ‏خوانيم كه با اصحاب خود بسيار مشورت مى ‏كردند، به طورى كه از برخى از اصحاب رسول اكرم(ص) و عايشه چنين نقل شده است: هيچ كس ‏را نديديم كه با اصحاب خود بيشتر از رسول خدا با اصحابش مشورت‏ كند. در اينجا اين پرسشها به ذهن مى ‏رسد: چرا رسول اكرم(ص) و اهل بيت(ع) آنقدر مشورت مى ‏كردند؟ آيا آنان به مشورت نياز داشنتد؟ مگر انديشه و قواى ذهنى آنان چنان كامل و نيرومند نبود كه حتى با قطع نظر از وحى و مقام خليفه ‏اللهى، باز از مشورت بى نياز بودند؟

آنان چه ضرورتى در اين اصل احساس مى ‏كردند؟

آيا آنچه براى آنان اهميت داشت، پرورش روحيه مشورت در عرصه‏ هاى‏ مختلف فرهنگى، اجتماعى، سياسى، نظامى و... بود يا دستاوردهاى آن؟

آنان با چه كسانى مشورت مى‏ كردند و چه كسانى با ايشان به ‏رايزنى مى ‏پرداختند؟ آنان در نهايت چگونه تصميم مى ‏گرفتند؟

شورا مايه انس و صفا و الفت اجتماعى، پيوند مردم، ارزش يافتن ‏آنان، استفاده از ديدگاهها و مواضع فكرى و علوم و آگاهى ‏ديگران، پرهيز از استبداد راى و پى ‏آمدهاى وخيم خود رايى،مشخص شدن قدر و جايگاه انسانها در امور اجتماعى و عرصه ‏هاى‏ فكرى و فرهنگى مى‏ گردد.

اهل حديث و مفسران و مورخان، در بيان سر مشورت آن حضرت مطالب‏ مبسوطى را آورده ‏اند كه نشان مى ‏دهد يكى از اهداف آن حضرت و جانشينان او در مشورت كردن با امت پرورش اين روحيه در مردم و ارزش يافتن آنان نزد يكديگر بوده است.

ابو جعفر محمد بن جرير طبرى، ضمن مباحث مبسوطى در اين زمينه،مى ‏نويسد: «ليتبعه المومنون بعده... و يستنوا بسنته فى ذلك.»

امام فخر رازى از حسن و سفيان بن عيينه چنين آورده است:

«ليقتدى به غيره فى المشاوره و يصيرسنه فى امته.» آلوسى بغدادى مى ‏نويسد: «ان تكون سنه بعده لامته.» گروهى از مفسران‏شيعه هدف حضرت را اقتداى امت‏به اين سنت نيك دانسته، چنين‏ تعبير كرده ‏اند:

«لتقتدى به امته فى المشاوره‏» ابو الفتوح رازى مى‏ گويد:

«خواست تا مردمان به او اقتدا كنند از پس او .» شريف لاهيجى‏ نيز در تفسيرش مى ‏نويسد: آنكه اين سنت‏ حسنه مشورت در امت آن‏حضرت باقى بماند و بدون مشورت كارى نكنند.» دوران حكومت اسلامى نبى اكرم(ص) و زندگى آن حضرت بخوبى نشان داد كه يكى ازعوامل موفقيت پيامبر اكرم (ص) در پيشبرد هدفهاى اسلامى، همين‏ مساله مشورت بوده است. آن حضرت نشان داد كه با مشورت و رعايت ‏اصول و مبانى مديريت مى ‏توان جامعه را در موقعيت‏هاى بحرانى به ‏سلامت اداره كرد و خود رايى و خود سرى را، كه از بزرگترين‏ آفتهاى فرهنگى و اجتماعى است، از ساحت اجتماع دور ساخت. آن‏حضرت به همگان آموخت كه همه انسانها، حتى آنها كه از فكر قوى ‏برخوردارند و صاحب بهترين افكار و انديشه ‏اند، به مشورت‏ نيازمندند و اگر خود را از مشاوره با ديگران بى نياز بينند،خوى استبداد و استكبار مى ‏يابند. اما اگر با مردم مشاوره و رايزنى داشته باشند و شخصيت، ديدگاههاى آنان را ناديده نگيرند و از استعدادهاى آنان بهره برند، نه تنها از خطر فرو رفتن در استبداد دور مى‏ گردند; بلكه به آرا و انديشه‏ هاى محكم و متقن ‏دست مى ‏يابند. تجارب تايخى نشان داده است كه بهترين افراد و محكمترين نظامها در صورت فرو رفتن در استبداد به هلاكت مى ‏رسند،جنبه مردمى خود را از دست مى ‏دهند و در مسير انحطاط مى ‏افتند.

اميرمومنان (ع) مى ‏فرمايد:

«من استبد برايه هلك.» هر كس استبداد راى ورزد، هلاك مى ‏شود.

«لاظهير او ثق من المشاوره.» هيچ پشتيبانى مطمئن‏تر از مشورت نيست. در مكتب اسلام مشورت كردن عين هدايت است; گرد آوردن ‏خوبيها و خيرها در پرتو اين سنت‏ حسنه به دست مى ‏آيد و هركه باخردمندان مشورت كند، از انوار خردهاى آنان فروغ مى ‏گيرد; «من‏المشاور ذوى العقول استضاء بانوار العقول.» يكى از راههاى ‏اساسى مشاركت در عقل و علم و دانش صاحبان انديشه و فرهنگ و خرد، مشورت كردن است. «و من شاور الرجال يشاركها فى ‏عقولها.» به همين جهت‏ بايد گفت:

آيه «وشاورهم فى الامر» به منظور لطف به امت و كرامت ‏به آنها و فروغ بخشيدن به عقول آنان وارد شده است.



اسرار و اهداف مشورت از ديدگاه مولوى

مولوى در اين باره مى ‏گويد:

امر شـــــاورهم پيامبــــــر را رسيد                                                      گـــــرچه رايى نيست رايش را نديد

در تـــرازو جور ضيـــــق زر شدست                                                     نى از آنك جو چو زر گوهر شدست

روح قـــالب را كنون همره شدست                                                     مدتى سگ حــارس درگه شدست

مشـــورت كن با گـــــــــروه صالحان                                                     بر پيمبر امــــــــــر شاورهـــــم بدان

امر هـــم شــــــــورى براى اين بود                                                     كز تشاور ســـــــــــهو و كژ كمتر رود

اين خردها چون مصابيح انور است                                                    بيست مصباح از يكى روشن‏تر ست

بنا بر اين، سركلام حضرت اميرمومنان (ع) روشن مى ‏گردد كه‏ مى ‏فرمايد: براى در امان ماندن از لغزشها و پشيمانيها باصاحبان خرد مشورت كن. «شاور ذوى العقول تامن الزلل والنوم‏»



اهميت و ضرورت مشورت در قرآن و حديث

اخلاق رسول خدا(ص) قرآن‏ بود و عمل او مشورت. مساله شورى در قرآن در كنار نماز و انفاق، به عنوان يكى از ويژگيهاى اساسى انسان رشد يافته، مطرح‏ شده است: «... والذين استجابوا لربهم و اقاموا الصلاه و امرهم‏ شورى بينهم و مما رزقناهم ينفقون والذين اذا اصابهم البغى هم‏ ينتصرون.» و آنچه نزد خداست‏ بهتر و پايدارتر است‏ براى كسانى‏ كه ايمان آوردند... و دعوت پروردگارشان را اجابت كردند و نماز را به پا داشتند و كارشان ميانشان به مشورت است و از آنچه به ‏آنان روزى داديم انفاق مى ‏كنند و كسانى كه چون تجاوز مسلحانه ‏اى ‏به آنان شود يكديگر را در انتفام كشيدن يارى مى ‏دهند.

علامه طباطبايى در باره اين آيه مى ‏گويد:

در جمله «و امر هم شورى بينهم‏» به ويژگى مهم و بنيادى‏ مومنان اهل رشد و عمل اشاره شده، بدين صورت كه آنان در به دست ‏آوردن انديشه صحيح و ديدگاه جامع و متقن به صاحبان عقل و انديشه و خرد مراجعه مى‏ كنند و ضمن جمع آورى كليه ديدگاهها بهترين آنها را گزينش و تبعيت مى ‏كنند و در واقع اين آيه به ‏نظر من با آيه «والذين يستمعون القول فيتبعون احسنه‏» نزديك ‏است: و راه رسيدن به بهترين راههاى موجود در هر عرصه‏ اى براى ‏دستيابى به واقعيت مشورت است; چرا كه «و ماتشاور قوم الاوفقوا الاحسن ما فى ضميرهم‏» هيچ قومى در كارهايشان با يكديگرمشورت نكردند مگر آنكه به بهترين راههاى موجود دست ‏يافتند. از ديدگاه پيامبر اسلام(ص)، جامعه‏ اى كه فافد سنت مشورت است و رهبران مستبد و خود سر و توانگران تنگ نظر دارد، حق حيات‏ ندارد. چرا كه فقدان سنت مشورت در جامعه شخصيت افراد را مى‏ كشد و رشد فرهنگ و انديشه‏ ها را متوقف مى ‏سازد. اين حقيقت در حديث ‏نبوى چنين آمده است:

«اذا كان امراكم خياركم و اغنياءكم سمحاءكم و امركم شورى ‏بينكم فظهر الارض خيرلكم من بطنها و اذا كان امراءكم شراركم و اغنياءكم بخلا كم ولم يكن امر كم شورى بينكم فبطن الارض خيرلكم ‏من ظهرها.» هرگاه زمامداران شما نيكان و توانگران شما سخاوتمندانتان باشد و كارهايتان به مشورت انجام شود، در اين‏موقع روى زمين از زير زمين براى شما بهتر است (و شايسته حيات‏ و بقا هستيد); ولى اگر زمامدارانتان بدان و توانگرانتان بخيلان‏ باشند و كارها با مشورت برگزار نشود، در اين صورت زير زمين از روى آن براى شما بهتر است.

مشورت ادراك و هشيارى دهد عقلها مر عقل را يارى دهد مشورت در كارها واجب شود تا پشيمانى در آخر كم شود

نبى اكرم (ص) در امور مختلف مشورت مى ‏كرد و سپس تصميم مى ‏گرفت و عمل مى ‏كرد.

چنانچه امام رضا(ع) فرمود: «ان رسول الله(ص) كان‏يستشير اصحابه ثم يعزم على ما يريد.» البته مشورت نبى ‏اكرم(ص) در امور مربوط به خدا و رسولش كه حكم صريح داشت و به‏ عنوان نص ارائه مى ‏شد، صورت نمى ‏گرفت، بلكه مشورتها در امورمربوط به امت تحقق مى ‏يافت. ضمير «هم‏» در آيه «و امر هم‏شورى بينهم‏» به اين نكته اشاره دارد; زيرا اجتهاد در مقابل نص جايز نيست. و آيات متعددى از قرآن آن را باطل مى‏ داند. «فلاو ربك لايومنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا فى‏انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما.» نه به خدايت‏ سوگند،ايمان نمى ‏آورند تا تو را در اختلافهاى خويش حاكم كنند; سپس دردلهاى خود از آنچه حكم كرده ‏اى، ملالى نيابند و كاملا تسليم ‏گردند.



نمونه‏ هايى از مشاوره نبى اكرم(ص)

در اينجا نمونه‏ هايى از مشاوره‏ هاى نبى اكرم (ص) و جانشينانش را نقل مى ‏كنيم:



الف مشاوره در امور فرهنگى و مسائل نظامى

1-  از نمونه ‏هاى برجسته سيره مشاوره پيامبر (ص) جنگ بدر است كه ‏در باره اصل جنگ، تعيين مكان نبرد و اسيران جنگ با ياران خود مشورت كرد و فرمود: «اشيروا اعلى ايهاالناس.» اى مردم آراء خود را برايم بگوئيد.

جنگ بدر در سال دوم هجرى روى داد. به پيامبر گزارش رسيد كه ‏كاروانى از قريش اموال فراوان به طرف شام مى ‏برد.

حضرت به منظور مقابله به مثل از مدينه خارج شد، به تعقيب كاروان پرداخت و به آن دست نيافت. كاروان قريش به شام رفت، پس از مدتى گزارش دادند كه كاروان قريش در حال باز گشت است.

پيامبر(ص) با313 تن در ماه مبارك سال دوم براى مصادره اموال‏ قريش، در مقابل اموال مصادره شده مسلمانان ; از مدينه خارج ‏شد، نيروى كمكى مكه با تجهيزات كامل براى كمك با كاروان قريش‏ حركت كرد. پيامبر(ص) اصحاب خود را گرد آورد و در مورد اينكه ‏آيا دشمن را تعقيب كنند يا با گروه نظامى قريش رو به رو شوند و يا به مدينه باز گردند، با آنان مشورت كرد: «فاستشار الناس‏و اخبرهم عن قريش.» در اين جريان نخست ابوبكر بر خاست و نظر خويش را مبنى بر جنگ با دشمن اعلام كرد. سپس عمر نظرى مشابه‏ نظر او داد. آنگاه مقداد برخاست و گفت: «اى رسول خدا، آنچه‏ خداوند برايت مقرر فرموده عمل كن; ما با تو هستيم. به خدا سوگند، ما آنچه را كه بنى اسرائيل به موسى گفتند به تو نمى ‏گوئيم كه «فاذهب انت و ربك فقاتلا انا ههنا قاعدون‏»; تو با پروردگارت برويد و خودتان جنگ كنيد كه ما اينجا نشسته و منتظريم. ما مى ‏گوييم: تو و پروردگارت برويد و بجنگيد و ما هم ‏به امر شما جنگ مى ‏كنيم.

رسول خدا(ص) مقداد را ستود، در حقش دعا كرد و باز فرمود:

«اشيروا على ايهاالناس.» و مقصود حضرت، انصار بودند زيرا ازطرف آنان، اكثريت‏ بودند و از طرفى در عقبه با پيامبر(ص) پيمان‏ دفاعى بسته بودند. پيامبر(ص) مى‏ خواست نظر آنان را در اين خصوص بداند. سعد ابن معاذ برخاست نظر خويش را مبنى بر حركت رسول‏ خدا(ص) و اطاعت مطلق از وى است و جنگ با دشمن اعلام كرد.

سخنان سعد، انبساطى در رسول خدا(ص) ايجاد كرد و او را خشنود ساخت. پس فرمود: «به راه افتيد و بشارت باد شما را كه خداوند(پيروزى بر) يكى از اين دو گروه را به من وعده داده است. (يا تصاحب كاروان و يا پيروزى بر قريش) سوگند به خدا، گويا هم‏ اكنون جاى كشته شدنشان را پيش روى خود مى ‏بينم.» رسول خدا (ص)با به كارگيرى اين جلسه مشورتى از منزل «ذفران‏» حركت كرد. از گردنه‏ اى كه موسوم به «اصافر» بود، گذشت; به سوى قريه ‏اى ‏كه در پايين گردنه قرار داشت، سرازير شد.نزديك بدر فرود آمد و به كسب اطلاعات پرداخت. در دشت‏ بدر آبهاى مختلفى بوسيله‏ چاههايى كه در آن حفر شده بود، وجود داشت و به همين جهت محل‏ توقف كاروانهابود، مسلمانها زودتر از قريش كنار چاهها فرود آمده بودند، واقدى مى‏ گويد:

پس از فرود آمدن در كنار اولين چاه، پيامبر(ص) از اصحاب خود مشورتى خواست و فرمود: «اشيروا على فى المنزل‏» نظر مشورتى ‏شما درباره اين مكان چيست؟ حباب بن منذر بر خاست و نظر خويش ‏را مبنى بر عدم مناسبت اين مكان براى نبرد با دشمن اعلام كرد و گفت: «اكنون كه فرمان خاص در مورد اين مكان نرسيده و صرفا تدبير جنگى است، دستور دهيد تا آخرين چاه، كه به دشمن نزديك ‏است، پيشروى كنيم و در آنجا اردو بزنيم. رسول خدا(ص) فرمود:

«راى صواب همان است كه گفتى. در اين داستان به مشاوره اصحاب‏ نيز با نبى ‏اكرم (ص) اشاره شده است. بدين ترتيب، با استفاده از يكى از اصول و مبانى مديريت و رهبرى حكيمانه و عمل به اصل ‏اساس مشورت و بهره ‏گيرى از روشهاى نظامى بجا و روح ايمان،مسلمانان با وجود نيروى كم در مقابل نيروى بسيار دشمن به ‏پيروزى چشمگيرى دست‏ يافتند و اسيران بسيار گرفتند.

پيامبراسلام(ص) درباره اسيران و امور ديگر مربوط به جنگ نيز بارها با اصحاب خود مشورت فرمود. مشاوره شيوه عملى رسول‏خدا(ص) در جنگهاى مختلف بود كه به نمونه هاى ديگرى اشاره ‏مى ‏كنيم.

2- در نبرد احزاب يا خندق نيز همين شيوه به كار رفت. و حضرت ‏رسول (ص) با اصحاب خود، جلسه مشورتى تشكيل داد.

3- در پيكار بنى قريظه، در مورد كيفيت و كميت جنگ با يهوديان‏ مدينه، مشورت كرد.

4- در پيكار نبى نضير، در بر خورد با يهوديان مدينه، نيز چنين‏ كرد.

5- در روز حديبيه نيز در موضوعهاى مختلفى به مشورت پرداخت.

6- در فتح مكه، هنگامى كه آمدن ابوسفيان به حضرت گزارش شد،مشورت كرد.

7- در غزوه طائف، پس از محاصره آنها، پيامبر اسلام (ص) با اصحاب خود مشاوره كرد و سپس تصميم گرفت.

8- در غزوه تبوك، در امور مختلف، با اصحاب خود به مشورت‏ پرداخت; «اشيروا على‏» فرمود و نظرهاى صائب و آراى صحيح و نوين اصحاب را مورد ستايش قرار داد.

9- در جنگ احد درباره اينكه سپاه اسلام در مدينه مستقر شود يا بيرون رود ، با اصحاب مشورت كرد و با اينكه خود موافق نبود نظر اصحاب را پذيرفت.

اين نمونه‏ ها و دهها نمونه ديگر، حاكى از مشاوره نبى اكرم(ص)در امور جنگ بود.



ب - مشاوره در امور غير نظامى و مسايل غير جنگى

مورخان دهها نمونه ديگر از مشورتهاى نبى اكرم(ص) در امور غيرنظامى و مصالح ‏غير جنگى در عرصه‏ هاى مختلف فرهنگى، اقتصادى، سياسى، اجتماعى و امور فردى و خانوادگى و غيره نقل كرده ‏اند. اين موارد بيانگر آن است كه شورا و مشورت به عنوان يك امر اساسى در مسائل‏ مديريت و حكومت و فرماندهى منحصر نيست; بلكه در همه شئون‏ مربوط به امت راه دارد و ثمرات درخشانى در پى خواهد داشت.

برخى از اين موارد عبارت است از:

1- پيامبر (ص) درباره كسانى كه به عايشه تهمت زدند، با اصحاب خود مشورت كرد و نظر آنها را خواست. مورخانى چون ابن اسحاق،واقدى، بخارى، مسلم، احمد بن حنبل، ترمذى، بيهقى و ديگران اين‏ جريان را به طور مبسوط آورده‏ اند و ضمن اشاره به امور جلسات‏ مشورتى نبى اكرم(ص) با اصحاب، تاكيد كرده ‏اند كه نبى اكرم(ص)در اين حادثه با حضرت على بن ابيطالب (ع) و اسامه بن زيد به ‏طور ويژه مشورت كرد. مفسران اهل سنت نيز در ذيل آيات 11 تا 16سوره نور كه مربوط به «افك‏» (تهمت عظيم) است، مطالب مبسوطى ‏در باره تهمت‏به عايشه آورده ‏اند و به مواردى از مشورت نبى ‏اكرم(ص) با اصحاب و مشورت اصحاب با حضرت اشاره كرده ‏اند كه جاى ‏نقد و بررسى دارد و مفسران شيعى به نقادى مطالب مفسران اهل‏ سنت پرداخته ‏اند.

2- پيامبر(ص) در مورد اعزام افراد براى تبليغ و اداره امور يك‏ منطقه و اعطاى مسئووليت‏ به افراد به منظور فرماندارى و استاندارى و مديريت و حكومت‏ بخشى از مناطق تحت اداره خويش بااصحاب مشورت مى ‏كرد.

اصحاب آن حضرت نيز، با پيروى از اين سنت نيكو، نه تنها با رسول ‏اكرم(ص) در امور مختلف به مشورت مى ‏پرداختند; بلكه باهمديگر نيز مشورت مى‏ كردند. پژوهشى در باره روش‏ شناسى مشاوره‏ نبى ‏اكرم(ص) با اصحاب و بالعكس و همين طور مشاروه ‏هاى مسلمانان‏ در صدر اسلام نيازمند مقاله مستقل و جامعى است.

آنچه گذشت، بخوبى نشان مى ‏دهد كه پيامبر اسلام(ص) با وجود آنكه‏ معصوم بود و از نظر فكر و تدبير و تصميم‏گيرى به مشورت نياز نداشت، براى احياى اين سنت و آموزش و پرورش امت، پيوسته بااصحاب خويش مشورت مى كرد.

نقش اخلاق در سیره عملی پیامبر اسلام (ص)

محمد محمدى اشتهاردى


يكى از شاخصه هاى پر اهميت در پيشرفت اسلام اخلاق نيك و كلام ‏دلاويز و پرجاذبه پيامبر اكرم (ص) با انسان‏ها بود، اين خلق نيكو تا بدان حدى بود كه معروف شد سه چيز در پيشرفت اسلام نقش به ‏سزايى داشت:

1- اخلاق پيامبر (ص)

2- شمشير و مجاهدات حضرت على (ع)

3- انفاق ثروت حضرت خديجه (س)

در قرآن مجيد، به نقش اخلاق پيامبر (ص) درپيشرفت اسلام و جذب ‏دل‏ها تصريح شده است، آن جا كه مى ‏خوانيم: «فبما رحمة من الله ‏لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك فاعف عنهم‏ و استغفر لهم و شاورهم فى الامر; اى رسول ما! به خاطر لطف و رحمتى كه از جانب خدا، شامل حال تو شده، با مردم مهربان ‏گشته ‏اى، و اگر خشن و سنگدل بودى، مردم از دور تو پراكنده‏ مى ‏شدند، پس آن‏ها را ببخش، و براى آن‏ها طلب آمرزش كن، و در كارها با آن‏ها مشورت فرما.»

ازاين آيه استفاده مى ‏شود كه : 1- نرمش و اخلاق نيك، يك هديه الهى است، كسانى كه نرمش ندارند،از اين موهبت الهى محرومند; 2- افراد سنگ‏دل و سخت‏گير نمى ‏توانند مردم‏ دارى كنند، و به جذب‏ نيروهاى انسانى بپردازند; 3- رهبرى و مديريت صحيح با جذب و عطوفت همراه است; 4- بايد دست‏ شكست ‏خوردگان در جنگ و گنه كاران شرمنده را گرفت وجذب كرد (با توجه به اين كه شان نزول آيه مذكور در مورد ندامت فراريان مسلمان در جنگ احد نازل شده است); 5- مشورت با مردم از خصلت‏هاى نيك و پيوند دهنده است كه موجب ‏انسجام مى ‏گردد.

پيامبر اسلام (ص) علاوه بر اين كه ارزش‏هاى اخلاقى را بسيار ارج‏ مى ‏نهاد، خود در سيره عملى ‏اش مجسمه فضايل اخلاقى و ارزش‏هاى والاى ‏انسانى بود، او در همه ابعاد زندگى با چهره‏اى شادان و كلامى ‏دلاويز با حوادث برخورد مى ‏كرد.

به عنوان مثال، درتاريخ آمده ‏است:در سال نهم هجرت هنگامى كه قبيله سركش طى بر اثر حمله ‏قهرمانانه سپاه اسلام شكست ‏خوردند، عدى بن حاتم كه از سرشناس ان ‏اين قبيله بود به شام گريخت، ولى خواهر او كه «سفانه‏» نام‏داشت‏ به اسارت سپاه اسلام درآمد.

سفانه را همراه ساير اسيران به مدينه آوردند و آنان را درنزديك مسجد در خانه ‏اى جاى دادند، روزى رسول خدا (ص) از آن ‏اسيران ديدن كرد، سفانه از موقعيت استفاده كرده و گفت: «يا محمد هلك الوالد و غاب الوافد فان رايت ان تخلى عنى، و لا تشمت ‏بى احياء العرب، فان ابى كان يفك العانى، و يحفظ الجار، و يطعم‏ الطعام، و يفشى السلام، و يعين على نوائب الدهر;

اى محمد!پدرم (حاتم) از دنيا رفت، و نگهبان و سرپرستم (عدى) ناپديد شد و فرار كرد، اگر صلاح بدانى مرا آزاد كن، و شماتت و بدگويى ‏قبيله ‏هاى عرب‏ها را از من دور ساز، همانا پدرم (حاتم) بردگان ‏را آزاد مى ‏ساخت، از همسايگان نگهبانى مى ‏نمود، و به مردم غذ ا مى ‏رسانيد، و آشكارا سلام مى ‏كرد، و در حوادث تلخ روزگار، مرد م‏را يارى مى ‏نمود.»

پيامبر اكرم (ص) كه به ارزش‏هاى اخلاقى، احترام شايان مى ‏نمود، به ‏سفانه فرمود: «يا جارية هذه صفة المؤمنين حقا، لو كان ابوك مسلما لترحمناعليه; اى دختر! اين ويژگى ‏هايى كه برشمردى، از صفات مؤمنان‏ راستين است، اگر پدرت مسلمان بود، ما او را مورد لطف و رحمت ‏قرار مى ‏داديم.» آنگاه پيامبر (ص) به مسؤولين امر فرمود:«خلوا عنها فان اباها كان يحب مكارم الاخلاق; اين دختر را به ‏پاس احترامى كه پدرش به ارزش‏هاى اخلاقى مى ‏نمود، آزاد سازيد.».

آن گاه پيامبر (ص) لباس نو به او پوشانيد، و هزينه سفر به شام ‏را در اختيار او گذاشت، و او را همراه افراد مورد اطمينان به شام نزد برادرش رهسپار كرد.

نمونه ‏هايى از اخلاق پيامبر (ص)

در سيره عملى پيامبر (ص) صدها نمونه از اخلاق نيك و زيبا وجود دارد كه هر كدام نشانگر قطره‏ اى از اقيانوس عظيم حسن خلق آن‏ حضرت است، همان گونه كه خداوند با تعبير «و انك لعلى خلق‏ عظيم; و همانا تو اخلاق عظيم و برجسته‏ اى دارى‏» به اين مطلب ‏اشاره فرموده است.

نظر شما را به چند نمونه از آن‏ها جلب ‏مى ‏كنيم: 1- عدى بن حاتم مى ‏گويد: «هنگامى كه خواهرم سفانه به اسارت ‏سپاه اسلام درآمد و من به سوى شام گريختم، پس از مدتى خواهرم‏ با كمال وقار و متانت ‏به شام آمد و مرا در مورد اين كه ‏گريخته ‏ام و او را تنها گذاشتم سرزنش كرد، عذرخواهى كردم، پس ‏از چند روزى از او كه بانويى خردمند و هوشيار بود، پرسيدم:«اين مرد (پيامبر اسلام) را چگونه ديدى؟» گفت: «سوگند به‏ خدا او را رادمردى شكوهمند يافتم، سزاوار است كه به او بپيوندى كه در اين صورت به جهانى از عزت و عظمت پيوسته ‏اى‏».

با خود گفتم به راستى كه نظريه صحيح همين است، به عنوان پذيرش ‏اسلام، به مدينه سفر كردم، پيامبر (ص) در مسجد بود، در آن جا به‏ محضرش رسيدم، سلام كردم، جواب سلامم را داد و پرسيد:كيستى؟ عرض كردم عدى بن حاتم هستم، آن حضرت برخاست و مرا به ‏سوى خانه ‏اش برد، در مسير راه با اين كه مرا به خانه مى ‏برد،بانويى سالخورده و مستضعف با او ديدار كرد، اظهار نياز نمود،پيامبر (ص) به مدتى طولانى در آنجا توقف كرد و آن بانو را درمورد تامين نيازهايش راهنمايى فرمود. با خود گفتم:«سوگند به خدا اين شخص پادشاه نيست.»

سپس از آن جا گذشتيم وبه خانه رسول خدا (ص) وارد شدم، پيامبر (ص) از من استقبال وپذيرايى گرمى نمود، زيراندازى كه از ليف خرما بود، نزدم آورد و به من فرمود: بر روى آن بنشين. گفتم: بلكه شما بر آن ‏بنشينيد. فرمود: نه، شما بر آن بنشين، خود آن حضرت بر روى ‏زمين نشست، با خود گفتم: اين نيز نشانه ديگر كه آن حضرت،پادشاه نيست. سپس مطلبى از دينم را كه راز پوشيده بود بيان ‏فرمود، دريافتم كه او بر رازها آگاهى دارد، و فهميدم كه ‏پيامبر مرسل مى ‏باشد، بيانات و پيشگويي ها و مهربانى ‏هايش مراشيفته ‏اش كرده و همانجا مسلمان شدم.»

2- در جنگ خيبر كه با حضور شخص پيامبر (ص) در سال هفتم هجرت رخ داد، پس از پيروزى سپاه اسلام بر سپاه كفر، جمعى از يهوديان ‏به اسارت سپاه اسلام درآمدند، يكى از اسيران، صفيه دختر حى بن‏اخطب (دانشمند سرشناس يهود) بود.بلال حبشى، صفيه را به همراه زنى ديگر به اسارت گرفت و آن‏ها رابه حضور پيامبر (ص) آورد، ولى هنگام آوردن آن‏ها اصول اخلاقى رارعايت نكرد، و آن‏ها را از كنار جنازه ‏هاى كشته ‏شدگان يهود حركت ‏داد، صفيه وقتى كه پيكرهاى پاره پاره يهوديان را ديد بسيارناراحت ‏شد و صورتش را خراشيد، و خاك بر سر خود ريخت، و سخت ‏گريه كرد.

هنگامى كه بلال آنها را نزد پيامبر (ص) آورد،پيامبر (ص) از صفيه پرسيد: «چرا صورتت را خراشيده ‏اى و اين‏گونه خاك‏ آلود و افسرده هستى؟! » صفيه ماجراى عبورش از كنارجنازه ‏ها را بيان كرد، رسول اكرم (ص) از رفتار غير انسانى و خلاف ‏اخلاق اسلامى بلال حبشى ناراحت‏ شده و بلال را سرزنش كرده و فرمود: «ا نزعت منك الرحمة يا بلال حيث تمر بامراتين على قتلى ‏رجالهما; اى بلال! آيا مهر و محبت و عاطفه از وجود تو رخت‏ بربسته كه آن‏ها را از كنار كشته ‏شدگانشان عبور مى ‏دهى؟! چرابى ‏رحمى كردى؟»
جالب اين كه پيامبر اكرم (ص) براى جبران رنج‏ها و ناراحتى ‏هاى ‏صفيه، با او ازدواج كرد، سپس او را آزاد، و بار ديگر باپيش ‏نهاد صفيه با او ازدواج نمود و به اين ترتيب، ناراحتى ‏هاى اورا به طور كلى از قلبش زدود.



3- در ماجراى جنگ حنين كه در سال هشتم هجرت رخ داد، شيماء دختر حليمه كه خواهر رضاعى پيامبر (ص) بود، با جمعى از دودمانش ‏به اسارت سپاه اسلام درآمدند، پيامبر (ص) هنگامى كه شيماء را درميان اسيران ديد، به ياد محبت‏هاى او و مادرش در دوران ‏شيرخوارگى، احترام و محبت‏ شايانى به شيماء كرد. پيش روى اوبرخاست و عباى خود را بر زمين گستراند، و شيماء را روى آن‏ نشانيد، و با مهربانى مخصوصى از او احوال ‏پرسى كرد، و به اوامر فرمود: «تو همان هستى كه در روزگار شيرخوارگى به من محبت ‏كردى...» (با اين كه از آن زمان حدود شصت ‏سال گذشته بود).

شيماء از پيامبر (ص) تقاضا كرد، تا اسيران طايفه ‏اش را آزادسازد، يامبر (ص) به او فرمود:«من سهميه خود م را بخشيدم،و در مورد سهميه ساير مسلمانان،به تو پيشنهاد مى ‏كنم كه بعد از نماز ظهر برخيز و در حضور مسلمانان، بخشش مرا وسيله خود قرار بده تا آنها نيز سهميه خود را ببخشند.

شيماء همين كار را انجام داد، مسلمانان گفتند: «ما نيز به ‏پيروى از پيامبر (ص) سهميه خود را بخشيديم.»

سيره ‏نويس معروف ‏ابن هشام مى ‏نويسد: «پيامبر (ص) به شيماء فرمود: اگر بخواهى باكمال محبت و احترام، در نزد ما بمان و زندگى كن، و اگر دوست‏دارى تو را از نعمت‏ها بهره ‏مند مى ‏سازم و به سلامتى به سوى قوم ‏خود بازگرد؟» شيماء گفت: مى ‏خواهم به سوى قوم خود بازگردم.پيامبر (ص) يك غلام و يك كنيز به او بخشيد و اين دو با هم ‏ازدواج كردند، و به عنوان خدمتكار خانه شيماء به زندگى خود ادامه دادند.

4- مهربانى و اخلاق نيكوى پيامبر (ص) در حدى بود كه امام صادق (ع) فرمود:روزى رسول خدا (ص) نماز ظهر را با جماعت‏ خواند، مردم بسيارى به‏ او اقتدا كردند، ولى آن‏ها ناگاه ديدند آن حضرت بر خلاف معمول‏ دو ركعت آخر نماز را با شتاب تمام كرد (مردم از خود مى ‏پرسيدند، به راستى چه حادثه مهمى رخ داده كه پيامبر (ص) نمازش را با شتاب تمام كرد؟!) پس از نماز از پيامبر (ص)پرسيدند: «مگر چه شده؟ كه شما اين گونه نماز را (با حذف‏ مستحبات) به پايان بردى؟» پيامبر (ص) در پاسخ فرمود:«اما سمعتم صراخ الصبى; آيا شما صداى گريه كودك را نشنيديد؟» معلوم شد كه كودكى در چند قدمى محل نمازگزا را ن ‏گريه مى ‏كرده، و كسى نبود كه او را آرام كند، صداى گريه او دل‏ مهربان پيامبر (ص) را به درد آورد، از اين رو نماز را با شتاب ‏تمام كرد، تا كودك را از آن وضع بيرون آورده، و نوازش نمايد.

5- عبد الله بن سلام از يهوديان عصر پيامبر (ص) بود، عواملى ازجمله جاذبه ‏هاى اخلاق پيامبر (ص) موجب شد كه اسلام را پذيرفت و رسما در صف مسلمانان قرار گرفت، او دوستى از يهوديان به نام‏«زيد بن شعبه‏» داشت، عبدالله پس از پذيرش اسلام همواره زيد را به اسلام دعوت مى‏ كرد، و عظمت محتواى اسلام را براى او شرح ‏مى ‏داد بلكه به اسلام گرويده شود، ولى زيد هم چنان بر يهودى ‏بودن خود پافشارى مى ‏كرد و مسلمان نمى ‏شد.

عبدالله مى ‏گويد: روزى ‏به مسجدالنبى رفتم ناگاه ديدم، زيد در صف نماز مسلمانان نشست ه ‏و مسلمان شده است، بسيار خرسند شدم، نزدش رفتم و پرسيدم «علت‏ مسلمان شدنت چه بوده است؟» زيد گفت: تنها در خانه‏ام نشسته ‏بودم و كتاب آسمانى تورات را مى ‏خواندم، وقتى كه به آياتى كه‏ در مورد اوصاف محمد (ص) بود رسيدم، با ژرف ‏انديشى آن را خواندم ‏و ويژگى هاى محمد (ص) را كه در تورات آمده بود به خاطر سپردم،با خود گفتم بهتر آن است كه نزد محمد (ص) روم و او را بيازمايم، و بنگرم كه آيا او داراى آن ويژگى ‏ها كه يكى از آنها«حلم و خويشتن‏دارى‏» بود هست‏ يا نه؟ چند روز به محضرش رفتم،و همه حركات و رفتار و گفتارش را تحت نظارت دقيق خود قراردادم، همه آن ويژگى ‏ها را در وجود او يافتم، با خود گفتم تنها يك ويژگى مانده است، بايد در اين مورد نيز به كند و كاو خودادامه دهم، آن ويژگى حلم و خويشتن‏دارى او بود، چرا كه درتورات خوانده بودم: «حلم محمد (ص) بر خشم او غالب است، جاهل ان ‏هرچه به او جفا كنند، از او جز حلم و خويشتن‏دارى نبينند.»

روزى براى يافتن اين نشانه از وجود آن حضرت، روانه مسجد شدم،ديدم عرب باديه ‏نشينى سوار بر شتر به آنجا آمد، وقتى كه ‏محمد (ص) را ديد، پياده شد و گفت: «من از ميان فلان قبيله به ‏اينجا آمده ‏ام، خشكسالى و قحطى باعث ‏شده كه همه گرفتار فقر و نادارى شده‏ايم، مردم آن قبيله مسلمان هستند، و آهى در بساط ندارند، وضع ناهنجار خود را به شما عرضه مى‏ كنند، و اميد آن رادارند كه به آنها احسان كنى.»

محمد (ص) به حضرت على (ع)فرمود:آيا از فلان وجوه چيزى نزد تو مانده است؟ حضرت على (ع) گفت: نه،پيامبر (ص) حيران و غمگين شد، همان دم من به محضرش رفتم عرض ‏كردم اى رسول خدا! اگر بخواهى با تو خريد و فروش سلف كنم،اكنون فلان مبلغ به تو مى ‏دهم تا هنگام فصل محصول، فلان مقدارخرما به من بدهى، آن حضرت پيشنهاد مرا پذيرفت، و معامله را انجام داد، پول را از من گرفت و به آن عرب باديه ‏نشين داد.

من‏ هم چنان در انتظار بودم تا اين كه هفت روز به فصل چيدن خرم ا مانده بود، در اين ايام روزى به صحرا رفتم، در آنجا محمد (ص)را ديدم كه در مراسم تشييع جنازه شخصى حركت مى ‏كرد، سپس درسايه درختى نشست و هر كدام از يارانش در گوشه ‏اى نشستند، من ‏گستاخانه نزد آن حضرت رفتم، و گريبانش را گرفتم و گفتم:«اى پسر ابو طالب! من شما را خوب مى ‏شناسم كه مال مردم را مى ‏گيريد و در بازگرداندن آن كوتاهى و سستى مى ‏كنيد، آيا مى ‏دانى ‏كه چند روزى به آخر مدت مهلت ‏بيشتر نمانده است؟»

من با كمال‏ بى ‏پروايى اين گونه جاهلانه با آن حضرت رفتار كردم (با اين كه ‏چند روزى به آخر مدت مهلت‏ باقى مانده بود) ناگاه از پشت ‏سر آن‏ حضرت، صداى خشنى شنيدم، عمر بن خطاب را ديدم كه شمشيرش را ازنيام بركشيده ، به من رو كرد و گفت: «اى سگ! دور باش.» عمرخواست ‏باشمشير به من حمله كند، محمد (ص) از او جلوگيرى كرد و فرمود:«نيازى به اين گونه پرخاش‏گرى نيست، بايد او (زيد) را به حلم ‏و حوصله سفارش كرد، آن گاه به عمر فرمود:«برو از فلان خرما فلان مقدار به زيد بده.»

عمر مرا همراه خود برد و حق مرا داد،به علاوه بيست پيمانه ديگر اضافه بر حقم به من خرما داد. گفتم: اين زيادى چيست؟ گفت:چه كنم حلم محمد (ص) موجب آن شده است، چون تو از نهيب و فرياد خشن من آزرده شدى،محمد (ص) به من دستور داد اين زيادى ‏را به تو دهم، تا از تو دلجويى شود، و خوشنودى تو به دست آيد.

هنگامى كه آن اخلاق نيك و حلم عظيم محمد (ص) را ديدم مجذوب اسلام‏ و اخلاق زيباى محمد (ص) شدم، و گواهى به يكتايى خدا، و رسالت ‏محمد (ص) دادم و در صف مسلمانان درآمدم.

اين‏ها چند نمونه از سلوك اخلاقى پيامبر اسلام (ص) بود، كه هركدام چون آيينه اى شفاف ما را به تماشاى جمال زيباى اخلاق نيك‏ آن حضرت دعوت مى ‏كند، و يكى از راز و رمزهاى مهم پيشرفت اسلام ‏در صدر اسلام را كه بسيار چشمگير بود، به ما نشان مى ‏دهد. در فرازى از گفتار حضرت على (ع) در شان اخلاق پيامبر (ص) چنين ‏آمده:«رفتار پيامبر (ص) با همنشينانش چنين بود كه دائما خوش‏رو،خندان، نرم و ملايم بود، هرگز خشن، سنگدل، پرخاشگر، بد زبان،عيب جو و مديحه ‏گر نبود، هيچ كس از او مايوس نمى ‏شد، و هر كس به ‏در خانه او مى ‏آمد، نوميد باز نمى گشت، سه چيز را از خود دوركرده بود; مجادله در سخن، پرگويى، و دخالت در كارى كه به او مربو ط نبود، او كسى را مذمت نمى ‏كرد، و از لغزش‏هاى پنهانى مردم ‏جستجو نم ى ‏نمود، جز در مواردى كه ثواب الهى دارد سخن نمى ‏گفت،در موقع سخن گفتن به قدرى گفتارش نفوذ داشت كه همه سكوت نموده ‏و سراپا گوش مى شدند... .»

فرا رسيدن ماتم جانسوز رحلت كامل‏ترين انسان، حضرت ختمى مرتبت ‏و شهادت سبط اكبرش حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام را در اين‏روز و هم چنين شهادت امام على بن موسى الرضا عليه السلام را درآخر اين ماه به فرزند دلبندش حضرت ولى الله الاعظم ارواحنافداه، مقام معظم رهبرى و به جهان بشريت، و مسلمانان دنيا وشيعيان و به ويژه امت پاسدار اسلام و پيروان اهل بيت عصمت و طهارت تسليت عرض مى ‏كنيم به اين اميد كه ان شاء الله پيروى از ثقلين را سرلوحه اعمال خود قرار دهيم تا پيامبر و خداى پيامبراز ما خشنود و به شفاعت آن ذوات پاك در روز «وا نفسا» نايل ‏آييم.

گوشه ای از اخلاق عظیم پیامبر


استاد محمد جواد مهرى


روزهايى بس شيرين و به ‏يادماندنى و تاريخ ساز پيامبر را نمى ‏توان با الفاظ و سخنان ناقص انسانهاى ناقص ‏توصيف و تعريف كرد.

او هرگز در اين واژه ‏ها نمى ‏گنجد و فراتر از آن است. انسا ن ‏كاملى كه تمام افلاك و موجودات را خدا به خاطر او آفريد واگر او نبود، هيچ چيز نبود. «لولاك لما خلقت الافلاك‏» و ال ا انسانى كه تا قاب قوسين او ادنى بالا رفت و به جايى رسيد كه‏ جبرئيل آن ملك مقرب و واسطه وحى الهى به آنجا هرگز نرسد وبا صراحت ‏به او عرض كرد: اگر يك مو بالاتر روم به نور تج لى ‏بسوزد پرم. ولى رسول الله رفت و به جايى رفت كه نه در خرد آيد و نه بر ورق نگاشته شود و نه حتى در وهم وخيال! اوست كسى كه ‏خدايش درباره ‏اش فرمود: «و انك لعلى خلق ع ظيم‏» پس مابه جاى ‏اينكه حرفى بزنيم كه نه آغازش و نه انجامش ما را به جايى ‏مى ‏رساند چرا كه جز آفريد ه ‏اش و برادرش كسى او را نخواهد شناخت‏«يا على ما عرف الله الا انا و انت و ما عرفنى الا الله وانت و ما عرفك الا الله و انا» پس روا است كه لب فرو بنديم وسخن كمتر گوئيم.

بيائيم در اين سخن ربانى كه پيامبر را داراى منشى سترگ واخلاقى عظيم معرفى مى‏ كند بيانديشيم و از زبان روايت نمى از اين ‏اقيانوس پرفيض برگيريم، شايد برخى عزيزان به كار بندند و از رسول الله الگوى زندگى بگيرند كه قرآن فرمود: «و لكم فى رسول‏الله اسوه حسنه‏» .

جمله‏ هايى كوتاه در منش و روش زندگى حضرت بيان مى ‏شود كه هم‏ بركت است و پر مايه بركتى است و هم برنامه به زيستى وخدا پسندانه:

1 آن قدر حضرت متواضع و فروتن بود كه متن روايت او را«خاضع الطرف‏» مى ‏نامد يعنى به زمين نگاه م ى ‏كرد و سر را كمتر بالا مى ‏برد، اين چنين با وقار و متين... با ادب و فروتن. چنان‏در برابر خالقش خاضع و خاشع بود كه بيشتر سرفرود مى ‏آورد و كمترسر را بلند مى ‏كرد چه پيوسته خدا را حاضر و ناظر مى ‏ديد و لحظه ‏اى ‏بلكه كمتر از لحظه ‏اى هم از ياد و ذكر خدا غافل نبود.

2 يكى ديگر از نشانه‏ هاى بارز تواضع و خوى نيكويش اين بود كه‏ به هر كه مى ‏رسيد، پيش قدم در سلام كردن بر او بود، سلام كه خود تحيت اسلامى است و پيامبر آن را به ما ياد داده، خود نيز بيش ازهمه و پيش از همه به آن عمل مى‏ كرد و قبل از آنكه ديگرى بر اوسلام كند، او خود سلام مى ‏كرد. هرگز پيامبر ملاحظه نمى ‏كرد كه آن‏ فرد بزرگ است‏ يا كوچك، دانشمند است ‏يا بى ‏سواد، ثروتمند است ‏يا فقير. آرى حضرت آن قدر عظمت داشت كه بر همه افراد بدون ملاحظه ‏هاى ‏اسمى، شغلى، خطى، مسئوليتى، مالى و... سلام مى ‏كرد و او بااينكه بزرگترين از هر نظر بود بر كوچكترين انسانها از هرنظر سلام مى ‏كرد و بيشتر براى اينكه ما را به اين سنت‏ حسنه ‏تشويق كند مى ‏فرمود: سلام را نود و نه حسنه است و جوابش يك حسنه.

3 پيامبر هرگز بدون جهت ‏سخن نم ى ‏گفت، و اگر سخنى مى ‏گفت‏ بيشتر جنبه موعظه و پند داشت، يا مطلبى را مى‏ آموخت و يا به معروف وخيرى امر مى ‏كرد و يا از شر و منكرى مردم را باز مى ‏داشت، تمام‏ سخنانش سودمند و يك كلمه، نه بلكه يك حرف، پوچ و بى ‏ارزش نبود،زيرا خوب مى ‏دانست كه: «و ما يلفظ من قول الا لديه رقيب عتيد»وانگهى پيامبر اسوه است و الگو و اوست انسان كامل. پيامبر كسى ‏است كه نخستين آفريده پروردگار، نور مباركش است: «اول ما خلق‏الله نورى‏» پس، از اين نور كامل چيزى تراوش نمى‏ كند جز نور، وهرچه مى ‏گويد گفته خدا است «و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى‏ يوحى‏» .

4 و پيامبر هرگز از ذكر خدا غافل نمى ‏شد. در روايت است: «ولايجلس و لايقوم الا على ذكر» او نمى‏ نشست و برنمى ‏خاست جز با ذكرو ياد خدا. پيامبر در هر آن قرين و همنشين ذكر خدا بود چه برزبان آورد و چه در دل گويد. او خود ذكر خدا را كفاره مجلس‏ مى ‏دانست و اعلام مى‏ داشت كه اگر در مجلسى ياد خدا نباشد يا ذكرى ‏از اهل بيت كه آن نيز ياد خدا است، پس آن مجلس بر اهلش وزر و وبال است و نحس است و شوم. و اگر حضرت مى ‏خنديد از تبسم تجاوزنم ى ‏كرد «جل ضحكه التبسم‏» زيرا قهقهه و خنده با صدا با شئون ‏انسان مودب منافات دارد چه رسد به انسان كامل و چه رسد به اشرف‏ مخلوقات.

5 يكى ديگر از موارد تواضع و فروتنى حضرت اين بود كه هر وقت ‏وارد مجلس مى ‏شد، هر جا كه جاى خالى بود مى ‏نشست، مانند ما خودخواهان يا نادانان نبود كه دنبال صدر مجلس هستيم، و خيال ‏مى‏ كنيم كه بايد بالا و بالاتر نشست. اصلا آن جا كه انسان وال ا مى ‏نشيند والا است نه آنكه انسان والا بايد در جاى والا نشيند.

عزيزانم! قطعا اين از تواضع است كه انسان در جايى كه خالى ‏است‏ بنشيند و هرگز منتظر نباشد كه ديگران در برابرش قد علم‏كنند و برخيزند تا آن جناب را در صدر مجلس بنشانند. اين حالت ‏بدون ترديد برخاسته از هواى نفس است و تكبر كه بايد زدوده شود و گاهى بلكه بيشتر به خاطر عقده ‏هاى درونى و محروميت ‏هاى ديرينه ‏است كه شخص مى ‏خواهد از اين راه خودى را نشان دهد!!

6 پيامبر آرام و آهسته سخن مى ‏گفت و هيچ گاه فرياد نمى ‏زد وصدا را بلند نمى ‏كرد. و مجلس آن حضرت نيز از چنان آرامشى ‏برخوردار بود كه عين ادب و تواضع است و كسى در مجلس پيامبر بلند سخن نمى‏ گفت «و اغضض من صوتك‏» و دستور هم همين بود كه ‏كسى صدايش را بالاتر از صداى رسول الله نكند «لاترفعوا اصواتكم‏فوق صوت النبى‏» و چون خود حضرت آهسته و آرام سخن مى ‏گفت لذا مجلسش بسيار آرام و باوقار بود كه حتى صداى به هم زدن بال‏پرنده به گوش مى ‏رسيد.
7 «لايقطع على احد كلامه‏» هرگز سخن كسى را قطع نمى ‏كرد و تاشخصى مشغول سخن گفتن بود، به او خوب گوش مى ‏داد و پس از تمام ‏شدن سخنش آرام پاسخش را مى ‏گفت. و چنان اصحابش را تربيت كرده ‏بود كه هرگاه لب مباركش به سخن وا مى ‏شد، تمام حاضران ساكت‏ مى ‏شده و سراپا گوش مى ‏شدند «كان على رووسهم الطير» و هرگاه ‏سخن حضرت تمام مى ‏شد بدون آنكه سخنانشان با هم تزاحم كند، با هريك به نوبت‏حرف مى ‏زد.



8 نكته ديگرى كه بسيار جالب و ارزنده است و بايد مدنظر قرارگيرد اين است كه حضرت در هنگام سخن گفتن، به افراد يكسان نگاه‏ م ى ‏كرد «و كان يساوى فى النظر والاستماع للناس‏» و بايد سخنگويان محترم اين مطلب را دقت كنند كه يكسان و مساوى درحال حرف زدن به اين طرف و آن طرف نگاه كنند زيرا اين نكته ‏ظريف اخلاقى است كه در نگريستن به افراد(هنگام صحبت كردن)انسان ‏فرق بين اين و آن نگذارد و همه را به يك ديد بنگرد كه ‏اميدواريم در موارد ديگر نيز اين تساوى و يكسان ‏نگرى حفظ شود. راستى چه زيبا است تربيت رسول الله! بنابراين، هر كه‏ بخواهد بيشتر به پيامبر نزديك گردد، بايد رفتار و اخلاقش را با آن حضرت نزديكتر كند.

9 «و كان يجالس الفقراء و يواكل المساكين‏» او نه تنها بامالداران و دارايان مجالست مى ‏كرد بلكه با فقرا و مستمندان نيز همنشين بود. بلكه قطعا حضرت از نشستن با فقرا بيشتر لذت مى ‏برد و اگر با ثروتمندان مى ‏نشست ‏به خاطر هدايت كردن آنان بود نه چيز ديگر.

10 هرگاه پيامبر مى ‏خواست ‏به مجلس وارد شود و با مردم ‏برخورد كند، خود را طبق موازين اسلامى آرايش مى ‏داد يعنى درآينه مى ‏نگريست و موهاى خود را شانه مى ‏زد و چنين در روايت آمده‏است «و كان ينظر فى المرآه و يتمشط‏» و نه تنها حضرت لباس‏ تميز و مرتب مى ‏پوشيد و محاسن مبارك را شانه مى ‏زد بلكه پيوسته ‏بوى خوش عطر از حضرت از مسافتى دور استشمام م ى‏شد. بگذريم‏ كه خود حضرت خوشبو بود و بوى خوشش دوست و دشمن را جذب مى ‏كرد،كه همواره از عطر نيز استفاده مى نمود. راوى مى ‏گويد: قبل ازآنكه حضرت به مسجد وارد شود، ما خبردار مى ‏شديم زيرا بوى عطرش‏از مسافتى به مشام مان مى ‏خورد و متوجه ورود حضرت مى ‏شديم. خودحضرت نيز مى ‏فرمايد: «ان الله يحب من عبده اذا خرج الى اخوانه‏ان يتهيا لهم و يتجمل‏» خداوند دوست دارد كه بنده ‏اش هرگاه‏ مى‏ خواهد با برادرانش ملاقات كند، خود را آماده كند و براى آنه ا آرايش نمايد.
اسلام دستور آراستن داده است نه مانند برخى ساده لوحان كه بامو هاى ژوليده و لباس نامرتب مى ‏آيند و خيال مى ‏كنند اين از زهد است. نه! اين از زهد اسلامى كاملا به دور است. زهد اين است كه به ‏دنيا و ملذاتش دل نبنديم نه اينكه صوفى منشانه زندگى كنيم و ژوليده سيما در ميان مردم حاضر شويم!



11 پيامبر اگر سواره بود هرگز نمى ‏پذيرفت كه شخصى همراه و همگام او پياده راه رود. از او مى ‏خواست كه بر مركبش در كنارش‏ سوار شود و اگر قبول نمى ‏كرد يا امكان نداشت، به او مى ‏فرمود:

از من جلوتر برو تا من در پس تو آيم و به تو برسم. اين چه عظمت ‏و بزرگوارى است انسان‏ها را سرگردان مى ‏كن د و به حيرت وا مى ‏دارد.

12 اگر سه روز مى ‏گذشت و دوستش يا برادر دينى ‏اش را نمى ‏ديد ازاو سؤال مى ‏كرد، پس اگر به مسافرت رفته بود برايش دعا مى ‏كرد و اگر در شهر بود حتما از احوالش تفقد مى ‏نمود و به زيارتش مى ‏رفت‏ و اگر بيمار بود به عيادتش مى ‏شتافت.

13 پيامبر آنقدر مهمان نواز بود و مهمانش را احترام و تقدير م ى ‏كرد كه هرگاه كسى بر او وارد مى ‏شد، حضرت متكا و مسند خود رابه او مى ‏داد و اگر نمى ‏پذيرفت آنقدر اصرار م ى‏كرد تا قبول كند. 

14 حضرت ضمن اينكه بسيار هيبت داشت، براى اينكه حاضرين ازديدارش هراس نكنند و ديدارش آنان را نرنجاند، گاهى شوخى مى‏ كرد و لطيفه‏اى در حد ميزان شرعى مى ‏گفت كه هيبتش حاضران را به‏ وحشت نياندازد و جرات سخن گفتن را از آنان سلب نكند. بويژه ‏اگر مى‏ يافت كه يكى از يارانش ناراحت و غمگين است‏ با او شوخى ‏مى ‏كرد تا غمش را بزدايد. و اصلا پيامبر آن گونه با افراد سخن ‏مى ‏گفت كه مناسب با وضعيت علمى و حالت روانى آنان بود. در روايت‏آمده است: «و كان يخاطب جلساءه بما يناسب‏» و به اندازه عقل و دركشان با آنان سخن مى‏ گفت و مى ‏فرمود: «ما پيامبران ماموريت ‏داريم كه با مردم به اندازه عقولشان سخن بگوئيم‏» .

15 مى ‏فرمود: «اكرم اخلاق النبيين و الصديقين البشاشه اذ ا تراو وا و المصافحه اذا تلاقوا» برترين اخلاق پيامبران و رادمردان خوشروئى است هنگامى كه به هم مى ‏رسند و مصافحه و دست‏ دادن به يكديگر است هنگامى كه با هم ملاقات مى‏ كنند و لذا هر وقت‏ پ يامبر مسلمانى را مى ‏ديد فورا با او مصافحه مى ‏كرد وبه او دست‏ م ى ‏داد و بر اين امر بسيار تاكيد مى ‏نمود. در روايت است كه ‏هرگاه دو مؤمن به هم مى ‏رسند و مصافحه كنند گناهانشان مى ‏ريزد مانند برگ درختان(در فصل خزان).

اين بود چند جمله كوتاه ولى پرفايده از سيره و منش ‏پيامبر كه براى استفاده عموم عرض شد تا شايد در اين هفته وحدت ‏به كار گيريم و با هم پيوند صلح وصفا بنديم و دلها را از رشك وحسد و زيغ و رين پاك كنيم و گذشته ‏ها را به خاطر خدا ناديده ‏بگيريم و از لغزش‏هاى برادرانمان بگذريم(كه خود نيز بسيار لغزش‏داريم)و وحدت را نه در سخن و گفتار كه در عمل و كردار اجراكنيم و قلبها را از كينه و عداوت دور سازيم و با هم چنانكه خداو رسولش خواهد برادر وار زندگى كنيم و اگر از ديگرى انتقاد داريم تلاش كنيم كه انتقادمان سازنده و برادرانه باشد نه كينه ‏توزانه و انتقام‏ گرانه. باشد كه روح رسول الله و روح فرزن د ش ‏روح‏ الله از ما خشنود گردد و كشورمان رنگ صفا و محبت ‏به خود گيرد و راه نفوذ دشمنان قطع شود و دوستان، دشمنى را كنارگذارند و ولى حميم گردند و عهد اخوت و برادرى را دوباره تجديدكنيم والسلام.

نمونه هایی از فضایل و سیره فردی رسول خدا
احترام بزرگان

جريربن عبدالله گويد: چون رسول خدا مبعوث گرديد، من به حضورش آمدم تا با او بيعت كنم، فرمود: يا جرير به چه منظورى پيش من آمده ‏اى، گفتم: يا رسول الله (ص) آمده ‏ام تا بر دست تو مسلمان شوم، حضرت عباى خود را براى نشستن من به زمين پهن كرد. بعد به ياران خود فرمود: چون كسى كه در ميان قوم خويش محترم است پيش شما آيد احترامش كنيد: «اذا اتا كم كريم قوم فاكرموه»2

نهى از بدگويى‏

ابن مسعود گويد: رسول خدا (ص) فرمود: كسى در پيش من از اصحابم بدگوئى نكند، مى ‏خواهم وقتى كه پيش شما مى ‏آيم قلبم نسبت بشما آرام و بى دغدغه باشد: «قال رسول الله (ص): لا يبلغنى احد منكم عن اصحابى شيئا فانى احب ان اخرج اليكم و انا سليم الصدر»3.

صبر و مقاومت

آنگاه كه پسرش ابراهيم در حال جان دادن بود چنين فرمود: اگر فرزند در گذشته، براى پدر اجرى نداشت و اگر اين نبود كه زندگان به مردگان ملحق خواهند شد، در اين صورت بر تو محزون مى ‏شديم اى ابراهيم، بعد به گريه افتاد و فرمود: چشم اشك مى ‏ريزد، قلب مى‏ سوزد ولى جز آنچه خدا راضى باشد سخنى نمى ‏گوئيم و اى ابراهيم ما در فراق تو محزونيم :

«و قال لابنه ابراهيم و هو يجود بنفسه: لولا ان الماضى فرط الباقى و ان الاخر لاحق بالاول لحزّنا عليك يا ابراهيم ثم دمعت عينه و قال: تدمع العين و يحزن القلب و لا نقول الا ما يرضى الرب و انّا بك يا ابراهيم لمحزونون: 7».

تواضع‏

روزى خواهر رضاعيش محضر وى آمد، حضرت چون او را ديد شاد شد، عباى خويش را پهن كرد و او را در آن نشانيد، با او سخن مى ‏گفت و بر رويش مى ‏خنديد، بعد برخاست و رفت، آنگاه برادر آن زن آمد حضرت با او مثل خواهرش رفتار نكرد، گفتند: يا رسول الله با خواهرش رفتارى كردى كه با برادرش نكردى با آنكه او مرد است؟!

فرمود: آن خواهر بر پدرش از اين برادر نيكوكارتر بود. 10

پناه بردن به خدا

روزى به مردى از بنى فهد گذر كرد كه بنده ‏اش را مى ‏زد بنده در زير شكنجه مى‏ گفت: اعوذ بالله، مولايش از او دست بر نمى‏ داشت چون حضرت را ديد گفت: «اعوذ بمحمد» (ص) به محمد (ص) پنام مى ‏برم، مولايش از زدن او دست كشيد.

حضرت فرمود: به خدا پناه مى ‏برد دست بر نمى ‏دارى ولى به محمد (ص) پناه مى ‏برد دست بر مى ‏دارى؟!! خدا از محمد (ص) سزاوارتر است كه پناه آورنده ‏اش را پناه دهد، مرد گفت: براى خدا او را آزاد كردم: «هو حر لوجه الله»فرمود: به خدائى كه مرا بحق مبعوث فرموده، اگر چنين نمى ‏كردى، چهره ‏ات با حرارت آتش جهنم مواجهه مى ‏شد. «والذى بعثنى بالحق نبيا لو لم تفعل لواقع و جهُك حرّالنار»11.

مزاح‏

آن حضرت پير زنى از قبيله اشجع را ديد فرمود: پير زن داخل بهشت نخواهد شد، زن نشست و شروع به گريه كرد، بلال بن رياح گفت: چرا گريه مى ‏كنى؟! گفت: رسول خدا فرمودند: پير زنان داخل بهشت نخواهند شد، بلال محضر آن حضرت آمد و گفت: يا رسول الله شما چنين فرموده ‏ايد؟

فرمود: آرى، سياهان هم به بهشت نخواهند رفت، بلال هم با آن زن شروع به گريه كرد، عباس عمومى حضرت آن دو را ديد، سبب گريه‏ شان را پرسيد، گفتند: رسول خدا (ص) چنين فرمود: عباس محضر حضرت آمد، جريان را پرسيد، فرمود: آرى حتى پيرمردان هم به بهشت نمى ‏روند، عباس نيز مانند آن دو شروع به ناله و شيون نمود.

آنگاه حضرت آن سه نفر را بحضور طلبيد، قلوبشان آرام كرد و فرمود: خداوند پير زنان و پيرمردان و سياهان را در بهترين شكل و قيافه زنده مى ‏كند، همه در حالى كه جوان و نورانى‏ اند داخل بهشت مى ‏شوند «و قال: ان اهل الجنة جُرْدْ مُرْدٌ مُكَحّلوُنَ» 12.

ساده زيستى‏

امام صادق صلوات الله عليه فرمود: روزى على بن ابيطالب (ع) محضر رسول خدا (ص) آمد، جامه آن حضرت كهنه شده بود، دوازده درهم به على (ع) داد و فرمود: يا على اين پول را بگير و براى من لباسى بخر، تا بپوشم.

على (ع) فرمود: پول را به بازار آورده و پيراهنى به دوازده درهم براى آن حضرت خريدم و به محضرش آوردم، حضرت چون آنرا ديد فرمود: يا على اين را خوش ندارم ببين فروشنده حاضر است معامله را برگرداند؟ گفتم نمى‏دانم؟ آنگاه به نزد فروشنده آمد و گفتم: رسول خدا (ص) اين را خوش ندارم، ديگرى را مى ‏خواهم، اين معامله را اقاله كن.

فروشنده پول را بمن پس داد، آنرا پيش رسول خدا (ص) آوردم، حضرت با من به بازار آمد تا پيراهنى بخرد، در راه كنيزى را ديد كه گريه مى ‏كرد، فرمود: چرا گريه مى‏ كنى؟

گفت: از خانه به من چهار درهم داده بودند تا متاعى بخرم ولى پولم گم شده، جرأت نمى ‏كنم كه پيش آنها بر گردم، رسول خدا (ص) چهار درهم به او داد و فرمود: به سوى اهل خويش برگرد.

آنگاه به بازار رفت و پيراهنى به چهار درهم خريد و پوشيد و خدا را حمد كرد، چون از بازار خارج شد تا به خانه بر گردد، ديد مرد عريانى در سر راه نشسته و مى ‏گويد: هر كه به من لباس پوشاند خدا او را از لباسهاى بهشت بپوشاند«من كَسانى كَساه اللّهُ من ثياب اِلجنة» آن حضرت پيراهنى را كه خريده بود از بدنش درآورد و بر او بپوشانيد.

سپس به بازار بازگشت و با چهار درهمى كه باقى مانده بود پيراهنى خريد و پوشيد و خداى عزّوجل را حمد كرد و به منزل برگشت.

ناگاه ديد همان كنيز در راه نشسته، گريه مى ‏كند، رسول خدا (ص) فرمود: چه شده كه پيش خانواده‏ ات بر نمى ‏گردى؟! گفت: اى رسول خدا (ص) تأخير كرده‏ ام مى ‏ترسم مرا تنبيه كنند، فرمود پيشاپيش من برو، خانواده‏ ات را به من نشان بده.

كنيزك در پيش رفت تا رسول خدا (ص) به درخانه آنها آمد، فرمود: «السلام عليكم يا اهل الدار» جواب نيامد، دفعه دوم فرمود: سلام عليكم جواب ندادند، بار سوم سلام فرمود، جواب دادند و عليك السلام يا رسول الله و رحمة الله و بركاته.

فرمود: چرا در سلام اول و دوم جواب نداديد؟ گفتند: يا رسول الله سلام تو را شنيديم، خوش داشتيم كه كلام تو را بيشتر بشنويم.

حضرت فرمود: اين دختر تأخير كرده او را در اينكار مقصر ندانيد، گفتند: يا رسول الله چون شما تشريف آورده ‏ايد، او را آزاد كرديم، حضرت فرمود: الحمد لله، هيچ دوازده درهمى پر بركت‏تر از اين نديده‏ ام، خدا با آن، دو نفر عريان را پوشانيد و انسانى را آزاد كرد. 13

كمك به دوستان و نيازمندان

جابربن عبدالله يكى از اصحاب بزرگوار رسول خداست، پيوسته در خدمت آن جناب بود، پدرش در جنگ «احد» اشتباهاً توسط مسلمانان شهيد گرديد، او بعد از رحلت رسول خدا (ص) با اميرالمؤمنين صلوات الله عليه بسر برد، اوست كه با عطيه عوفى در اولين اربعين به زيارت ابا عبدالله الحسين (ع) مشرف گرديد و اوست كه بقدرى زنده ماند تا سلام رسول خدا (ص) را به امام باقر (ع) رسانيد.

مى گويد: رسول خدا (ص) در بيست و يك جنگ شركت كرد، و من در نوزده تاى آنها در ركاب ايشان بودم، فقط در دو تا از آنها موفق نشدم. در يكى از آن غزوات شتر من از رفتن درماند و خوابيد، آن حضرت در آخر لشكريان حركت مى‏ كرد تا به بازماندگان يارى رساند و آنها را به مركب خود سوار كند.

من در كنار شتر خويش ايستاده و مى ‏گفتم: اى واى مادرم اين چه شتر بدى است، در اين هنگام رسول خدا رسيد و فرمود: اين شخص كيست؟ گفتم من جابر هستم پدر و مادرم به فدايت يا رسول الله (ص).

فرمود: چرا در اينجا مانده ‏اى؟

گفتم: شترم از رفتن درمانده است، فرمود: چوب دستى دارى؟ گفتم: آرى. با چوب دستى به شتر زد و او را بلند كرد، آنگاه آنرا خوابانيد و قدم بر دو بازوى آن گذاشت، فرمود: سوار شو، سوار شدم و با او راه مى ‏رفتم، آن شب بيست و پنج بار براى من استغفار كرد، شتر من (در اثر قدم آن بزرگوار) حتى بر شتر او سبقت مى ‏كرد.

در آن شب كه با هم راه مى ‏رفتيم فرمود: پدرت عبدالله چند نفر فرزند بعد از خود گذاشته است؟ گفتم: هفت دختر.

فرمود: آيا قرضى هم دارد؟ گفتم: آرى. فرمود: چون به مدينه برگشتى وعده كن كه با اقساط خواهى داد14 اگر قبول نكردند، وقت چيدن خرمايتان مرا مطلع كن.

بعد فرمود: زن گرفته ‏اى؟ گفتم: آرى. فرمود كدام را؟ گفتم: فلان زن بيوه را كه در مدينه بود. فرمود: چرا دختر نگرفتى كه با تو بازى كند و تو با او بازى كنى؟

گفتم: يا رسول الله (ص) هفت خواهر كم تجربه در منزل دارم، ترسيدم اگر دخترى مثل آنها را بگيرم كار به اشكال كشد، گفتم: اين زن بيوه و تجربه ديده با آنها بهتر مى سازد، فرمود: خوب كرده ‏اى، راه همانست .

فرمود: اين شتر را به چند خريده ‏اى؟ گفتم: به پنج ششم نصف رطل.15.

فرمود: او را به من بفروش، و تا برگشتن به مدينه حق سوار شدن دارى، چون به مدينه برگشتيم، شتر را به محضرش آوردم، فرمود: بلال شش «اواق» طلا به او بده تا در اداى قروض پدرش از آنها استفاده كند، سه «اواق» ديگر اضافه كن، شترش را نيز به خودش بده.

آنگاه فرمود: آيا با صاحبان قرض پدرت مقاطعه كردى؟ گفتم: نه يا رسول الله (ص) فرمود آيا داده شده؟ 16 گفتم: نه يا رسول اللّه. فرمود: مانعى نيست چون وقت چيدن خرمايتان رسيد مرا خبر كن.

وقت چيدن خرما به محضرش رفتم، به نخلستان ما تشريف آورد و براى ما دعا كرد( و از خدا بركت خواست) خرما را چپديم، به همه قرض‏ها كفايت كرد و بيشتر از آنچه آنها بردند، براى ما باقى ماند.

حضرت فرمود: اينها را برداريد و پيمانه نكنيد، آنها را برداشتيم و مدتى از آنها خورديم .17

ترحم ودلسوزى

رسول خدا (ص) لشكرى براى سركوبى قبيله طىّ فرستاد فرماندهى آن را على بن ابيطالب (صلوات الله عليه) بر عهده داشت، عدى بن حاتم طائى كه از دشمنان سرسخت رسول خدا (ص) بود، به شام فرار كرد.

على (ع) بامدادان بر آن قبيله حمله كرد، آنها را شكست داد مردان و زنان و اسباب و چهارپايان آنها را به مدينه آورد. 18

وقتى كه اسيران را به حضرت رسول (ص) نشان دادند، سفانه دختر حاتم طائى برخاست و گفت، يا محمد (ص) پدرم از دنيا رفت، برادرم از قبيله‏ ام ناپديد شد، اگر مصلحت بدانى مرا آزاد كن، مرا به شماتت قبائل عرب مگذار.

پدر من پيشواى قبيله بود، اسيران را آزاد مى ‏كرد، جانيان را مى ‏كشت، بهر كه پناه مى ‏داد حمايتش مى ‏كرد، از حريم دفاع مى ‏نمود، از مبتلايان دستگيرى مى ‏كرد، مردم را طعام مى ‏داد، سلام را آشكار مى ‏ساخت، يتيم و فقير را بى نياز مى ‏كرد، در پيشامدها مددكار مردم بود، كسى نبود كه حاجت پيش او آورد، نا اميد بر گردد، من دختر حاتم طائى هستم.

رسول خدا (ص) از سخن او در عجب شد، فرمود: اى دختر اينها كه گفتى صفات مؤمنان است اگر پدرت مسلمان بود از خدا برايش رحمت مى ‏خواستم .19

آنگاه فرمود: اين دختر را آزاد كنيد كه پدرش اخلاق خوب را دوست مى ‏داشته، سپس فرمود: «ارحموا عزيزاً ذلّ و غنيا افتقر و عالماً ضاع بين جهّال»: رحم كنيد عزيزى را كه ذيل گشته و توانگرى را كه فقير شده و عالمى را كه ميان نادانان ضايع گرديده است .

و نيز در اثر گفتار آن زن فرمود: همه اسيران را آزاد كنند، دختر حاتم كه چنين ديد گفت: اجازه بدهيد شما را دعا بكنم، حضرت اجازه فرمود و بياران گفت كه بدعاى او گوش فرا دهند.

دختر گفت: خدا احسان تو را در جاى خود قرار دهد، تو را به هيچ آدم لئيم محتاج نكند، نعمت هيچ بزرگ قومى را از دستش نگيرد مگر آنكه تو را وسيله برگرداندن آن قرار دهد.

دختر چون آزاد شد، به نزد برادرش عدى بن حاتم كه در «دومة الجندل» بود، رفت، گفت: برادرم پيش از آنكه نيروهاى اين مرد تو را گرفتار كند، پيش او برو، من در او هدايت و دقت رأى ديدم، حتما بر ديگران پيروز خواهد گرديد، در او خصلتهائى ديدم كه به تعجبم واداشت، او فقير را دوست مى ‏دارد، اسير را آزاد مى ‏كند، بصغير رحم مى ‏كند، قدر آدم بزرگ را مى ‏داند، من سخى ‏تر و بزرگوارتر از او نديده ‏ام اگر پيامبر باشد، تو پيش از ديگران ايمان آورده و برترى يافته ‏اى و اگر پادشاه باشد در حكومت او پيوسته با عزت زندگى مى ‏كنى.

اين سخنان در عدى بن حاتم موثر واقع شد، لذا به مدينه آمد و به دست رسول خدا (ص) اسلام آورد، خواهرش سفانه نيز مسلمان شد.20

عدى بن حاتم مى گويد: به مدينه آمدم، داخل مسجد رسول الله (ص) شدم، سلام كردم، فرمود: تو كيستى؟ گفتم: عدى بن حاتم، فورى برخاست و مرا بخانه ‏اش برد. او متوجه من بود، ناگاه پيرزنى ضعيف پيش آمد و گفت: حاجتى دارم، حضرت مفصل ايستاد و درباره نياز آن زن صحبت مى‏ كرد.

من در دلم گفتم: به خدا اين شخص پادشاه نيست و گرنه با ضعفاء چنين نمى ‏كرد، اين قدر اهميت دادن به يك پيرزن كار شاهان نيست، چون به خانه ‏اش رسيديم، وساده ‏اى كه از ليف خرما داشت به طرف من انداخت فرمود: روى آن بنشين، گفتم: نه شما روى آن بنشينيد، فرمود: نه تو بنشين، من روى وساده نشستم و او به زمين نشست.

باز در دلم گفتم: والله اين پادشاه نيست، آنگاه فرمود: اى عدى آيا تو ركوسى نبودى 21؟ گفتم آرى. فرمود: آيا از قو م خويش ماليات مرباع 22 نمى ‏گرفتى؟ گفتم: آرى. فرمود: آن در دين تو جايز نبود. گفتم: آرى به خدا حرام بود، دانستم كه او پيامبر است كه غيب را مى ‏داند23.

بدين طريق مى ‏بينيم كه اخلاق نيكو كار خود را مى ‏كند تا جائى كه انسانها در مقابل آن از اعتقادات خود دست بر مى ‏دارند.

عبادت و مناجات شب‏

عبدالله بن سيار از امام صادق (ع) نقل مى ‏كند: رسول خدا (ص) شبى در منزل ام سلمه بود، او در اثناى شب بيدار شد، آن حضرت را در بستر نيافت، فكر كرد كه به منزل بعضى از زنانش رفته است. لذا به جستجوى آن حضرت برخاست، حضرت را در گوشه ‏اى از منزل يافت كه ايستاده و دست به آسمان برداشته و گريه مى ‏كرد و مى ‏گفت :

خدايا نعمتهاى خوبى كه بمن داده ‏اى از من مگير. و مرا بخودم ولو بقدر چشم بهم زدن وامگذار. خدايا هيچ وقت مرا بشماتت دشمن و آدم بدخواه مبتلا مكن. خدايا هيچ وقت مرا به آن بدبختى كه از آن نجاتم داده‏ اى بر مگردان .

«اللهم لا تنزع عنى صالح ما اعطيتنى ابداً، ولا تكلنى الى نفسى طرفة عين ابداً، اللهم لا تشمت بى عدواً ولا حاسداً ابدا اللهم لا تردنى فى سوء استنقذتنى منه ابداً»

ام سلمه با شنيدن اين سخنان به گريه افتاد و برگشت و به شدت مى‏ گريست بطورى كه رسول خدا با شنيدن گريه او برگشت و فرمود: اى ام سلمه علت گريه ‏ات چيست؟

گفت: پدر و مادرم بفدايت يا رسول الله، چرا گريه نكنم در حالى كه تو با آن مقامى كه از خدا دارى و خدا گناه قديم و جديد تو را آمرزيده 24از او مى ‏خواهى كه بشماتت دشمن مبتلايت نكند و تو را به نفس خودت ولو به قدر چشم بهم زدن وامگذارد و تو را ببدى كه از آن نجاتت داده بر نگرداند و از تو هيچ وقت نعمت خوبى كه داده نگيرد!!!

رسول خدا (ص) در جواب فرمود: اى ام سلمه چه چيز مرا خاطر جمع مى ‏كند، خداوند يونس بن متى را فقط به اندازه چشم بهم زدن به نفس خويش واگذاشت تا به سرش آمد آن بلائى كه آمد «يا امّ سلمة ما يُؤمّننى و انّما و كل اللّه يونس بن متى الى نفسه طرفة عين فكان منه ما كان»25.
قاطعيت درمبارزه با گناه

رسول خدا (ص) در سال دهم هجرت با مسلمانان به جنگ تبوك رفت، سه نفر از مسلمانان به نامهاى كعب بن مالك و مرارة بن ربيع و هلال بن اميه، روى غفلت و اشتباه از آن حضرت تخلف كردند، رسول خدا بعد از برگشتن دستور فرمود: كسى با آنها سخن نگويد، زمين و زمان بر آنها تنگ شد، حدود 50 روز گريسته و به درگاه خدا ناله كردند تا آيه:

«و على الثلاثة الذين خلّفوا حتى اذا ضاقت عليهم الارض بما رحبت و ضاقت عليهم انفسهم و ظنّوا ان الا ملجأ من الله الا اليه ثم تاب عليهم ليتوبوا ان الله هو التواب الرحيم»26.

نازل گرديد، توبه ‏شان قبول شد و جريان خاتمه يافت.

عبدالله پسر كعب بن مالك از پدرش نقل كرده كه مى ‏گفت: در هيچ جنگى كه رسول خدا (ص) در آن شركت داشت تخلف نكردم، مگر در جنگ تبوك.

من در جنگ «بدر» هم نبودم ولى كسى براى نبودن در آن مورد عتاب واقع نشد، من در بيعت عقبه شركت كردم و با رسول خدا (ص) با اسلام پيمان بستيم كه در نظر من از «بدر» مهم‏تر بود.

در جنگ تبوك از همه وقت قوى ‏تر بودم، شركت در جنگ براى من از هر وقت آسانتر بود، به خدا قسم پيش از آن براى من دو مركب نبود، ولى در آن، دو مركب داشتم، رسول خدا (ص) خودش در آن جنگ شركت كرد، در يك گرماى بسيار شديد، سفر دورى را در پيش گرفت، با دشمن بيشترى روبرو بود.

آن حضرت در جنگها مقصد خود را روشن نمى ‏كرد ولى در اين جنگ از اول مقصدش را بيان فرمود، رسول خدا و مسلمانان آماده سفر مى ‏شدند، من هم مى ‏خواستم آماده شوم ولى آماده نمى ‏شدم، پيش خود مى ‏گفتم: مانعى نيست من قادرم به فوريت آماده شوم.

بالاخره آن حضرت با مسلمانان از مدينه حركت كردند، گفتم عيبى ندارد من هم آماده مى ‏شوم، و بعداً به آنها مى‏ رسم، اما كارى نكردم تا آنها از مدينه بسيار فاصله گرفتند، خواستم حركت كنم و به آنها برسم اما موفق نشدم.

گاهى در شهر حركت مى ‏كردم، بعضى از منافقان را مى ‏ديدم كه در مدينه مانده بودند از اين جهت بسيار غمگين مى‏ شدم زيرا مى ‏ديدم فقط منافقان و صاحبان عذر در شهر مانده ‏اند.

رسول خدا (ص) تا رسيدن به تبوك در مورد من سؤالى نكرده بود ولى در تبوك فرموده بود: كعب بن مالك چه شد؟! مردى از بنى سلمه جواب داده بود: لباس فاخر و تكبر او را از آمدن بازداشت، معاذبن جبل به آن مرد گفته بود: بد گفتى و سپس گفته بود: يا رسول الله (ص) ما از كعب جز خوبى ندانسته ‏ايم، رسول خدا (ص) ديگر سخنى نگفته بود.

روزى خبر رسيد كه رسول خدا (ص) از تبوك برگشته و نزديك است به مدينه برسد اين سخن سبب اندوه من شد، فكر كردم دروغ بگويم و عذر جعل كنم، زيرا از خشمش در امان نخواهم بود، با كسان خويش در اين رابطه مشورت كردم، گفتند: بزودى حضرت داخل مدينه خواهد شد، افكار باطل از مغز من رفت، صلاح را در آن ديدم كه راست بگويم هر چه باداباد.

تا رسول خدا (ص) وارد مدينه شدند، عادتش آن بود كه وقت برگشتن از سفر وارد مسجد مى ‏شد.27 دو ركعت نماز مى ‏خواند و آنگاه براى پذيرائى مردم مى ‏نشست چون چنين كرد، آنها كه در جنگ حاضر نشده بودند آمدند و عذر مى ‏آوردند كه نتوانستيم در جنگ شركت كنيم و قسم مى ‏خوردند، آنها حدود هشتاد نفر بودند، آن حضرت عذر ظاهرى آنها را قبول كرد و فرمود: از باطنتان خدا آگاه است و براى آنها از خدا مغفرت خواست.

در آن هنگام من پيش رفتم و سلام كردم، حضرت تبسمى توأم با غضب كرد، فرمود: جلو بيا، رفتم تا در كنار وى نشستم، فرمود: چرا تخلف كردى مگر مركبت را نخريده بودى؟! گفتم: بلى به خدا قسم اگر پيش ديگرى از اهل دنيا مى ‏نشستم خوش داشتم كه با عذر تراشى از غضب او در امان باشم، ليكن مى ‏دانم اگر امروز دروغى بگويم كه از من راضى شوى احتمال هست فردا خدا تو را بر من خشمگين كند، ولى اگر راست بگويم اميدوارم خدا از گناه من بگذرد. به خدا قسم هيچ عذرى نداشتم و از هر وقت تواناتر بودم و شركت درجنگ بر من آسانتر بود.

حضرت فرمود: اين كه گفتى راست است ولى برخيز و برو تا ببينم خدا درباره تو چه حكم خواهد كرد.

از محضر آن حضرت بيرون آمدم، مردانى از بنى سلمه در پى من آمده، گفتند: به خدا نمى ‏دانيم كه پيش از اين تقصيرى كرده باشى؟ چه مانعى داشت مانند ديگران عذر مى ‏آوردى، استغفار رسول خدا سبب آمرزش دروغت مى ‏شد؟ به قدرى ملامتم كردند كه خواستم پيش آن حضرت برگشته و گفته‏ هايم را تكذيب نمايم.

به آنها گفتم: آيا با كس ديگرى نيز مانند من رفتار كرد؟ گفتند: آرى، دو نفر نيز مانند تو اقرار كردند به آن دو نيز مانند تو گفته شد. گفتم: آن دو كيستند؟ گفتند: مرارة بن ربيع و هلال بن اميه، گفتم: عجبا!! دو مرد نيكوكار كه در جنگ «بدر» شركت كرده و مسلمان نمونه‏ اند؟! چون اين را شنيدم ديگر پيش آن حضرت برنگشتم (معلوم شد كه پاكان حساب ديگرى خواهند داشت).

رسول خدا (ص) مسلمانان را از سخن گفتن با ما سه نفر نهى فرمود، مردم از ما دورى كردند، و نسبت بما عوض شدند، از اين جهت زمين بر ما تنگ گرديد فكر مى ‏كردم مدينه همان مدينه سابق نيست، پنجاه شب كار چنين بود، اما آن دو نفر در خانه نشسته، مرتب گريه و ناله مى ‏كردند، ولى من از آنها جوانتر بودم، از منزل خارج مى ‏شدم، به نماز جماعت مى ‏رفتم، در بازار حركت مى كردم ولى كسى با من سخن نمى ‏گفت .

من محضر رسول خدا (ص) مى ‏آمدم، سلام مى ‏كردم، به خودم مى ‏گفتم: آيا زبانش را حركت داد و به سلامم جواب گفت يا نه؟ نزديك آن حضرت مى ‏نشستم و او را زير نظر مى‏ گرفتم، چون به نماز مى ايستادم بمن نگاه مى كرد، چون به او نگاه مى ‏كردم فورى از من روى بر مى ‏گردانيد.

طول مدت مرا به تنگ آورد، روزى به باغ عموزاده ‏ام ابوقتاده رفتم، او از همه پيش من محبوبتر بود، از ديوار باغ بالا رفتم باو سلام كردم، جواب نداد، گفتم: اى اباقتاده تو را به خدا قسم مى ‏دهم آيا مى‏ دانى كه من خدا و رسولش را دوست دارم؟ او جواب نگفت .

سه دفعه سؤال را تكرار كردم در سومى گفت: خدا و رسولش بهتر مى ‏دانند. اشك در چشمانم حلقه زد، برگشتم و از ديوار بيرون رفتم .

روزى دربازار مدينه بودم، مردى از اهل شام كه براى تجارت آمده بود، ندا مى ‏كرد كعب بن مالك را بمن نشان دهيد اهل بازار بمن اشاره كردند، او پيش من آمد و نامه‏ اى به من داد، نامه از پادشاه غسّان بود، نوشته بود: به من خبر رسيد كه رفيق تو از تو قهر كرده است ،خدا تو را درخانه ذلت قرار نمى‏دهد، پيش ما بيا تا با تو خوبى كنيم .

گفتم: اين هم يك نوع امتحان است، از اسلام ببرم و به دامن كفر پناه برم، لذا نامه را در آتش سوزاندم .

چهل روز بود در تب و تاب مى‏ سوختم نماينده رسول خدا (ص) پيش من آمد كه رسول خدا (ص) مى ‏فرمايند از زن خود دورى كن. گفتم: او را طلاق بدهم؟ گفت: نه فقط با او نزديكى نكن، به دو نفر رفيق مبغوض من نيز چنين دستور داد.

من به زنم گفتم: برو پيش پدر و مادرت و در نزد آنها باش تا خدا چه حكمى كند، زن هلال بن اميه پيش رسول خدا (ص) آمد كه يا رسول الله او پيرمردى است ،خدمتكارى ندارد آيا اجازه مى‏ دهى باو خدمت كنم؟ فرمود: مانعى ندارد ولى به تو نزديك نشود، زن گفت: به خدا او چنين حالى ندارد، از اول پيشامد ،كارش گريه كردن است .

بعضى از خانواده ‏ام به من گفتند: تو هم از حضرت اجازه بگير تا زنت تو را خدمت كند، گفتم: به خدا اجازه نخواهم خواست، نمى ‏دانم چه جوابى خواهد داد، من كه جوان هستم. ده شب اين جريان ادامه داشت تا مدت تحريم به پنجاه روز رسيد.

صبح روز پنجاهم نماز صبح را خواندم و در پشت بام بودم، در همان حال كه نشسته و خدا را ذكر مى ‏كردم، زمين و وجودم بر من تنگ شده بود، شنيدم كه مردى با صداى بلند در بالاى كوه «سلع» فرياد مى ‏كشيد: اى كعب بن مالك مژده‏ات باد. از شنيدن اين صدا به سجده افتاده و دانستم كه فرجى حاصل شده است .

رسول خدا اعلام كرده بود كه خدا به ما عنايت فرموده و توبه ما را قبول كرده است، مردم به بشارت من و دو رفيقم آمدند، اسب سوارى اين خبر را به من آورد، لباس خويش را بر او پوشاندم، خود دو لباس عاريه پوشيده، به محضر رسول خدا (ص) آمدم، مردم فوج فوج پيش من مى ‏آمدند، قبول شدن توبه‏ ام را تبريك مى‏ گفتند.

داخل مسجد شدم، حضرت در آنجا نشسته، مردم اطرافش را گرفته بودند، طلحة بن عبيدالله برخاست و با من دست داد و تبريكم گفت، من بر رسول خدا سلام كردم، آن حضرت كه شادى در قيافه ‏اش آشكار بود فرمود: بشارت باد تو را به روزى كه از وقت بدنيا آمدن بهتر از آنرا نديده ‏اى «أَبْشِر بخَيرِ يومٍ مرّ عليك منذ ولدتْك اُمّك».

گفتم: آيا اين بشارت از جانب خداست يا رسول الله يا از جانب شما؟ فرمود: نه بلكه از جانب خداست، رسول خدا (ص) چون شاد مى شد صورتش مانند قرص قمر مى ‏درخشيد و ما اين حال را از آن حضرت مى دانستيم .

آنگاه گفتم يا رسول الله همه ثروتم را در راه خدا و رسول مى ‏دهم فرمود قسمتى را براى خودت نگاه‏دار كه بهتر است، گفتم: فقط سهمى كه در خيبر دارم براى خود نگاه مى ‏دارم، بعد گفتم يا رسول الله خدا بوسيله راستگوى و توبه ‏ام مرا نجات داد. همانا آننكه تا هستم دروغ نخواهم گفت...

خدا در اين رابطه آيه «لقد تاب الله على النبى و المهاجرين... و على الثلاثة الذين خلفوا... و كونوا مع الصادقين» (توبه 117 - 119 را نازل فرمود.

اين جريان در صحيح بخارى جزء ششم باب اول نقل شده، ما از آنجا ترجمه كرديم، و در صحيح مسلم ج 2 ص 500 -505 باب حديث توبه كعب بن مالك و در مسند احمد ج 3 ص 457 نيز منقول است و در بحار ج 21 ص 219 بطور مختصر از تفسير قمى نقل كرده است .



دعاى پيامبر(مباهله)

در جنوب شرقى قبرستان تاريخى بقيع در مدينه منوره، مسجدى بنا شده بنام «مسجدالاجابه» 28 آنجا محل وقوع جريان بهت آور مباهله است و آن مسجد به يادگار همان واقعه بنا شده است.

در سال دهم هجرت كه رسول خدا (ص) تازه از حجة الوداع و غدير خم برگشته بود، هيئتى از نصاراى نجران 29 در اجابت به دعوت آن حضرت به مدينه آمد.

وقت نمازشان در مسجد رسول الله (س) ناقوس زدند (و بطرف مشرق) نماز خواندند، اصحاب آنحضرت گفتند: يا رسول الله، در مسجد شما چنين كنند؟!! فرمود: كارى بكارشان نداشته باشيد، چون از نماز فارغ شدند پيش آن حضرت آمدند، بحث ميان آنها شروع شد، از حضرت پرسيدند: به كدام دين دعوت مى‏ كنى؟

فرمود: به شهادت لااله ‏الاالله و اينكه من رسول خدايم و عيسى بنده و مخلوق خداست، طعام مى ‏خورد، آب مى ‏آشاميد و بول و غائط مى ‏كرد. گفتند: پدرش كدام بود؟

وحى آمد كه از آنها بپرس: درباره آدم چه مى ‏گوئيد آيا بنده مخلوق نبود كه مى ‏خورد و مى ‏آشاميد و حدث از او ظاهر مى ‏شد و زن مى ‏گرفت؟ گفتند: آرى. فرمود: پدرش كى بود؟ در جواب عاجز ماندند، خدا در جواب آنها نازل فرمود كه: خلقت عيسى نظير خلقت آدم است كه خدااو را از خاك آفريد «ان مثل عيسى عندالله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون» (آل عمران: 59)

يعنى: اگر پدر نداشتن ملاك پسر خدا بودن باشد، بايد آدم (ع) نيز چينى باشد كه نه پدر داشت و نه مادر، به دنباله آيه فوق، خداوند به آن حضرت فرمود: هر كه بعد از اين درباره عيسى با تو محاجّه كند، بگو: بيائيد شما و ما فرزندان و زنان و خودمان را جمع كنيم و مباهله نمائيم و از خدا بخواهيم بهر كه دروغگو است عذاب بفرستد.30

حضرت به آنها فرمود: با من مباهله كنيد اگر راستگو باشم عذاب بر شما نازل شود و اگر دروغگو باشم بر من، گفتند: با انصاف سخن گفتى، لذا وعده مباهله گذاشتند31.

يعنى: هر دو گروه به خدا عقيده داريم يا من حقم يا شما، بيائيد از خدا بخواهيم هر كه ناحق است او را نابود كند، اين دعوت از كهكشانها و از همه جهان بزرگتر است، اين دعوت را فقط كسى مى ‏تواند بكند كه در حد اعلاى يقين و اطمينان از طرف خدا باشد، مسأله، مسأله سرنوشت است، شكست در اينجا شكست حتمى اسلام خواهد بود، اما رسول خدا با آن اعتقاد راسخى كه به وعده خدا داشت با كمال اطمينان خاطر، پا در ميدان گذاشت. و پيشنهاد مباهله فرمود.

قرار شد روز بيست و چهارم ذوالحجه از سال دهم هجرت مباهله انجام شود، رسول خدا با اطمينان به وعده خدا، با كمال آرامش به محل معين آمدند.

على بن ابيطالب در پيش، فاطمه زهرا در پشت سر، آن حضرت در وسط دست حسنين عليهماالسّلام را گرفته حركت مى ‏كردند. سپس آن بزرگوار به دو زانو نشست و آماده مباهله شد، قرار بود، آن چهار نفر به دعاى حضرت آمين‏

گويند: 32.

مردم به تماشا ايستاده بودند، رئيس نصارى گفت اين چهار نفر كيستند؟ جواب شنيد: آن جوان داماد و پسر عمويش على بن ابيطالب، آن زن، دخترش فاطمه و آن دو بچه، نواده ‏هايش حسن و حسين‏اند.

صحنه عجيبى بود، دلها به طپش افتاده، مغزها را طوفان در گرفته بود، تماشاگران از خود بيخود شده بودند، اگر دعاى هر دو گروه مستجاب مى‏ شد، اسلام از بين رفته بود، و اگر دعاى هيچ يك مستجاب نمى ‏شد باز اسلام شكست يافته بود، اگر دعاى نصارى مستجاب مى ‏گشت، باز فاتحه اسلام خوانده مى ‏شد، فقط يك راه پيروزى در بين بود و آن اينكه دعاى آن حضرت مستجاب شود.

بزرگ مردى تمام عزيزان خويش را حاضر كرده و با ادعائى بزرگتر از كهكشانها، مانند كوه پا برجا ايستاده و حريف مى ‏طلبد و مى ‏گويد مدار كائنات زير لب من است اگر لب‏ تر كنم جهان را بر سر نصارى خراب مى ‏نمايم.

رئيس هيئت نصارى از ديدن اين صحنه پى برد كه آن حضرت اگر جزئى ‏ترين ترديدى در رسالت خويش داشت، باين كار خطرناك دست نمى ‏زد، لذا از مباهله منصرف شد و بياران خود گفت:

«يا معشر النصارى انى لأَرى وجوها لوشاء الله ان يزيل جبلاً من مكانه لأَزاله بها فلا تباهلوا فتهلكوا و لايبقى على وجه الارض نصرانىٌ الى يوم القيامة» اى گروه نصارى من چهره‏ هائى مى‏ بينم اگر خدا بخواهد كوهى را از جايش بركند، بجهت آنها بر مى‏ كند، مباهله نكنيد و گرنه هلاك مى شويد و تا قيامت در روى زمين يك نفر نصرانى باقى نمى‏ ماند.

آنگاه پيش حضرت آمده و گفتند: يا اباالقاسم رأى ما بر اين شد كه با تو مباهله نكنيم و تو را در دين خودت بگذاريم ما هم در دين خود بمانيم.

فرمود: حالا كه مباهله نكرديد پس اسلام بياوريد تا در نفع و ضرر مسلمانان شريك باشيد. گفتند: حاضر باسلام نيستيم، فرمود: پس با شما مى ‏جنگم.

گفتند: طاقت جنگ با تو را نداريم ولى مصالحه مى‏ كنيم كه با ما جنگ نكنى و از دينمان ما را برنگردانى، در مقابل هر سال دو هزار حله (لباس - پارچه) به شما (به عنوان جزيه) مى ‏دهيم، هزار تا در ماه صفر و هزار تا در ماه رجب... حضرت اين مصالحه را قبول فرمودند.

آنگاه فرمود: به خدائى كه جانم در دست اوست: هلاك بر اهل نجران نزديك شده بود، اگر مباهله مى ‏كردند بصورت ميمونها و خوكها در مى ‏آمدند و بيابان بر آنها آتش مى‏ شد...33 بدين گونه: رسول خدا از آن صحنه حيرت آور سرفراز بيرون آمد (ولا حول ولا قوة الا بالله).



كرامتى عجيب و خوابى عجيبتر

به سال پانصد و پنجاه و هفت هجرى مردى از اتابكان شام به نام نور الدين محمودبن زنگى بر شام و حجاز حكومت داشت، او حاكمى بود نيكوكار و اهل تهجد و شب زنده ‏دارى، شبى پس از تهجد و اعمال شب به خواب رفت و رسول خدا (ص) را در خواب ديد.

آن حضرت دو نفر آدم سرخ پوست را به نورالدين نشان داد و فرمود: مرا از دست اين دو نفر نجات بده: «يا نورالدين انقذنى من هذين الرجلين» نورالدين با وحشت از خواب پريد، وضو گرفت و نماز خواند و بخوابد رفت، باز آن حضرت را در خواب ديد كه مى ‏فرمود: مر از دست اين دو نفر نجات بده.

نورالدين باز از خواب پريد و مات و مبهوت درباره خواب فكر مى‏ كرد دفعه سوم كه به خواب رفت باز حضرت را در خواب ديد كه فرمود: مرا از دست اين دو نفر نجات بده، ديگر خواب به چشمانش نرفت.

او وزير صالح و نيكوكارى بنام جمال الدين موصلى داشت، فرستاد وزير را بيدار كرده و آوردند، او خواب عجيب خود را با وزيرش در ميان گذاشت. وزير گفت: خواب عجيبى است لابد در مدينه اتفاقى افتاده كه علاج آن از تو ساخته است، ديگر توقف روا نيست، هم اكنون بايد به طرف مدينه حركت كنى، خوابت را نيز به كسى نگو.

نورالدين همان شب با بيست نفر و وزيرش به مدينه حركت كردند پول زيادى نيز با خود بهمراه برد، اين كاروان پس از شانزده روز به مدينه رسيد، چون به نزديك مدينه رسيد، در خارج آن غسل كرد، بعد داخل شهر شد در روضه ما بين قبر شريف و منبر آن حضرت نماز خواند و آنگاه نشست و نمى ‏دانست چه كار بكند.

شب اول فرا رسيد، در اولين شب رعد و برق عجيبى در آسمان پيدا شد، و زمين چنان بشدت لرزيد كه نزديك بود، كوهها از جا كنده شود، چون صبح شد مردم در مسجد جمع شدند.

وزير به مردم گفت سلطان به قصد زيارت رسول خدا (ص) به مدينه آمده و با خود پول زيادى آورده كه به اهل مدينه (حرم الرسول) تقسيم خواهد كرد از آمدن به محضر سلطان غفلت نكنيد.

مردم گروه گروه مى ‏آمدند، نورالدين به آنها جايزه مى‏ داد و در قيافه‏ شان دقت مى ‏كرد تا مگر آن دو نفر را كه درخواب ديده بود پيدا كند، همه آمده و پول گرفتند ولى آن دو قيافه پيدا نشدند، نورالدين به مأموران گفت: آيا كسى ماند كه پول نگرفته باشد؟ گفتند: نه. مگر دو نفر از اهل مغرب كه آنها هم پول نمى ‏گيرند. دو مرد نيكو كارند و بى نياز، بهمه اهل حاجت كمك مى‏ كنند، پيوسته روزه مى ‏گيرند و دائم الجماعه هستند، گفت: آن دو را نيز بياوريد، چون حاضر شدند، ديد همانها هستند كه رسول خدا (ص) در خواب نشان داده است .

نورالدين پرسيد شما اهل كجا هستيد؟ گفتند: از بلاد مغرب (اروپا) براى حج آمده‏ ايم، قصد داريم كه امسال در مدينه در محضر رسول خدا (ص) باشيم. گفت: راست بگوئيد قصّه شما چيست، آن دو ساكت شدند، پرسيد منزل شما كجاست؟ گفتند: در كاروانسرائى نزديك حجره شريفه حضرت رسول (ص).

نورالدين آنها را در آنجا نگاه داشت و خود به منزل آنها آمد، ديد در منزل آنها پول زياد و دو عدد توبره و مقدارى كتاب و يك عدد حصير است.در اينجا حاضران شروع به تعريف و تمجيد آن دو نفر كر دند كه اهل شهر از آنها بسيار خوبى ديده ‏اند و هر روز در زيارت آن حضرت و زيارت بقيع هستند و هر هفته به زيارت مسجد «قبا» مى ‏روند،نورالدين گفت: سبحان الله.

آنگاه وى به كاويدن در منزل آنها پرداخت و چون حصير را برداشت سردابى ظاهر شد كه بطرف حجره شريفه قبر حضرت رسول (ص) مى ‏رفت، حاضران از ديدن سرداب كه به طرف قبر آن حضرت كنده شده به وحشت افتادند.

نورالدين پس از احضار آن دو گفت: جريان خودتان را باز گوئيد، بعد آن دو را به شدت شلاق زدند.

بالاخره آنها در اثر شلاق به سخن درآمده و گفتند: ما دو نفر مسيحى هستيم، پادشاه نصارى و كشيش بزرگ، ما را به صورت وزىّ حاجيان به اينجا فرستاده و پول زيادى به ما داده تا جسد شريف حضرت رسول را بيرون آورده و به اسپانيا (اندلس) ببريم.

لذا در اين كاروانسرا كه نزديك قبر آن حضرت است منزل گرفته‏ ايم، ما شبها اين سرداب را مى ‏كنديم، روزها به بهانه زيارت بقيع، خاك آنرا در ميان قبور مى ‏پاشيديم و مدتى است كه اين كار را مى‏ كنيم و چون به حجره شريفه نزديك شديم، رعد و برق و زلزله ما را هراسان كرد.

نورالدين فرداى آنروز، آن دو را در ميان مردم حاضر كرد و در حضور مردم از آنها اقرار گرفت، آن وقت خواب رسول (ص) را به نظر آورد كه آنحضرت او را براى رفع اين مشكل اهل دانسته است به شدت گريه كرد.

بعد فرمان داد هر دو نفر را در كنار حجره شريفه گردن زدند، سپس دستور داد، سرب زيادى آماده كردند و در اطراف حجره شريفه خندقى كندند كه به آب رسيد، بعد سرب را ذوب كرده و در آن خندق ريختند كه به حكم حصارى در اطراف حجره شريفه شد، بعد از اين كار به شام محل حكومت خويش بازگشت.

ناگفته نماند: اين خواب و اين معجزه را مرحوم محدث نورى در دارالسلام ج 2 ص 109 از كتاب تحفة الازهار سيد ضامن مدنى نقل كرده و گويد: در آن سال فضل بن امير هاشم حاكم مدينه بود.

و نيز سمهودى آنرا در كتاب وفاءالوفاء ج 2 ص 648 نقل كرده و بچند منبع نيز اشاره نموده است و تصريح كرده كه نورالدين محمودبن زنگى در سال پانصد و پنجاه و هفت هجرى به مدينه آمده است .

و نيز ناگفته نماند: نورالدين محمود بن زنگى از اتابكان شام است كه از سال پانصد و چهل تا پانصد و هفتاد و هفت در شام حكومت كردند، نورالدين محمود يكى از سرشناسان آن سلسله است، ابن اثير در تاريخ كامل ج 9 حالات او را بتفصيل نقل كرده است .

پى ‏نوشتها:

1- روضة الواعظين 448 مجلس 59.
2- مكارم الاخلاق ص 25.
3- مكارم الاخلاق ص 17.
4- مكارم الاخلاق ص 25.
5- كافى ج 6 ص 18 باب الاسماء والكنى.
6- تحف العقول ص 37.
7- اصول كافى 2 ص 183.
9- بحار ج 16 ص 281 - 282.
10- بحار الانوار ج 16 ص 295.
11- روضة الواعظين ص 495 مجلس 74، علامه مجلسى آن را در بحار ج 16 ص 214 از خصال و امالى صدوق نقل كرده است و در آنجاست كه دوازده درهم را كسى به حضرت رسول (ص) آورد و او به على (ع) داد.
12- عبارت عربى «فقاطعهم» است يعنى با آنها مقاطعه كن به نظر مى ‏آيد منظور اقساط باشد.
13- عبارت عربى «خمس اواق من الذهب» است در اقرب الموارد گويد: «الاوقية: سدس نصف الرطل».
14- عبارت عربى «أتُرِكَ وفاًء» است .
15- مكارم الاخلاق طبرسى؛ ص 20 فصل 2، علامه مجلسى نيز آن را در بحار ج 16 ص 233 از مكارم الاخلاق نقل كرده است .
16- آنها كافر حربى بودند، اين عمل به مقتضاى شريعت اسلام بود.
17- سيره حلبيه ج 3 ص 224.
18- قصص العرب ج 1 ص 180 نقل از اغانى.
19- ركوسى دينى بود ميان نصرانيت و صابئين.
20- مرباع مالياتى بود كه رؤسا از قبائل مى ‏گرفتند.
21- سيره ابن هشام ج 4 ص 228.
22- اشاره است به «ليغفرلك الله ما تقدم من ذنبك و ما تاخر» فتح: 2.
23- تفسير برهان ج 3 ص 68 نقل از تفسير على بن ابراهيم قمى.
24- يعنى خدا توبه كردبر آن سه نفر كه از جنگ باز داشته شدند، تا چون زمين بر آنها با آن فراخى تنگ شد، دلشان نيز بر آنها تنگ گرديد، دانستند كه پناهى از خدا نيست مگر خود خدا، سپس خدا به آنها توبه كرد تا توبه كنند خدا تواب و رحيم است سوره توبه: 118.
25- در روايات هست كه به وقت آمدن، اول به خانه فاطمه عليها السلام تشريف مى ‏برد.
26- اكنون داخل شهر است.
27- شهرى است از شهرهاى يمن از طرف مكه معظمه.
28- آيه شريف چنين است: «فمن حاجك فيه من بعد ما جائك من العلم فقل تعالوا ندع ابنائنا و ابناءكم و نسائنا و نسائكم و انفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله على الكاذبين» آل عمران: 61.
29- بحار ج 21 ص 340 از امام صادق (ع).
30- شيعه و اهل سنت اتفاق دارند، در اينكه: آن حضرت جز چهار نفر فوق شخص ديگرى را با خود همراه نبرده است، على (ع) در اينجا مصداق «انفسنا» مى ‏باشد كه يكى از دلائل خلافت آن حضرت است .
31- تفسير كشاف ذيل آيه 61 از آل عمران.

نگاهی به راهبردهای ارزشی پیامبر (ص) در مسیر وحدت اسلامی


سيدحسين حسينى


مقدمه

عنوان «راهبردهاى ارزشى و اجتماعى‏» به بررسى نقش و تاثير پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه وآله در به كارگيرى عامل «وحدت اسلامى‏» به عنوان يكى از ابزارها در جامعه اسلامى آن زمان مى ‏پردازد.

در يك تقسيم‏ بندى كلى نقش پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه وآله در پايه‏ گذارى وحدت امت اسلامى شامل سه مطلب بنيادين مى ‏شود: نخست تلاش در وضعيت جامعه عربى آن زمان و به كارگيرى عوامل «سياسى‏» جهت زمينه ‏سازى ‏هاى لازم; سپس برنامه ‏ريزى ‏هاى «فرهنگى‏» در مسير ترسيم دورنماى امت واحده براى مسلمانان و ايجاد فضاى رشد فكرى و ارتقاى فهم مردم نسبت‏ به مسؤوليت‏هاى خود و در نهايت، به كار بستن راه‏ حل‏هايى كه پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه و آله از آنها به عنوان ابزار تحقق وحدت بهره مى ‏گرفت.

اين چنين راهبردهايى را مى‏ توان تحت عنوان «دعوت ارزشى پيامبرصلى الله عليه وآله برشمرد كه پاره ‏اى از آنها شامل «راهبردهاى ارزشى ملى و مذهبى‏»، «راهبردهاى ارزشى قومى و ميهنى‏» و نيز «راهبردهاى ارزشى اجتماعى و فردى‏» خواهند بود. و اينك به هر بخش اشاره‏ اى گذرا خواهيم كرد.



راهبردهاى ملى و مذهبى

الف) ايجاد وحدت ملى و همبستگى ايمانى

ورود پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه و آله به مدينه همراه با عقد قراردادهايى بين گروههاى گوناگون بود. اين پيمان‏ها را مى‏ توان يكى از بارزترين شواهد به كارگيرى رهيافت وحدت اسلامى در جامعه آن زمان شمرد.

پيمان‏نامه عمومى مدينه: يكى از مهمترين اين پيمانها، اولين قراردادى بود كه بين پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه وآله و طوايف و قبايل موجود يثرب بسته شد و بعضى آن را «نخستين قانون اساسى مكتوب جهان‏» دانسته ‏اند. اين تدبير بهترين مقوله براى به وجود آوردن وحدت ملى و همبستگى دينى بود چرا كه وحدت ميان قبايل درگير، حقوق اجتماعى يهوديان و نيز مهاجران مسلمانان را تصمين مى ‏كرد و از سوى ديگر، اين پيمانها مقدمات تشكيل يك وحدت سياسى و حكومتى را فراهم مى‏ آورد.

به عنوان نمو ن ه در مفاد قرارداد بين مسلمين بروشنى قيد شده بود كه مسلمين امت واحده ‏اى، جداى از مردم ديگر هستند: (انهم امة واحدة من دون الناس)، و ارتباطى بين مسلمانان و كافران نيست و دورى بين مسلم و مسلم نبايد باشد. اگر چه روح حاكم بر اين پيمانها همانا به كارگيرى ابزار وحدت اسلامى در جهت راهبرد ارزشى پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه وآله در جامعه اسلامى است و از همين ‏رو تمام زموارد آن مصداق اين امر قرار دارند، ولى به بعضى از آن موارد اشاره مى‏ كنيم: (1)

- مسلمين در برابر ظلم و تجاوز و توطئه و فساد با هم متحد خواهند بود.

- هيچ مؤمنى بدون اشاره ساير مؤمنان در جهاد فى سبيل ‏الله صلح نمى‏ كند و صلح جز براى همگان اجرا نخواهد شد.

- تمامى گروهها (كه به جنگ مشغول ‏اند) به ترتيب وارد جنگ خواهند شد و جنگيدن به يك گروه (دومرتبه پشت‏ سرهم) تحميل نخواهد شد.

- «ذمة الله‏» نسبت‏ به همه افراد يكسان است.

- اگر اختلافى بين مسلمين بروز كرد، مرجع حل آن خدا و رسول خواهند بود.

- مسلمين، فرد مقروض و مديونى را كه دين او سنگين است رها نخواهند ساخت، بلكه او را كمك مى ‏كنند.

و در قسمت ديگرى از اين عهدنامه تاريخى كه طرف خطاب آن يهوديان مدينه بودند، امورى پيشداورى شد كه توجه به مفاد آن حاكى از انگيزه تحقق وحدت ملى توسط پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه وآله است:

- مسلمانان و يهوديان امت واحده اند و مانند يك ملت در مدينه زندگى خواهند كرد و هر يك دين خود را دارند.

- به يهوديان هم ‏پيمان، همراهى و كمك خواهد شد و متقابلا وقتى مسلمين آنها را به مصالحه مى‏ خوانند، يهوديان بايد بپذيرند.

- مسلمين و يهود هر دو بايد بر ضد كسانى كه با اين قرارداد به مخاصمه برمى ‏خيزند، مبارزه كنند.

- هر دو بايد با يارى يكديگر در برابر مهاجمان به يثرب بجنگند.

- هيچ كافرى از ناحيه دو طرف اجير نشود مگر اين كه به مصلحت هر دو گروه باشد.

به هر حال، بايد چنين نتيجه گرفت كه كوشش براى ايجاد حساسيت مشترك دينى و ملى يكى از شاخص‏ترين راه حل‏هاى پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه وآله در جهت تحقق وحدت اسلامى شمرده مى‏ شود.

تثبيت وحدت ايمانى: پيامبر صلى الله عليه وآله بعدها نيز در مسير تثبيت همبستگى ايمانى مسلمين مكررا بر اين موضوع تاكيد فرمود. در بخشى از سخنان حضرت پس از فتح مكه و در مسجدالحرام چنين نقل كرده ‏اند كه فرمود: «المسلم اخ المسلم والمسلمون هم يد واحد على من سواهم تتكافوا دمائهم يسعى بذنبهم ادناهم‏». (2)

ايجاد چنين حس مشترك دينى و پيوستگى مذهبى واحد بين مؤمنان در كلام زيبايى منسوب به حضرت كاملا مشهور است كه: «المؤمنون كنفس واحدة‏».

همچون آن يك نور خورشيد سما صد شود نسبت‏ به صحن خانه‏ ها ليك يك باشد همه انوارشان چون كه برگيرى تو ديوار از ميان چون نماند خانه‏ ها را قاعده مؤمنان مانند نفس واحده

و البته رمز اين پرتو نورانى نيز در روح انسانى و الهى مؤمنان خواهد بود كه:

جان حيوانى ندارد اتحاد تو مجو اين اتحاد از روح باد جان گرگان و سگان از هم جداست متحد جانهاى شيران خداست

(مولوى)



ب) پيوند روح اخوت و برادرى

پيدايش تعلق اجتماعى: در نخستين سال ورود پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه و آله به مدينه يكى از مهمترين ابتكارها و راهبردهاى مهم حضرت در به كارگيرى عامل وحدت دينى واقع مى‏ شود; يعنى پيوند (عقد) مواخات بين كليه مسلمانان اعم از مرد و زن:

دو قبيله كاوس و خزرج نام داشت يك ز ديگر جان خون آشام داشت كينه اى كهنه‏ شان از مصطفى محو شد در نور اسلام و صفا اولا اخوان شدند آن دشمنان همچو اعداد عنب در بوستان وز دم المؤمنون اخوه، به پند درشكستند و تن واحد شدند غوره‏اى كو سنگ بست و خام ماند در ازل حق كافر اصليش خواند نى اخى نى نفس واحد باشد او در شقاوت نحس ملحد باشد او آفرين بر عشق كل اوستاد صد هزاران ذره را داد اتحاد

(مولوى)

رسول خداصلى الله عليه وآله در يك مجلس عمومى مى‏ فرمايد: «تآخوا في الله اخوين اخوين‏». (3)

اين پيمان برادرى همگانى تنها براساس نفى انگيزه ‏هاى قومى و قبيله‏ اى و بر محور حق و همكارى اجتماعى شكل گرفت چه اين كه: «انما المؤمنون اخوة فاصلحوا بين اخويكم واتقوا الله لعلكم ترحمون‏». (حجرات /10)

پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه و آله بين هر مهاجر و يكى از مردم مدينه عقد برادرى بست و در يك انگاره تاريخى، حضرت على را در دنيا و آخرت برادر خود خواند كه: «انه منى و انا منه‏».

به هر ترتيب، اين تصميم داهيانه، كارآمدترين ابزار تحقق الفت فراگير در جامعه آن زمان بود كه نشان از همه كوشش پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه و آله براى پيدايش يك تعلق اجتماعى بالنده بر محور ايمان به خدا داشت.

محبت الهى پايه تشكيل جامعه آرمانى: جامعه مطلوب پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله، نظامى است كه تمامى اعضاى آن بر محور ديانت توحيدى، پيوند برادرى با يكديگر دارند و مكلف هستند آن را استوار نگه دارند تا خداوند عزيز حكيم نيز زمينه‏ هاى الفت و وحدت دلها را (به قدرت خود) پايدار سازد و بدين‏سان پايه هاى تفاهم اجتماعى جامعه اسلامى محكم گردد: «وان يريدوا ان يخدعوك فان حسبك الله هو الذى ايدك بنصره وبالمؤمنين × والف بين قلوبهم لو انفقت ما فى الارض جميعا ما الفت‏بين قلوبهم و لكن الله الف بينهم انه عزيز حكيم.» (انفال /62 و63)

بر اساس مفاد آيات الهى اولا بدون تحقق الفت اجتماعى نمى ‏توان سخن از جامعه كرد; ثانيا تحقق اين امر تنها به دست‏ خداست، ثالثا مؤمنان نيز قادرند شرايط و زمينه‏ هاى وحدت اجتماعى را فراهم آورند. (4)

كلام راستين خداوند پيرامون مساله برادرى قبايل يثربى نيز بس گوياست; «واعتصموا بحبل الله جميعا ولاتفرقوا واذكروا نعمة الله عليكم اذ كنتم اعداء فالف بين قلوبكم فاصبحتم بنعمته اخوانا... «(آل عمران /103)

جامعه آرمانى پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه وآله كه در آن روح اخوت و برادرى موج مى ‏زند، جامعه ‏اى است كه در شدت بر كفر و رحمت‏ به ايمان، حول يك محور، وحدت مى ‏يابند، يعنى: «محمد رسول الله و الذين معه اشداء على الكفار رحماء بينهم‏». (فتح /29)

جامعه ‏اى كه مانند پيكره‏اى واحد است و تمام افراد آن در ارتباطى وحدت‏بخش با يكديگر پايدار مى ‏مانند و روح عشق و ايمان مذهبى در تار و پود آن جريان دارد: «مثل المؤمنين فى توادهم وتراحمهم وتعاطفهم كمثل جسد واحد اذا اشتكى منه عضو تداعى له سائر الاعضاء بالسهر والحمى‏». (5)

بهره ‏ورى از ظرفيت‏هاى اجتماعى: در نتيجه پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه وآله با طرح پيمان برادرى انصار و مهاجران، از ظرفيت‏ خاص چارچوب اجتماعى جامعه عربى (كه حمايت از هم‏ پيمانان خود بوده) در جهت اهداف تحقق امت واحده بهره برد و اين موفقيت ‏بارز پيامبرصلى الله عليه و آله نه تنها باعث تعجب افرادى چون ابوسفيان شد، كه حتى آثار و پيامدهاى اين مساوات اسلامى تا مقدم داشتن اموال و دارايى ‏ها نسبت ‏به يكديگر پيش رفت. مورخان نقل مى ‏كنند كه در جريان برادرى مهاجر و انصار، پيمانى بسته شد كه شامل مشاركت در ميراث هم بود و در همين راستا رويداد تقسيم غنايم جنگى «بنى ‏النضير» از بهترين نمونه‏ هاست.

به هر حال، سراسر وقايع تاريخ اسلام گوياى شواهدى است كه نقش پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه وآله را در جلوگيرى از افتراق صفوف مسلمين و متقابلا بهره ‏برى ابزار وحدت اسلامى نشان مى‏ دهد و اين دستور آشكار قرآن بود كه: «ولاتكونوا كالذين تفرقوا واختلفوا...» (آل‏عمران /105)تلاش پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه وآله در ايجاد وحدت به اوج كوشش‏هاى ممكن، مى‏ رسد و چون آرمان وحدت را يكى از رسالت‏هاى الهى بعثت‏ خود مى ‏داند; و رنج تفرق مؤمنان بر او گران مى ‏آيد و سخت مهربان و هواخواه آنان است، پس در اين راه تمام توان خود را به كار مى ‏برد كه: «لقد جاءكم رسول من انفسكم عزيز عليه ما عنتم حريص عليكم بالمؤمنين رئوف رحيم‏». (توبه/128) و شايد به همين دليل است كه خود مى ‏فرمايد: «ما اوذى نبى مثل ما اوذيت.» (6)

راهكار سازگارى و همدلى: موضوع «اصلاح ذات البين‏» و سفارشها و موضعگيرى ‏هاى پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه وآله پيرامون آن نيز، در رديف راهكارهاى ايجاد برادرى قرار مى‏ گيرد:

«... وفى الخبر عن ابى‏ايوب قال: قال رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله: يا ابا ايوب الا ادلك على صدقة يحبها الله و رسوله قال: بلى. فقال رسول‏الله: تصلح بين الناس اذا تفاسدوا... و فى راويه تسعى فى صلاح ذات البين اذا تفاسدوا و تقرب بينهم اذا تباغضوا». (7)

و نيز نقل شده كه درباره آيه اخوت از پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه و آله پرسش كردند، فرمود: مزد آن كس كه در برقرارى آشتى ميان مردمان بكوشد; برابر مزد كسى است كه در راه خدا پيكار كند. (8)

بدين ‏ترتيب يكى از اين شيوه ‏ها را در تصميمى كه پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه و آله مبنى بر «اصلاح ذات البين‏» در مورد تقسيم غنايم جنگ بدر مى ‏گيرد، مشاهده مى ‏كنيم. قطعا فقدان قانون خاص تقسيم غنايم و نيز عدم آمادگى تربيتى و اخلاقى كامل مسلمانان آن دوره، عواملى بود تا در وحدت پوياى جامعه اسلامى ايجاد خلل كند. از اين‏رو، پيامبرصلى الله عليه و آله مامور به اصلاح امور و حفظ يكپارچگى ملت مى ‏شود و مؤمنان نيز موظف به رعايت همدلى و تبعيت از رسول اكرم ‏صلى الله عليه وآله كه: «فاتقوا الله واصلحوا ذات بينكم واطيعوالله ورسوله ان كنتم مؤمنين‏». (انفال /1)

پيامبرصلى الله عليه وآله به گونه‏ اى اختلاف زدايى مى ‏كند كه شقاقى (هر چند ناچيز) در پيكره وحدت دينى مسلمين سر برنياورد; چنان كه مورخان نقل كرده ‏اند، پيامبر اسلام‏ صلى الله عليه و آله حتى براى گروهى هم كه در جنگ حاضر نبودند سهمى از غنيمت قرار مى ‏داد. (9)

جالب توجه است كه پيش از آغاز جنگ بدر، پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه وآله با وجود اعلام حمايت عده ‏اى از مهاجران، در انتظار اعلام رضايت انصار مبنى بر آمادگى جهاد نبرد با دشمن است; چون محتواى قرارداد انصار با پيامبرصلى الله عليه و آله درباره دفاع از حضرت در داخل شهر مدينه بود و نه همراهى در جنگ‏هاى خارج، لذا پيش از حركت‏ به دنبال راى و نظر انصار بود و پس از اطمينان از يارى آنان آماده كارزار مى ‏گردد.

اين امر در واقع نشان از اهتمام پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه و آله به رعايت‏ سنت‏هاى اجتماعى و ملاحظه شرايط خاص سياسى زمان دارد. (10)

تفوق به جاى تفرق: رويداد ديگرى كه در جريان جنگ احد شاهديم دستورى است كه قرآن به پيامبرصلى الله عليه وآله مى دهد مبنى بر عدم ملامت پاره اى مسلمانان به سبب فرار از جنگ و در برابر، بخشودن آنها و سعى در اميدوار ساختن و همكارى به گونه ‏اى كه جذب جامعه اسلامى شوند و در مسير اصلاح و تربيت روحى قرار گيرند: «فاعف عنهم واستغفر لهم وشاورهم فى الامر...» (آل‏عمران /159)

قطعا يكى از ريشه‏ هاى اصلى چنين تصميم پسنديده اى، همخوانى با وحدت و يكپارچگى سياسى امت اسلام بوده است تا از اين طريق پيشاپيش زمينه افتراق بين گروههاى مسلمان (به علت طرد افرادى از مبارزين كه در جريان جنگ دچار خطا و تخلف شدند) و ساير اقشار جامعه، محو شود.

در همين جنگ است كه به نقل تاريخ; جوان مسلمان ايرانى پس از وارد آوردن ضربه‏ اى بر افراد سپاه دشمن مى ‏گويد: «خذها و انا الغلام الفارسى‏» (اين ضربت را تحويل بگير كه منم يك جوان ايرانى) اما پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه وآله او را خطاب و عتاب نمود كه چرا نمى‏ گويى منم يك جوان انصارى؟! و منظور آن است كه به اين وسيله هم، آهنگ برانگيخته شدن تعصبات قومى ديگر را خاموش، و وحدت صفوف اسلام را حفظ كند و هم، ملاك افتخار و ارزش را از محور قوم و نژاد و مليت ‏به دين و مكتب و ارزشهاى توحيدى بازگرداند.

بدين‏سان حضرت از هر عاملى براى نگهدارى تفوق اجتماعى و جلوگيرى از تفرق استفاده مى ‏كرد و حتى در جريان تخريب مسجد ضرار!

حفظ وفاق ملى: سياست پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه وآله درباره ويران كردن مسجد ضرار دقيقا به قصد ايجاد يك مانع مؤثر براى جلوگيرى از ظهور شكاف سياسى در جامعه اسلامى بود تا پياپى، وفاق ملى آسيب نبيند.

يك مثال ديگر اندر كژروى شايد ار از نقل قرآن بشنوى اين چنين كژ بازيى مى ‏باختند مسجدى جز مسجد او ساختند فرش و سقف و قبه ‏اش آراسته ليك تفرق جماعت‏ خواسته قصدشان تفريق اصحاب رسول فضل حق را كى شناسد هر فضول

بر اين اساس، پيامبر بزرگوار اسلام‏ صلى الله عليه وآله حتى در آخرين سفارشهاى خود به امت اسلامى نيز چنين مى‏ گويد: «ايها الناس، ان دماءكم و اموالكم عليكم حرام الى ان تلقوا ربكم، كحرمة يومكم هذا، و كحرمة شهركم هذا...» و نيز در آخر خطبه دارد كه: «... ايها الناس اسمعوا قولي و اعقلوه، اعلموا ان كل مسلم اخ للمسلم و ان المسلمين اخوة.» (11)

2 - راهبردهاى قومى و ميهنى

الف) نفى نژادپرستى و قوميت‏گرايى

يكى ديگر از راه حل‏هايى كه پيامبر مكرم اسلام ‏صلى الله عليه وآله در مسير بنيانگذارى وحدت امت اسلامى به كار مى‏ گرفت، نفى نژادپرستى، قوميت‏گرايى و تبعيض‏هاى ناروا و ناپسند بود.

شكستن ارزشهاى جاهلى: مبارزه پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه وآله با برده‏ دارى آن زمان كه همراه افزايش تدريجى قدرت سياسى و اجتماعى حضرت با قاطعيت روزافزونى نيز توام بود، بهترين شاهد است. اين جنبش، بخشى از حركت‏هاى عدالت‏خواهى پيامبرصلى الله عليه و آله در برابر ظلم آشكار آن دوره به شمار مى ‏آيد چرا كه حضرت به دنبال تاسيس جامعه فلاح‏پسند دينى و پايه‏ گذارى حزب رستگاران است كه: «الا ان حزب الله هم المفلحون‏» (مجادله /22) و نيك، از قرآن آموخته كه فلاح و سعادت با ظلم و شقاوت قابل جمع نيست: «.. انه لايفلح الظالمون‏». (انعام /35)

يكى از تلاشهاى پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه و آله در دوره ابتدايى حضور ده ساله مكه مكرمه، گسستن مبانى نظام ارزشى حاكم بر جامعه جاهلى آن زمان بود. در بافت پيوندهاى عشيره ‏اى; بردگان و كنيزكان بدون اذن صاحبان خود، حق هيچ‏گونه تصميم‏گيرى مستقل و يا اظهار مشاركت اجتماعى خاص نداشتند. اجازه برده ها در پذيرش يا عدم پذيرش معتقدات دينى خويش نيز به دست‏خود آنان نبوده است.

دعوت فرهنگى پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه وآله به توحيد، و نيز دعوت ارزشى حضرت به ايجاد تعلق دينى و حب اجتماعى توحيدى، سبب شد تا زمينه شكستن چنين تبعيض‏هاى ظالمانه ‏اى فراهم گردد، معيارهاى جاهلى روابط نسبى از بين‏رفته و در نهايت افراد، بدون وابستگى قومى و قوم‏گرايى به دين جديد بگرايند چرا كه: «لاعصبية فى الاسلام‏».

حاصل توفيق پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه وآله در به كارگيرى اين راه، مسلمان شدن افرادى از عشيره‏ ها و قبايل متعدد مشركين و تمرد آنان از قوانين نظام قبيله ‏اى و سپس، پيوستن به صفوف مؤمنان بود. اين روش، علاوه بر تاثيرگذارى «ارزشى و اجتماعى‏» يعنى ايجاد ياس و وحشت در دل مشركان و ويران شدن اصول ارزش حاكم، زمينه ‏اى براى زايش نظام اجتماعى جديد پديد آورد.

ارزش مساوات توحيدى: بعدها پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه و آله در قالب فرمان، ارشاد يا نصيحت، مسلمانها را رهنمون به آزادسازى بردگان مى ‏سازد و خود نيز چنين مى ‏كند و اين فرمان «خداى‏» بود كه ايمان به خود و آخرت و پيامبران را با بخشش مال در جهت آزادى انسانهاى ديگر همسنگ مى ‏داند: «.. ولكن البر من آمن بالله واليوم الآخر والملئكة والكتاب والنبيين واتى المال على حبه ذوى القربى و... وفى الرقاب و...» (بقره /177)

حضرت، افرادى مانند «زيد بن حارثه‏» را فرمانده سپاه اسلام، «بلال حبشى‏» را مؤذن ويژه قرار مى ‏دهد و از «سلمان فارسى‏» ايرانى تجليل مى‏ كند و به او مقام و منزلت والا مى ‏بخشد تا به اين ترتيب هم با تبعيض‏هاى موجود به مبارزه برخيزد: «من اعتق مؤمنا اعتقه الله العزيز الجبار...«و هم بتدريج ارزش تقوا را ملاك منصب‏ها و منزلت‏هاى اجتماعى، معرفى نمايد كه: «ان اكرمكم عندالله اتقيكم...» (حجرات /13)

پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه و آله آشكارا اعلام مى‏ كرد آن غلام حبشى و اين سيد قريشى (هر دو) در نزد من يكسان هستند و بدين‏سان آن حضرت را منادى به حق مساوات توحيدى دانسته ‏اند. چه اين كه: «كلكم لآدم و آدم من تراب ليس لعربى على عجمى فضل الا بالتقوى‏». (12)

به هر حال رعايت تساوى و عدالت توسط پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه وآله كه دقيقا در برابر ظلم و تبعيض‏هاى رايج قرار داشت، از مؤثرترين راهكارهاى ايجاد وحدت اسلامى در جامعه آسيب ‏ديده آن روزگار بود.

در متون تاريخى و روايى مى ‏خوانيم كه حضرت تفاوتى بين برده و غير برده نمى ‏گذاشت و خود نيز در اجراى احكام، طعم شيرين حق مساوات و عدالت را به ديگران مى ‏چشانيد. كه حتى در جمع مسلمانان، جايگاه پيامبر خداصلى الله عليه و آله ناپيدا بود و هر زمانى در مجلس مى ‏نشست افراد ناشناس بسادگى نمى ‏توانستند حضور رسول‏الله ‏صلى الله عليه وآله را نزد مردم بيابند. اوج درخشش اين مساوات‏ طلبى حتى در چشمان مبارك رسول رحمت نيز نمايان بود كه: «كان رسول‏الله يقسم لحظاته بين اصحابه، ينظر الى ذا وينظر الى ذا بالسوية‏». (13)

البته شكى نيست كه همه اين آداب الهى در جلب حمايت توده مردم بسيار مؤثر بوده است. حضرت در يك تمثيل گويا مى ‏فرمايد: «ان الناس من عهد آدم الى يومنا هذا مثل اسنان المشط لا فضل للعربى على العجمى ولا للاحمر على الاسود الا بالتقوى.» (14)

اين سيره با درايتى خاص و تدبيرى موشكافانه در دوران حكومت پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله نيز دنبال مى ‏شود تا همواره نقش خود را به عنوان يكى از ابزارهاى ارزشى وحدت‏ ساز ايفا كند. پيامبرصلى الله عليه و آله درصدد است تا همه پايه‏ هاى نابرابرى هاى جاهلى را از ميان بردارد و بازگشت‏ به عهد جاهليت و پسند احكام غيرالهى را ناممكن سازد كه: «افحكم الجاهلية يبغون...» (مائده/50)

رسول الله صلى الله عليه و آله خود، آغازگر اين حركت ‏بزرگ اجتماعى - ارزشى است و از هر رخدادى در جهت القا و تثبيت روح مساوات و عدالت انسانى در جامعه نوپاى آن زمان بهره مى ‏برد. در جايى به زيبايى تمام مى ‏فرمايد: «ان الله يكره من عبده ان يراه مميزا بين اصحابه‏». (15)

بدين ‏ترتيب مى ‏توان نتيجه گرفت: نفى قوميت‏گرايى و هر نوع تعصب ناپسند جاهلى، هميشه مدنظر پيامبر گرامى اسلام‏ صلى الله عليه و آله بوده است و هشدارهاى حضرت نيز به كسانى كه حسب و نسب را ملاك افتخارات و ارزشها مى دانستند، در تاريخ اسلام ثبت‏ شده است:

«سلمان فارسى در مسجد پيامبرصلى الله عليه وآله نشسته بود. عده ‏اى از بزرگان اصحاب نيز حاضر بودند و سخن از اصل و نسب به ميان آمد هر كسى درباره اصل و نسب خود چيزى مى ‏گفت تا اين كه از سلمان سؤال كردند... او گفت: انا سلمان بن عبدالله، كنت ضالا فهدانى الله عزوجل بمحمد، كنت عائلا فاغنانى الله بمحمد وكنت مملوكا فاعتقنى الله بمحمد. سپس پيامبرصلى الله عليه وآله وارد شدند و سلمان گزارش جريان را به حضرت رساند. رسول اكرم صلى الله عليه وآله به آن جماعت كه همه از قريش بودند فرمود: يا معشر قريش ان حسب الرجل دينه و مروئته خلقه و اصله عقله. (16)

همچنين در روايت ديگرى، افتخار و فخرفروشى بر محور تعصبات قومى را از آتش جهنم مى ‏شمارد: «ليدعن رجال فخرهم باقوام انما هم فحم من فحم جهنم...» (17)

در همين رديف بايد بر زندگى بسيار ساده پيامبر عزيز صلى الله عليه وآله اشاره كرد كه به نقل اميرالمؤمنين‏ عليه‏السلام حتى اجازه نصب پرده ‏اى با نقش و نگار معمولى را بر در خانه خود نمى‏دهد. اين امر، بهترين شاهد و عالى ‏ترين زمينه براى جذب انسانهاى محروميت كشيده آن زمان و عامل تحقق وحدت دينى بود. به نقل صحابه آن حضرت: «كان رسول‏الله‏صلى الله عليه وآله خفيف المؤونة‏».

زيباترين تعبير پيرامون نقش ارزشى پيامبران همان است كه در نهج ‏البلاغه مى ‏خوانيم: «مع قناعة تملا القلوب والعيون غنى و خصاصة تملا الابصار و الاسماع اذى‏». (18)

حمايت از محرومين: در جهت نفى تعصبات قومى، خط مشى حمايت از محرومين و بيچارگان نيز قرار دارد. اين گروه كه عمدتا بردگانى از مردان و زنان‏اند طبق قوانين حاكم، زير پوشش حمايتى هيچ قوم و قبيله‏ اى نبودند و لذا از كليه حقوق اجتماعى و سياسى محروم مى شدند و به دليل ساخت‏ سياسى خاص دوران جاهلى و نيز ناتوانى ‏هاى گوناگون اين افراد، امكان پى‏ ريزى جامع ه‏اى مستقل را هم نداشتند.

در چنين شرايطى، مخالفت پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه و آله با تبعيض‏ها و قوم‏گرايى ‏ها و از سوى ديگر، حمايت از محرومان، سبب جذب اين گروه به اسلام و پيامبرصلى الله عليه و آله مى ‏شد و بدين ‏ترتيب گروه كثيرى بر محور رسول خدا صلى الله عليه وآله وحدت اجتماعى و سياسى پديد مى ‏آوردند. در واقع، محتواى فكرى دعوت حضرت در اعلام اصالت تقوا و كرامت انسانى و نيز مقتضاى عملكرد او، نقش يك ابزار پويا براى ايجاد وحدت اسلامى نوين را ايفا كرد.

اين اعلام حمايت و جانبدارى كه بتدريج دامنه پوشش آن نيز گسترده مى ‏شد، توانست نيروهاى خسته و گريزان، ستم‏ديده و درگير ترديدهاى فكرى را به مركزى واحد هدايت كند و پايه‏ هاى وحدت دينى را استوار سازد.
ب) نقش بيت‏الله

با نظرى به رويدادهاى تاريخ اسلام بعضى راه‏ حل‏هاى ديگر نيز به چشم مى ‏آيد كه در آنها به نحوى از ظرفيت و مقتضيات موجود جامعه آن زمان در جهت تحقق وحدت اسلامى بهره ‏بردارى شده است.

در اين‏باره تاثير كعبه مكرمه و كيفيت استفاده پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه وآله از آن به عنوان يكى از ابزارهاى ارزشى وحدت‏ساز شايان توجه است چه اين كه: «ان اول بيت وضع للناس للذى ببكة مباركا وهدى للعالمين‏». (آل‏عمران /96)

پيامبرصلى الله عليه وآله از موقعيت مكانى مكه و فرصت زمانى ايام حج در مقطعى كه تمام مردم جزيرة‏العرب به آن جا مى ‏آمدند بهره مى ‏برد تا دعوت توحيدى خود را به مهتران و بزرگان قبايل ارائه دهد. در متون تاريخى نام قبيله‏ هاى «بنى ‏حنيفه‏»، «كنده‏»، «بنى‏ صعصعه‏»، «كلب‏» و ديگران را در فراخوان حضرت مى ‏بينيم و حتى گرايش مردم يثرب به اسلام هم از طريق همين تدبير در استفاده از موقعيت‏ خانه خدا و موسم حج ‏بوده است: «جعل الله الكعبة البيت الحرام قياما للناس‏». (مائده /97)

ميزان كارآمدى اين عامل در تمايل و كشش توده ‏ها به سوى پيامبرصلى الله عليه وآله به قدرى بود كه كفار و مشركان را كاملا در موضع انفعالى قرار مى ‏داد. آن گونه كه پيش از آغاز مراسم براى جلوگيرى از شعاع نفوذ پيام نبى ‏صلى الله عليه وآله به مشورت مى پرداختند تا مناسب‏ترين شيوه ‏هاى تبليغى و روانى را براى تغيير اذهان مخاطبان و مردم به كار گيرند. شعارهاى روانى - سياسى آنها اين بود: «وقالوا يا ايها الذى نزل عليه الذكر انك لمجنون‏». (حجر/6)

و مهم اين است كه در تبليغاتشان، روح تعصب‏هاى نژادى و قومى موج مى ‏زد: «ويقولون ائنا لتاركوا الهتنا لشاعر مجنون‏». (صافات /36)



3 - راهبردهاى اجتماعى و فردى

الف) حميت عربى و حس مشترك

بهره‏ بردارى پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه و آله از اخلاق و خصوصيات روحى عرب جاهلى در جهت اهداف توحيدى و بويژه تحقق وحدت اسلامى، يكى ديگر از راهبردهاى ارزشى به شمار مى ‏آيد.

ظرفيت‏هاى روحى جامعه آن زمان در تمامى شرايط اجتماعى خاص خود تنيده شده بود و پيوندى مستحكم با پيشينه تاريخى ‏اش داشت; سعى پيامبرصلى الله عليه وآله اين بود كه قابليت‏ها را به سمت مطلوبيت‏هاى مورد نظر هدايت كند و به نوعى، آميزه ‏هاى اخلاقى نوينى به وجود آورد. بدين‏سان پيامبر عزيزصلى الله عليه وآله از اين امكانات اخلاقى و روحى براى پديدآورى يك همگرايى دينى و استحكام علايق مشترك اعراب در جهت آرمانهاى امت واحده استفاده مى ‏كند.

روحيه تعصب و حميت عربى، تعهد و وفاى به عهد و پيمان، شجاعت و دلاورى يا ميهمان‏نوازى، نمايانگر شاخصه‏ هاى اجتماعى اعراب جاهلى شده است: «اذ جعل الذين كفروا فى قلوبهم الحمية حمية الجاهلية...» (فتح /26)

و در همين حركت پيامبر اكرم‏ صلى الله عليه و آله اصلاح و بهسازى ارزشهاى حاكم در چارچوب نظام ارزشى اسلام را يكى از كليدهاى رويكرد اتحاد اسلامى مى ‏داند. به اين صورت كه تعصب به قوم و قبيله، حفظ و بزرگداشت منزلت عشيره و رؤسا و بزرگان آن و نيز واكنش در حمايت از افراد طايفه (كه معمولا به نحو صريح يا ضمنى توام با گونه ‏اى تعهد و پيمان بود) بارها و بارها در تاريخ اسلام سبب حمايت از حضرت در مواضع مختلف و اصولا، زمينه تشكيل اولين وحدت سياسى و علنى اسلام تلقى مى‏ گردد. پيامبرصلى الله عليه و آله خود مى ‏فرمود: «ما نالت منى قريش شيئا اكرهه حتى مات ابوطالب.» (19)

به هر حال، چنين بيعت‏هايى نه تنها در محدوده داخلى كه بيشتر در تعهد قبايل نسبت ‏به يكديگر نيز كاربرد داشت و طبق رسوم جاهلى تا زمان اعلام انصراف هم‏پيمان يا هم‏پيمانان به قوت خود باقى مى ‏مانده است. و پيامبر صلى الله عليه وآله نيز از همين طريق ديگران را دعوت به اسلام مى ‏كرد و در طول تاريخ مكرر بين حضرت و افراد يا گروهى از ياران، پيمانهاى گوناگونى منعقد مى ‏گرديد كه تكرار آن حاصلى جز فراگيرى دامنه وحدت اسلامى نداشت. شبيه آنچه در «عقبه اولى‏»، «عقبه ثانيه‏»، «بيعت در غزوه بدر»، «بيعت رضوان‏» و غير آنها روى داد.

شجاعت و دليرى اعراب كه ريشه در وضعيت‏ خاص آن جامعه و نيز مسايل جغرافيايى و طبيعى داشت، هيچ‏گاه به صورت مطلق از ناحيه پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه وآله مطرود و مذموم دانسته نشد بلكه اين روحيه‏ خاص نيز در مسير اصلاح و امور پسنديده و صحيح قرار گرفت. و بدون ترديد اين امر در گسترش حاكميت ‏سياسى اسلام كه فقط در طى ده سال، بيش از هشتاد غزوه و سريه را در پرونده خود جاى داده، تاثير بسزايى داشته است.

حضرت، در جنگهاى بسيارى ضمن تجليل و تمجيد از روحيه شجاعت و سلحشورى سربازان اسلام، ارزشمندى آن را در محدوده عبادت و تقواى الهى مورد سنجش و مقايسه قرار مى ‏داد و بدين‏سان شيوه تعديل و تصحيح ويژگى ‏هاى اخلاقى اعراب را بر مى ‏گزيد مانند: «ضربة على يوم الخندق افضل من عبادة الثقلين‏» از سوى ديگر، پيامبر صلى الله عليه وآله در تقويت و اصلاح روحيه مهمان‏نوازى اعراب نيز مى ‏كوشد كه اين نيز سبب جذب فزونتر افراد به قلمرو مسلمانان است.

پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه و آله مسلمين را امر به سخاوت و بخشش اموال و انفاق دارايى ‏هاى خود مى ‏كرد بر مبناى: «لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون...«(آل‏عمران /92) و خود مى‏ فرمود: «فاحسنوا صحبة السلام بالسخاء...» نيز در دوره اوليه تكون جامعه اسلامى از انصار مى ‏خواست مهاجران را مورد حمايت قرار دهند و مسلمانان مدنى هم با توجه به همان روحيه خاص اجتماعى، (كه اكنون صبغه دينى هم پيدا كرده بود) چنين كردند تا آن جا كه براى اسكان مهاجران در خانه‏ هاى خود به قرعه‏ كشى روى آوردند: «والذين تبوءو الدار والايمان من قبلهم يحبون من هاجر اليهم ولايجدون فى صدورهم حاجة مما اوتوا ويؤثرون على انفسهم ولو كان بهم خصاصة ومن يوق شح نفسه فاولئك هم المفلحون‏». (حشر /9)

بدين‏ ترتيب بهره‏ برى پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه وآله از اين ظرفيت روحى كه با صحه گذاشتن و تعديل دينى همراه بود، سبب شد تا وحدت اسلامى، هر روز با اقتدار بيشترى همراه باشد و به مرور زمانى، تسرى يابد. البته نزد اسلام، اصل تعدد در مليت و اقوام نفى نمى ‏شود اما ستيزه‏ جويى و ايجاد تشتت در وحدت سياسى و وفاق عمومى جامعه اسلامى نيز مورد قبول نيست. چه اين كه: «انا خلقناكم من ذكر وانثى وجعلناكم شعوبا وقبائل لتعارفوا...» (حجرات /13) بدين‏ترتيب چنانچه تعصب در مسير پايبندى بر غير حق و تهى شدن از ارزشهاى دينى و انسانى و تنها به صرف تكيه بر قوميت و ملى ‏گرايى باشد، مورد پذيرش دين و پيامبر اسلام ‏صلى الله عليه وآله نيست: «ليس منا من دعى الى عصبية‏». (20)



ب) آداب اخلاقى

پيامبر گرامى اسلام ‏صلى الله عليه وآله يكى از اهداف عالى رسالت‏ خود را اتمام اخلاق نيك و تكميل فضايل الهى و اخلاقى انسان مى ‏داند كه: «انى بعثت لاتمم مكارم الاخلاق‏» (21) و بر اين بنيان يكى از موارد ديگرى كه مى ‏توان در زيرمجموعه راهبردهاى ارزشى پيامبرصلى الله عليه وآله در جهت ايجاد زمينه وحدت اسلامى ياد كرد، نحوه رفتار فردى و آداب خاصى است كه از آن حضرت در متون تاريخى آورده ‏اند چه اين كه: «وانك لعلى خلق عظيم‏». (قلم /4)

برخوردهاى پرجاذبه: اخلاق نرم و خوى پر جاذبه رسول حق همواره يكى از مهمترين ابزارهاى ارزشى وحدت دينى و فرونشاندن اختلاف‏ها و نزاعها و جذب انسانهاى پاك‏سرشت‏ بوده است: «فبما رحمة من الله لنت لهم ولو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك...» (آل‏عمران/159)

رويدادهاى تكان‏دهنده تاريخ اسلام آن چنان آشكار و گوياست كه هيچ نيازى به ترجمان تحليلى ندارند چه اين كه: «الم نشرح لك صدرك‏» (شرح /1) يكى از هزاران: فردى به نام «غورث بن الحارث‏» در برابر پيامبرصلى الله عليه و آله شمشير در دست گرفت و گفت: «من ينجيك منى‏»، رسول خداصلى الله عليه وآله مى‏فرمايد: «الله‏». لرزه بر اندام او افتاد و شمشير از دست ‏بينداخت. سپس، پيامبر او را آزاد كرد. همين شخص هر جا مى ‏رود مى ‏گويد: «جئتكم من عند خير الناس‏». (22)

و به واقع عنوان: «اطهر المطهرين شيمة واجود المستمطرين ديمة...» (23) تنها بر او زيبنده بود. اين سلوك و اخلاق نيكوى الهى است كه او را اسوه حسنه و نمونه برتر انسان كامل مى ‏دانند تا آن جا كه محبت معجزه ‏آساى او سبب مى ‏شد مخالفان سرسختش به صف دوستان مؤمن سوق يابند (24) و اين آداب الهى، محور جمع و وحدت دلها قرار گيرد. دعوت فطرى پيامبرصلى الله عليه و آله جان تشنه هر حق‏خواهى را مجذوب او مى‏ ساخت و اين، نيكوترين ابزار براى دميدن روح وحدت دينى بود:

در دل هر امتى كز حق مزه است روى و آواز پيمبر معجزه‏ست چون پيمبر از برون بانگى زند جان امت در درون سجده كند

(مولوى)

پيوندهاى خانوادگى: در رديف آداب ويژه پيامبر مى ‏توان به فلسفه پيوندهاى خانوادگى حضرت اشاره ‏اى كوتاه كرد. بدون ترديد با توجه به جايگاه خاص نظام قبيله ‏اى در جامعه آن روز، يكى از آثار اجتماعى اين امر ايجاد الفت، پيوند بين قبايل، و وحدت لايه‏ هاى اجتماعى بوده است. اين نوع پيوندهاى قبيله‏اى (به نوعى) بديل حلف‏هاى قانونى و رسمى شناخته مى‏ شود و پيش از اسلام نيز ازدواج‏هاى متقابل، دشمنى ‏ها را به دوستى تبديل مى‏ ساخت. به عنوان نمونه ازدواج پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه وآله با «جويريه دختر حارث‏» از طايفه بنى ‏مصطلق بود كه مسلمانان، به سبب اين خويشاوندى، بقيه اقوام او را آزاد كردند و در نهايت تمام طايفه او به اسلام پيوستند و يا ازدواج حضرت با «صفيه دختر حى بن اخطب يهودى‏»، سردار بنى ‏قريظه كه پس از اسارت، همسرى پيامبر خدا را در برابر آزادى و الحاق به خانواده خود برمى ‏گزيند و در آخر، به همراه گروهى از اقوام، اسلام مى‏ آورند.

4 - امت اسلامى و وحدت دينى

اين بحث را با نظرى به رسالت امت اسلامى در تداوم رحمت نبوى تا تحقق وحدت اسلامى، به پايان مى ‏بريم:

«وحدت‏»، جوهره قوام، پايدارى و حيات هستى است و پيامبران، مامور و سرپرست احياى رحمت مطلقه الهى در دنياى انسانى:

برگ و ساز كائنات از وحدت است اندرين عالم حيات از وحدت است

(اقبال لاهورى)

و محمد خاتم‏ صلى الله عليه و آله، پيامبر وحدت و رسول رحمت: «وجعلنى رسول الرحمة و رسول الملاحم‏». (25)

رحمت واسعه الهى، با او جريان يافته: «واطيعوا الله والرسول لعلكم ترحمون‏» (آل‏عمران/132) و امت‏بشرى حول خاتميت او گرد مى آيند: «ما كان محمد ابا احد من رجالكم ولكن رسول الله وخاتم النبيين‏» (احزاب /40) و با اين همه، چشمه جوشان رحمت الهى است كه: «فبما رحمة من الله لنت لهم...» (آل‏عمران /159)

نداى وحدت او، صداى وحدت‏ طلبى تمامى انبياى الهى است و اين آهنگ شيرين در حلقوم مبارك او به كمال نهايى خود مى ‏رسد:

نام احمد نام جمله انبياست چون كه صد آمد نود هم پيش ماست

(مولوى)

او آخرين پيامبران از سلسله مناديان رحمت و وحدت الهى است; «تقدم در غايت و تاخر در نوبت دارد يعنى: «لولاك لما خلقت الافلاك‏».

پس سرى كه مغز آن افلاك بود اندر آخر خواجه لولاك بود با محمد بود عشق پاك جفت بهر عشق او خدا لولاك گفت

(مولوى)

و از اين‏رو، به تمام شاخ و برگ‏هاى اين شجره طيبه; رنگ، عطر، و ميوه حيات ابدى مى ‏بخشد و با خاتميت او، درخت نبوت الهى معنا مى ‏يابد كه: «ما من نبى آدم و من سواه الا تحت لوائى‏» (26) يعنى:

«هر چه دارند اوليان و آخريان همه از عكس او دارند و سايه اويند»!

(مولوى)

آدم و نوح و خليل و موسى و عيسى آمده مجموع در ظلال محمد

(سعدى)

و از اين پس، امت محمدى او; «امة مرحومة‏» و «امة آخرون السابقون‏»، و نيز، آخرين نخبگانى ‏اند كه پذيراى حضور اويند;

پس به معنى آن شجر از ميوه زاد گر به صورت از شجر بودش ولاد مصطفى زين گفت كادم و انبياء خلف من باشند در زير لوا بهر اين فرموده است آن ذوفنون رمز نحن الآخرون السابقون گر به صورت من ز آدم زاده ‏ام من به معنى جد جد افتاده ‏ام

(مولوى)

و بى ‏شك امت محمدصلى الله عليه وآله رسالت گسترش دعوت او را تا توسعه امت واحده الهى در پهنه ارض به دوش دارند چرا كه: «كنتم خير امة اخرجت للناس...» (آل‏عمران /110) و همانانند كه برگزيدگان خدايند و غير آنان، زيانكاران: «ومن يبتغ غير الاسلام دينا فلن يقبل منه و هو فى الاخرة من الخاسرين‏» (آل‏عمران /85)

به آرزوى روزى كه وحدت اسلامى، راهى براى پيوند جوامع اسلامى، به امت واحده الهى گردد و دعوت «امت‏» با دعوت «خداى‏»، همسان كه: «والله يدعوا الى دارالسلام ويهدى من يشاء الى صراط مستقيم‏». (يونس /25) آن افق روشن و درخشان كه پيامبر وحدت براى امت عزيز اسلام به زيبايى تمام ترسيم نمود و شايسته: «فطوبى لك يا محمد ولامتك‏». (27)

طريقى كه وحدت امت را زمينه احياى امت واحده مى ‏دانست چرا كه احياء امت واحده را با جوهره اقامه دين (تقوا و عبوديت الهى) همرديف شمرده: «... ان هذه امتكم امة واحدة وانا ربكم فاعبدون‏» (انبياء /92) و از سويى، اقامه دين حق (در سلسله انبياء) را نيز به وحدت مى ‏پيوندد: «شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا والذى اوحينا اليك ما وصينا به ابراهيم و موسى و عيسى ان اقيموا الدين ولا تتفرقوا فيه...» (شورى /13)

و بدون ترديد استجابت و پذيرش نداى «پيامبر وحدت‏» به وحدت دينى، قبول و احياى حيات ابدى انسانى و الهى امت اوست كه: «يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله وللرسول اذا دعاكم لما يحييكم‏» (انفال /24) و اين دستور قطعى الهى است كه: «يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله واطيعوا الرسول ولاتبطلوا اعمالكم‏» (محمد /33) دستورى كه تخلف از آن، تباهى و سياهى آشكارا، به دنبال دارد: «ومن يعص الله ورسوله فقد ضل ضلالا مبينا». (احزاب /36)

خلاف پيمبر كسى ره گزيد كه هرگز به منزل نخواهد رسيد مپندار سعدى كه راه صفا توان رفت جز بر پى مصطفى

(سعدى)

و به اين ترتيب; امت واحده، راهى است تا تفوق تمام: «هو الذى ارسل رسوله بالهدى و دين الحق ليظهره على الدين كله وكفى بالله شهيدا.» (فتح /26) و سپس تسرى اين حقيقت نهفته الوهى به همه وجدان‏هاى خفته كه: «محمد رسول الله‏» (فتح /29)

و در نهايت از حال تا آينده امت واحده فرايندى است‏به ميزان يك اراده جمعى يك تمايل معمولى و نيز صبرى استوار و پايدار: «يا ايها الذين آمنوا استعينوا بالصبر والصلوة ان الله مع الصابرين‏» (بقره /153) و آن گاه پيامد آب حيات وعده الهى: «فاصبر ان وعد الله حق‏» (روم/60)

اين رهيافتى است كه به جاى مقصد، مسير، و مايه‏ هاى درونى، بيشتر نيازمند همگرايى اراده و تمايلات وحدت ‏طلبانه مسلمانان جهان حول محور جمع و نظام بخشيدن به آن است.

امر حق را حجت و دعوى يكى است خيمه هاى ما جدا دلها يكى است از حجاز و چين و ايرانيم ما شبنم يك صبح خندانيم ما

(اقبال لاهورى)

و آينده روشن، از آن مؤمنان مجاهدى است كه نور وحدت مى ‏نشانند و كمال آن مى ‏افشانند چه اين‏كه: «يريدون ان يطفئوا نور الله بافواههم ويابى الله الا ان يتم نوره ولو كره الكافرون‏» (توبه/32) و آنگاه خشنود از سپاس الهى: «و رضوان من الله اكبر ذلك هو الفوز العظيم‏». (توبه/72)



نتيجه ‏گيرى

وحدت امت همواره يكى از آرمانهاى دينى پيامبران توحيدى قلمداد مى ‏شده و بر اين بنيان، يكى از محورهاى مهم دعوت پيامبر اكرم‏صلى الله عليه وآله نيز پى ‏ريزى شاكله‏ هاى پيدايش آن بوده است.

تحليل رويدادهاى تاريخ اسلام گوياى آن است كه در جهت تلاشهاى «سياسى‏» و «فرهنگى‏» حضرت براى تحقق اين هدف، «راهبردهاى ارزشى‏» نيز كارآيى خاص داشته ‏اند تا آن جا كه با شناخت دقيق ظرفيت‏هاى اجتماعى حاكم بر جامعه، ابزارهايى برگزيده شده تا زمينه پذيرش و گرايش همگانى را به سوى ايجاد وحدت امت متمايل گرداند.

طرح پيمان‏نامه ملى مدينه بهترين راه براى ايجاد يك وحدت عمومى و القاى روحيه همبستگى دينى بود و در همين راستا پيمان ويژه مسلمين، راهكارى مذهبى براى پيوند روح برادرى به حساب مى ‏آمد. استفاده از راهبردهاى ملى و مذهبى تنها مى ‏توانست پايه ‏هاى استوارى اجتماعى جامعه را نمايان سازد; اما، در اين ميان مبارزه با نژادپرستى و قوم‏گرايى و يا به كارگيرى عاقلانه موقعيت‏ها و مكانهاى تجمع عمومى نيز، از جمله راهكارهاى قومى و ميهنى لازم جهت دستيابى به وحدت‏طلبى شمرده مى‏ شد و با اين همه، بهره ‏گيرى پيامبرصلى الله عليه وآله از ظرفيت‏هاى اخلاق اجتماعى و نيز توان اخلاق فردى، امرى قابل توجه است.

بدين‏ترتيب، يكى از ضرورى ‏ترين راههاى پى‏ ريزى وحدت دينى در امت ‏بزرگ اسلامى، هماهنگى اراده‏ ها و تمايلات ارزشى جوامع بر بنياد همانند سازى ابزارهاى سه ‏گانه فوق است; يعنى: «راهبردهاى ملى و مذهبى‏»، «قومى و ميهنى‏» و نيز «اجتماعى و فردى‏».



پى‏ نوشت‏ها و مآخذ

1- حميدالله، محمد: اولين قانون اساسى مكتوب در جهان، ترجمه غلامرضا سعيدى، تهران، انتشارات بعثت، 1365، ص 55-64.

2- علامه هندى، علاءالدين، كنزالعمال فى سنن الاقوال و الافعال، بيروت، مؤسسه الرسالة، 1985م، ج 1، ص‏149.

3- آيتى، محمد ابراهيم، تاريخ پيامبر اسلام، تهران، انتشارات دانشگاه تهران،1366، ص‏235.

4- تفصيل اين سخن را در جاى خود بايد دنبال كرد; نگاه كنيد: حسينى، سيد حسين: «علوم انسانى اسلامى، مبناى تحقق وحدت فرهنگى‏»، نامه فرهنگ، بهار1377، شماره‏29 و نيز: جزوه درسى «عرفان دينى‏» از همين قلم.

5- روايت پيامبرصلى الله عليه وآله در كنزالعمال، جلد 1، ص‏149.

6- علامه مجلسى، محمدتقى، بحارالانوار، تهران، دارالكتب الاسلاميه،1403 ق، جلد39، ص‏56.

7- الميبدى، ابوالفضل رشيدالدين، كشف‏الاسرار و عدة‏الابرار، به اهتمام على ‏اصغر حكمت، تهران، اميركبير، 1361، جلد9، ص 271-267.

8- حاج سيد جوادى و ديگران، دايرة‏المعارف تشيع، تهران، سازمان دايرة‏المعارف تشيع،1366، جلد 1، ص‏243.

9- تاريخ پيامبر اسلام، ص‏272.

10- بهشتى، سيد محمد، محيط پيدايش اسلام، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى،1367، ص‏147.

11- ابن ‏هشام، ابومحمد عبدالملك: السيرة النبويه، قم، انتشارات ايران،1363، جلد 4، ص‏250.

12- يعقوبى، احمدبن ابى يعقوب: تاريخ يعقوبى، ليدن،1883م، جلد 2، ص‏110.

13- كلينى رازى، ابوجعفر محمد بن يعقوب بن اسحاق: الاصول من الكافى، تهران، دارالكتب الاسلاميه،1363، جلد 8، ص‏268.

14- بحارالانوار، جلد22، ص‏348.

15- مطهرى، مرتضى، سيره نبوى، تهران، انتشارات صدرا،1367، به نقل از «هديه الاحباب‏» داستان روايت را آورده است.

16- مطهرى، مرتضى، خدمات متقابل اسلام و ايران، تهران، انتشارات صدرا، 1362، ص‏75 و76.

17- سنن ابى ‏داوود، جلد 2، ص‏624 به نقل منبع پيشين، ص‏74.

18- نهج‏ البلاغه، ترجمه دكتر سيدجعفر شهيدى، تهران، انتشارات سهامى عامل، 1371، خطبه 192، ص‏215.

19- تاريخ پيامبر اسلام، ص‏168.

20- بحارالانوار،جلد73، ص‏283.

21- همان، جلد16، ص‏210.

22- البخارى، محمد بن اسماعيل، صحيح البخارى، چهار جلدى، بيروت، دارالمعرفة للطباعة والنشر، بى ‏تا، جلد 2، ص‏539.

23- نهج ‏البلاغه، خطبه 105.

24- پاره‏ اى مورخان داستانى از كافرى خشن و معاند نقل مى ‏كنند كه به خانه پيامبرصلى الله عليه و آله به مهمانى رفت و در نهايت‏ با ايمان خارج شد. اين جريان نمونه جالبى از همين تاثير اخلاقى و الهى خاص پيامبر رحمت است. نگاه كنيد: زرين‏كوب، عبدالحسين، بحر در كوزه، تهران، علمى،1367، ص‏104 و 105.

25- شيخ صدوق، ابوجعفر، معانى ‏الاخبار، تصحيح على ‏اكبر غفارى، بيروت، دارالتعارف للمطبوعات،1399 ق، ص‏51.

26- بحر در كوزه، ص‏115.

27- معانى ‏الاخبار، ص‏51.

يادآورى: جهت رعايت اختصار، بسيارى از پاورقى‏ هاى توضيحى، تفسيرى يا معرفى منابع حذف گرديد.