|
امام علی(ع) از منظر پیامبر(ص) - قسمت اول
درباره اميرالمؤمنين (ع) فضائل و كراماتى از حضرت رسول (ص) نقل شده كه از مختصات آن بزرگوار است و درباره هيچ يك از صحابه نقل نشده است. اين فضائل در بسيارى از كتب شيعه و اهل سنت نقل شده ولى براى مختصر بودن، در هر يك فقط به دو محل از شيعه و دو محل از اهل سنت اشاره خواهيم كرد.
1- حديث الراية
در يكى از روزهاى جنگ خيبر فرماندهى عمليات با ابوبكر بود، متأسفانه او فرا ر كرد و به وقت برگشتن، نفرات خود را متّهم به ترس و فرار مى كرد، و نفراتش او را، روز دوم فرماندهى با عمر بود، او نيز مانند ابوبكر فرار كرد،(1) رسول خدا (ص) كه از اين پيشامد بسيار ناراحت شده بود فرمود: فردا پرچم را به دست مردى خواهم داد كه خدا و رسولش او را دوست دارند و او خدا و رسولش را دوست دارد، هجوم كننده است، فرار كننده نيست، از حمله بر نمى گردد تا خدا به دست او قلعه را فتح كند، فرداى آنروز كه همه انتظار حيازت و به دست آوردن اين مقام را داشتند، آن حضرت على بن ابيطالب را خواست و پرچم را به او داد و خدا در دست او فتح به وجود آورد: «قال: لأطينّ الرايةَ غداً رجلاً يحبّه اللّهُ و رسولُه و يُحبّ اللّهَ وَ رسولَه كّرارٌ غيرُ فّرارٍ لا يَرجعُ حتّى يَفتح اللّه على يديه فاعطاها عليّاً ففتح على يديه» (2) آنچه در اين حديت بيشتر مورد دقت است كلمه «يُحبّه للّهُ و رسولّه» مى باشد كه رسول خدا (ص) به طور قاطع فرموده: على كسى است كه خدا و رسولش او را دوست مى دارند اين منقبت در حق احدى از صحابه نقل نشده و فريقين در آن اتفاق دارند.
2- حديث المنزلة
در سال نهم هجرت رسول خدا (ص) به «تبوك» لشكر كشيد، چون اين جريان طول مى كشيد، وانگهى آن حضرت تا مرزهاى شام از مركز حكومت دور مى شدند. لذا لازم بود مردى توانا در مدينه جانشين آن حضرت شود تا مركز حكومت كاملا در امان باشد، بدين جهت آن حضرت صلاح ديد كه على بن ابيطالب (ع) را در مدينه بگذارد. پس از حركت رسول الله (ص)، منافقين در شهر شايع كردند كه رسول خدا نسبت به على بن ابيطالب قهر كرده و بى مهر شده و به دليل او را با خود به جنگ نبُرد، اين سخن بر على (ع گران آمد، لذا در راه تبوك خودش را به آن حضرت رسانيد و عرض كرد يا رسول الله (ص) مردم چنين شايع كرده اند؟ حضرت فرمود: «أنت منّى بمنزلةِ هارونَ من موسى إلاّ انّه لانبىّ بعدى» (3) تو نسبت به من مانند هارون هستى نسبت به موسى مگر آنكه بعد از من پيامبرى نيست، يعنى: ماندن تو در مدينه براى آنست كه: موسى وقتى كه به ميقات پروردگار رفت برادرش هارون را در جاى خود گذاشت: «و قال موسى لا خيه هارون اخْلُفنى فى قومى و اَصْلِح و لاتتبّع سبيل المفسدين» . (4) تو هم نسبت به من در جاى هارون هستى، فرق فقط آنست كه هارون پيامبر هم بود ولى بعد از من پيامبرى نخواهد آمد. اين منقبت منحصر به فرد از دلائل خلافت اميرالمؤمنين (ع) مى باشد و فريقين در صحت آن اتفاق دارند.
* * *
3- حديث سد الابواب
وقتى كه رسول خدا (ص) مسجد مدينه را ساخت، منزلهائى در كنار آن بنا نهاد كه زنان خويش را در آن مسكن داد، براى على بن ابيطالب (ع) نيز منزلى در كنار منزل خود ساخت، ياران آن حضرت نيز هر يك حجره اى ساخته و ساكن شدند، درهاى همه آن منازل به مسجد باز مى شد و آنها به خانه هاى خويش از مسجد رفت و آمد مى كردند. از جانب خدا وحى آمد كه بجز در منزل رسول خدا و در منزل على بن ابيطالب بايد همه درها گرفته شود، به دنبال اين فرمان رسول خدا (ص) فرمود: «سُدّوا هذه الأَبواب إلاّ باب علىّ» يعنى: همه اين درها را بگيريد مگر باب على بن ابيطالب را، مردم در اين باره به گفتگو برخاستند حضرت در ميان قوم بپاخاست، بعد از حمد و ثناى خداوند فرمود: من از طرف خدا به گرفتن و بستن اين درها بجز باب على بن ابيطالب مأمور شده ام، و شما پشت سر من گفتگو كرده ايد، من از پيش خود نه چيزى بسته ام و نه باز كرده ام، ليكن به چنين كارى مأمور شدم و اطاعت كردم. (5) پس از بيانات رسول خدا (ص) همه درها گرفته و بسته شد. بجز درى كه اميرالمؤمنين (ع) به مسجد داشتند، در زمان بنى اميه كه مسجدالنبى را وسعت دادند همه آن حجرهها جزء مسجد گرديد. شيعه و اهل سنت در اين قضيه اتفاق دارند و آن از مناقب منحصر به على (ع) و خانواده اوست كه مشمول «أَذهبَ اللّه الرّجسَ و طهرّهم تَطهيراً» بودند. جهت آگاهى بيشتر رجوع شود به الغدير ج 3 ص 202.
* * *
4- حديث مدينة العلم
حديث مدينه العلم يكى از مناقب مخصوص امام و از احاديث متواتر است و آن چنين است كه رسول الله (ص) در حق آن حضرت فرمود: «انا مدينةُ العلم و علىّ بابُها فمنْ أَردالعلمَ فليأتِ بابَها» يعنى: من شهر علم هستم، دروازه آن شهر على بن ابيطالب است هر كه علم بخواهد به دروازه شهر بيايد، در ارشاد مفيد بجاى «فَلْياتِ بابها» نقل شده «فلْيَقتبسْهُ من علىّ» و هر دو تعبير مالاً به يك معنى هستند.(6) منظور رسول خدا (ص) از اين حديث آنست كه: من آنچه مى دانم به على بن ابيطالب منتقل كرده ام و علوم من در وجود وى متمركز است و من در او خلاصه مى شوم، اگر براى دانستن علوم به على مراجعه كنيد مانند آنست كه به من مراجعه كرده ايد. خواه در زندگى من باشد و خواه بعد از مرگم، مخصوصاً اين روايت بيشتر به بعد از رحلت رسول خدا (ص) مربوط مى شود، كه خواسته على بن ابيطالب (ع) را به صورت يك پناهگاه علمى براى بعد از خود معرفى فرمايد، چنانكه در غدير خم و جاهاى ديگر معرفى فرمود. در بسيارى از روايات آمده كه رسول خدا (ص) با على (ع) خلوت كرد، بعد به او گفتند: رسول خدا (ص) چه چيز به شما عهد كرد؟ فرمود: «عَلّمنى أَلف بابٍ من العلم فتح لى من كلّ باب الف باب» (7) يعنى هزار نوع علم به من آموخت كه از هر نوع هزار علم بر من مكشوف گرديد روايات نشان مى دهد كه همه اين علوم به فرزندان معصوم آن حضرت و امامان يازده گانه يكى پس از ديگرى رسيده است .
* * *
5- حديث مؤآخاة
از مناقب منحصر به فرد اميرالمؤمنين صلوات الله عليه حديث مؤآخاة و علقه برادرى ميان او و رسول خدا (ص) است، در ميان همه مهاجرين و انصار تنها على بن ابيطالب شايستگى آنرا داشت كه با رسول الله (ص) برادر شود. علامه مجلسى در بحارالانوار فرموده: در سال اوّل هجرت آن حضرت ميان مهاجرين و انصار پيمان برادرى برقرار نمود، اين برادرى آنها را بر سه چيز ملزم مى كرد: مقاومت براى حق، مواسات و كمك به يكديگر و ارث بردن از يكديگر. آنها نود نفر بودند، چهل و پنج تن از مهاجرين و چهل و پنج تن از انصار... اين پيش از جنگ بدر بود و چون واقعه «بدر» پيش آمد خداوند آيه «و اُولواالأَرحام بعضُهم أَوْلى ببعض فى كتاب اللّه» (8) را نازل فرمود، جريان ارث بردن نسخ گرديد .(9) به هر حال: رسول خدا (ص) در اين اقدام بين تمامى افراد مهاجر و انصار عقد اخوت و پيمان بردارى برقرار ساخت ولى على بن ابيطالب را با كسى برادر نكرد. آن حضرت از اين كار بسيار غمگين شد و گفت: يا رسول الله (ص) پدر و مادرم فداى تو باد، مرا با كسى برادر نكردى؟ فرمود: يا على تو را براى خود نگاه داشتم، تو برادر منى و من برادر تو هستم «أَنتَ اَخى و اَنا اَخوك يا علىّ»(10). حضرت رضا از پدران خود از على عليهم السلام نقل كرده كه آن حضرت فرمود: «انا عبدُاللّه و اخو رسوله لايُقولها بعدَى الاّ كذّابٌ» (11)
* * *
6- حديث قَسيُم الجنّة و النّار
از مناقب منحصر به فرد اميرالمؤمنين (ع) حديث «قسيم الجنّة و النّار» است كه با عبارات مختلف از رسول الله (ص) نقل شده است از جمله با اين عبارت: «قال: (ص) يا علىّ اَنت قَسيمُ الجنّةِ و النّارِ و اَنت يَعسوبُ الدّين» يا على تو قسمت كننده بهشت و جهنم و تو پيشواى دين هستى. در اكثر روايات معنى اين حديث آنست كه: خداوند چنين مأموريتى را در روز قيامت به آن حضرت خواهد داد كه در حشر كبرى بعد از تصويب خداوند، به اهل بهشت اجازه رفتن به بهشت و به اهل آتش فرمان رفتن به دوزخ بدهد. نظير آنكه در تفسير: «و اَذّنَ مُوذّنٌ بينهم انّ لعنةَ اللّه على الظّالمين» (12) نقل شده كه اين مؤذن و اعلام كننده، على بن ابيطالب (ع) خواهد بود. در اين هيچ بعدى نيست و چه مانعى دارد كه خداوند چنين مأموريتهائى به آن حضرت در قيامت بدهد مگر نعوذ بالله آن حضرت از ملائكة الله كمتر است كه روز قيامت به امر خدا تمشيت امور خواهند كرد. در روايتى آمده كه مفضل بن عمر از امام صادق (ع) معنى اين حديث را پرسيد؟ امام فرمود: چون حب على (ع) ايمان و بغض او كفر است و بهشت براى اهل ايمان و آتش براى كفر مىباشد، آن حضرت بدين علت قسيم الجنة و النار است...(13) ولى در روايت ابوالصلت هروى از امام رضا (ع) آمده كه آن حضرت نظير همين جواب را به مأمون عباسى داد و سپس به ابى الصلت فرمود: مطابق درك او جواب دادم ولى از پدرم شنيدم كه از پدرانش از على (ع) نقل مى كرد كه آن حضرت گفت: «قال لى رسول الله (ص) يا على اَنت قسيمُ الجنة و النار يوم القيامة تقول للنار: هذا لى و هذا لك» (14)
* * *
7- حديث على مع الحق
از جمله احاديث مسلم و مقبول بين شيعه و سنّى آنست كه رسول خدا (ص) درباره اميرالمؤمنين (ع) فرموده: على با حقّ است و حق با على است از هم جدا نمى شود تا در حوض كوثر پيش من آيند، و در نقل ديگر آمده : على با حق است و حق با على است هر جا كه على برود حق هم با او مى رود، اينك عين اين دو تعبير را نقل مى كنيم: «قال رسول الله (ص) علىّ مع الحقّ و الحقّ مع علىّ ولنْ يَفترقا حتّى يردا علىّ الحوض يومَ القيامة» «علىّ مع الحقّ و الحقّ مع علىّ و الحقّ يَدور حيثما دارَ علىّ» (15). اين حديث متواتر كه تنها درباره حضرت ولى ذوالجلال (ع) صادر شده، دلالت بر عصمت آن حضرت دارد و اينكه حق به هيچ وجه از او جدا نمى شود و حق در وجود وى خلاصه شده است الغدير ج 3 ص 176.
* * *
8- حديث على مع القرآن
حديث «علىّ مع القرآن...» مانند حديث «علىّ مع الحقّ...» از مختصات اميرالمؤمنين (ع) است كه درباره هيچ يك از صحابه رسول الله (ص) نقل نشده و اين حديث گوشه اى از شخصيت بزرگ آن حضرت را حكايت مى كند كه رسول خدا فرمود: «علىّ مع القرآن و القرآن مع علىّ لَنْ يفترقا حتى يردا علىّ الحوض» (16). اين حديث نظير حديث متواتر ثقلين است كه درباره قرآن و اهل بيت (ع) فرمود: «انّى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى اهل بيتى ما ان تمسّكتم بهما لن تضلّوا ابداً انّهما لن يفترقا حتى يردا عَلَىّ الحوض »
* * *
9- حديث لاُيحبّه الا مؤمنٌ...
خلاصه اين حديث شريف آن است كه على بن ابيطالب (ع) معيار ايمان و كفر است فقط مؤمنان مى توانند آن حضرت را دوست بدارند از طرف ديگر فقط منافقان آن جناب را دشمن مى دارند، اين حديث شريف كه كتابهاى شيعه و اهل سنت را پر كرده و از حد تواتر گذشته است از مناقب منحصر به فرد. مولى اميرالمؤمنين (ع) مى باشد كه با تعبيرهاى مختلف از رسول خدا (ص) نقل شده است از جمله: «قال رسول الله (ص) يا علىّ لايُحبّك الا مؤمنٌ و لا يُبغضك الاّ منافقٌ» (17). حارث همدانى گويد: روزى على (ع) را ديدم كه بالاى منبر رفت پس از حمد و ثناى خداوند فرمود: «قضاء قضاه الله تعالى على لسان النبى (ص) انه لايحبنى الا مؤمن و لايبغضى الا منافق قدخاب من افترى» (18) مؤمن اگر على بن ابيطالب را دشمن بدار، توحيد، ايمان، تقوى، حق پرستى، عدالت، انصاف و سائر فضائل و حقائق را دشمن داشته زيرا وجود اميرالمؤمنين (ع) در آنها خلاصه مى شود و اين بر مؤمن محال است و اگر منافق على را دوست بدارد چيزى را كه از ته دل قبول ندارد دوست داشته است و اين شدنى نيست.
* * *
10- حديث على وصيّى و خليفتى
ابن اثير در تاريخ كامل نقل مى كند: چون آيه «و انذر عشيرتك الاقربين» (19) نازل شد رسول خدا (ص) طعامى آماده كرد و فرزندان عبدالمطلب را كه حدود چهل نفر بودند به طعام دعوت كرد، پس از طعام خوردن پيش از آنكه شروع به صحبت كند، ابولهب با سروصدا مجلس را به هم زد، حاضران متفرق شدند. بار ديگر آن حضرت طعامى آماده كرد و آنها را دعوت نمود و زبان به سخن گشود و فرمود: فرزندان عبدالمطلب! والله نمى دانم كسى به قوم خويش چيز بهترى بياورد كه من براى شما آورده ام، من براى شما خير دنيا و آخرت آورده ام و خدايم امر كرده شما را به سوى آن بخوانم. كدام يك از شما در اين دعوت به من كمك مى كند تا برادر من، وصى من، و خليفه من در ميان شما باشد. «فأَيّكم يُوازرُنى على هذاالامر على ان يكون اخى و وصيّى و خليفتى فيكم» . همه ساكت شدند على بن ابيطالب (ع) مى فرمايد: من كه از همه جوانتر بودم گفتم: يا نبى الله من در اين دعوت يار شما هستم، آن حضرت دست به گردن من نهاد و فرمود: «ان هذا اخى و وصيى و خليفتى فيكم فاسمعوا له و اطيعوا» مدعوين به حالت خنده و مسخره پراكنده شدند و به ابى طالب مى گفتند: تو را امر كرد كه از فرزندت على فرمان شنوى و اطاعت كنى، حديث شريف از روايات مسلم فريقين و از دلائل امامت اميرالمؤمنين (ع) است و نشان مى دهد كه رسول خدا (ص)، از اول امر، امامت را از نبوت جدا نكرده است تا جائى كه مورد مضحكه هم قرار گرفته است . رجوع شود به تاريخ كامل ج 2 ص 42 فصل انذار عشيرة، سيره حلبيه ج 1، ص 461 باب استخفائه فى دارالارقم، مسند احمد ج 1 ص 111 و 159، مختصر كنزالعمال هامش مسند احمد ج 5 ص41 و 43 شرح ابن ابى الحديد ج 13 ص 244 شرح خطبه 238 قاصعه و مشروح منابع آن در المراجعات مراجعه 20 ص 110، تفسير برهان ذيل آيه شريفه، بحارالانوار ج 38 ص 1- 26 و الغدير موجود است .
* * *
11- حديث علىّ يعسوب الدين
لفظ يعسوب به معنى رئيس بزرگ و سرپرست بزرگ است، در لغت آمده: «اليعسوب: الرئيس الكبير يقال هو يعسوب قومه» در اصل رسول خدا (ص) درباره اميرالمؤمنين (ع) فرمود: «يا علىّ انّك سيّدالمسلمين و يعسوبُ المؤمنين و امام المتقين و قائد الغُرّ المحجّلين»(20). ابن ابى الحديد در شرح كلام اميرالمؤمنين كه فرمود: «انا يعسوب المؤمنين و المال يعسوب الفجار» گويد: اين كلمه را رسول خدا (ص) درباره آن حضرت فرموده يك دفعه به لفظ: «انت يعسوب الدين» و يكدفعه بلفظ «انت يعسوب المؤمنين» هر دو به يك معنى بر مى گردد گويا او را رئيس مؤمنين و سيد آنها قرار داده است (21) نگارنده گويد: «گويا» درست نيست بلكه آن حضرت با اين كلام او را رهبر مؤمنان قرار داده است نظير لقب اميرالمؤمنين كه به او داد. و در مقدمه شرح خويش گفته: در اخبار اهل حديث كلامى درباره على (ع) از رسول الله (ص) نقل شده كه معناى اميرالمؤمنين مى دهد و آن اينكه فرمود: «اَنتَ يعسوب الدين و المال يعسوب الظّلمَة» و در روايت ديگرى «هذا يعسوب الدين» اين دو روايت را احمد بن حنبل در مسند خود و ابونعيم در حلية الاولياء نقل كرده است (22) ناگفته نماند: اين منقبت از مناقب منحصر به فرد امام و از دلائل خلافت اوست .
* * *
12- حديث علىّ ولىّ كلّ مؤمنٍ بَعدى
اين منقبت نيز از مناقب منحصر به فرد حضرت على صلوات الله عليه و از دلائل امامت و خلافت آن حضرت است، حاكم در مستدرك ج 3 ص 134 نقل كرده «قال ابن عباس و قال له رسول الله (ص) انت ولى كل مؤمن بعدى و مؤمنة» آنگاه گفته: اين حديث سندش صحيح است ذهبى نيز در تلخيص مستدرك ج 3، ص 134 آنرا نقل نموده است، احمد بن حنبل در مسند خود ج 1، ص 331 و ترمذى در صحيح خود ج 5، ص 632 باب مناقب على بن ابيطالب آنرا نقل مىكند و نيز در كنزالعمال هامش مسند احمد منقول است مشروع مطلب در الغدير ج 3 ص 215 - 217 و مناقب ابن شهر آشوب، ج 3 ص 46 - 52 ديده شود.
* * *
13- حديث على امام المتقين
حاكم نيشابورى در مستدرك صحيحين ج 3ص 136 به سند خود از رسول الله (ص) نقل كرده كه: «قال رسول الله (ص) اَوحى الىّ ربّى فى علىّ بثلاث انه سيد المسلمين و امام المتقين و قائد الغرالمحجلين» آنگاه گفته: اين حديث سندش صحيح است ولى بخارى و مسلم آنرا نقل نكرده اند، با آنكه در عقيده آنها نيز صحيح است. در مختصر كنزالعمال هامش مسند احمد ص 34 به لفظ «فاوحى الىّ ربّى فى علىّ بثلاث انه سيدالمسلمين و ولى المتقين و قائد الغر المحجلين» نقل شده است . شرف الدين عاملى رحمة الله آنرا در المراجعات ص 150 از كتابهاى بسيار معتبر نقل كرده است .
* * *
14- حديث علىّ اميُرالمؤمنين
رسول خدا (ص) به على بن ابيطالب (ع) لقب مبارك «اميرالمؤمنين» داد كه حاكى از امامت و خلافت آن حضرت و از القاب منحصر به فرد آن جناب مى باشد. شيخ مفيد در ارشاد ص 20 يك فصل را منحصر به اين مطلب كرده و به سند متصل خود از انس بن مالك نقل كرده: كه گويد من خادم رسول الله بودم شبى كه بنا بود آن حضرت درمنزل ام حبيبه باشد، آبى براى وضويش آوردم فرمود: اى انس الان از اين در اميرالمؤمنين و خيرالوصيين... بر تو وارد مى شود. «قال يا انس يدخل عليك الساعة من هذا الباب اميرالمؤمنين و خيرالوصيين اقدمُ الناس سِلْماً و اكثرُهم علما و ارجحهم حلماً» انس گويد: گفتم خدايا اين شخص از قوم من باشد، كمى نگذشت كه ديدم على بن ابيطالب (ع) داخل شد، رسول خدا وضوع مى گرفت مقدارى از آب وضو را بصورت آن حضرت پاشيد... در روايت ديگرى به سند خود از ابن عباس نقل مى كند رسول خدا (ص) به ام سلمه فرمود: «إسمعى و إشهدى هذا علىّ اميرالمؤمنين و سيدالوصيين» . و در روايت سوم به سند خود از معاويه بن ثعلبه نقل مى كند: كه به ابى ذر گفته شد: وصيت بكن، گفت: وصيت كرده ام، گفتند: به كدام كس؟ گفت: به اميرالمؤمنين. گفتند: به عثمان بن عفان؟ گفت: نه، به اميرالمؤمنين على بن ابيطالب كه او قوام زمين و ربانى اين امت است... و نيز فرموده: خبر بريدة بن خضيب اسلمى كه ميان علما مشهور است با سندهائى كه شرح آنها طولانى مى شود، گويد: رسول خدا (ص) مرا امر كرد ما هفت نفر بوديم از جمله ابوبكر، عمر، طلحه و زبير بودند كه به ما فرمود: «سَلِمّوا على علىّ بامرةِ المؤمنين» به على با كلمه اميرالمؤمنين سلام كنيد، ما به او به لفظ يا اميرالمؤمنين سلام كرديم، با آنكه رسول الله زنده و در كنار ما بود (ارشاد ص 20). مجلس رضوان الله عليه در بحار ج 37 ص 290 - 340 پنجاه صفحه باين مطلب اختصاص داده است، علامه امينى در الغدير ج 8 ص 87 آنرا از حلية الاولياء ابى نعيم ج 1 ص 63 با سه طريق از انس و ابن عباس و نيز درج: 6 الغدير ص: 80 از حلية الاولياء و مناقب خوارزمى، و فرائد السمطين و غير آن نقل كرده است .
* * *
در پايان اين سخن لازم است بدانيم: عياشى در تفسير خويش نقل مى كند: مردى به محضر امام صادق (ع) داخل شد و گفت: السلام عليك يا اميرالمؤمنين (ع) امام صادق (ع) بپاخاست و فرمود: اين اسم جز به اميرالمؤمنين (ع) صلاحيت ندارد، خدا او را باين اسم ناميده است، هر كه جز او به اين اسم ناميده شود و خوشش آيد مفعول است و اگر مفعول نباشد به اين مبتلى مى شود...گفتم: امام قائم شما با كدام نام خوانده مى شود؟ فرمود: به او گويند: «السلام عليك يا بقية الله السلام عليك يا ابن رسول الله .23
و در روايتى از امام باقر (ع) نقل است كه به فضيل بن يسار گفت...«يا فضيل لم يسم بها و الله بعد على اميرالمؤمنين الا مفتر كذاب الى يوم الناس هذا» 73 اى فضيل به خدا قسم جز على بن ابيطالب به اين اسم خوانده نشده مگر افتراگر و دروغگو...
پى نوشتها:
1- اين جريان بسيار مشهور است حتى ابن ابى الحديد آنرا به شعر درآورده است . 2- ارشاد مفيد ص: 57، اعلام الورى 62 و 63 به نقل بحار ج 21 ص 21، صحيح بخارى ج 5 ص 171 باب عزوة خيبر، صحيح مسلم ج 2 ص 360 باب من فضائل على بن ابيطالب (ع). 3- معانى الاخبار صدوق ص 74 از جابربن عبدالله و سعد بن ابى وقاص، مناقب آل ابى طالب ج 3 ص 16، صحيح بخارى ج 5 ص 24 باب مناقب على (ع) صحيح مسلم ج 2 ص 360 باب فضائل على (ع) الغدير ج 3 ص 199. 4- سوره اعراف: 142. 5- علل الشرايع باب 154 ص 201، بحارالانوار ج 39 ص 19 - 35 بطور مشروح، مسند احمد ج 2 ص 26، مستدرك حاكم ج 3 ص 125، در علل الشرايع آمده: «عن ابن عباس قال لما سدّ رسول الله (ص) الابواب الشارعة الى المسجد الاباب على (ع) ضبحّ اصحابه من ذلك فقالوا يا رسول الله لم سددتَ ابو ابنا و تركت باب هذا الغلام! فقال (ص) ان الله تبارك و تعالى امرنى بسد ابوابكم و ترك باب علىّ...» 6- ارشاد مفيد ص 15، بحارالانوار ج 40 ص 200 - 207 بطور مشروح، مستدرك حاكم ج 3 ص 126، از باب ابن عباس و جابربن عبدالله، تذكرة سبط ابن جوزى ص 51. 7- ارشاد مفيد ص 15، بحار ج 40 ص 213 - 218. 8- انفال: 75، احزاب: 6. 9- بحار ج 19 ص 130. 10- بحارالانوار: ج 38 ص 330 - 347، صحيح ترمذى ج 5 ص 636 باب مناقب على بن ابيطالب (ع)، اسدالغاية ج 4 ص 16 الغدير ج 3 ص 174. 11- بحارالانوار ج 38 ص 334. 12- اعراف: 44. 13- علل الشرايع باب 130 ص: 162، الغدير: ج 3 ص 299. 14- عيون اخبارالرضا به نقل بحار ج 39 ص 194 و نيز حديث قسيم الجنة و النار در بحار الانوار ج 39 ص 193 - 210، شرح ابن ابى الحديد ج 9 ص 165 ذيل خطبه 154، صواعق محرقه ابن حجر ص 124 ذيل حديث 40. 15- بحارالانوار ج 38 ص 27 - 40 به طور مشروح از شيعه و اهل سنت نقل كرده است ابن ابى الحديد در شرح خود ج 9 ص 88 ذيل خطبه 144 گويد: «ثبت عندى ان النبى (ص)» قال «انه مع الحق و ان الحق يدور معه حيثما دار». 16- مستدرك حاكم ج 3 ص 134 باب مناقب على (ع)، صواعق محرقه ابن حجر ص 122 باب فضائل على (ع)، مختصر كنز العمال هامش مسند احمد ج 5 ص 30، ينابيع المودة باب 20 ص 90. 17- ارشاد مفيد ص 18، ايضاً بحارالانوار ج 39 ص 346 - 310 صحيح مسلم ج 1 ص 48 باب الدليل على حب الانصار، صواعق محرقه ابن حجر ص 120 حديث هشتم از فضائل آن حضرت، شرح ابن ابى الحديد ج 18 ص 173 ذيل حكمت 42 و گويد: «هذاالخبر مروى فى الصحاح». 18- ارشاد مفيد ص 18، ايضاً بحارالانوار ج 39 ص 346 - 310 صحيح مسلم ج 1 ص 48 باب الدليل على حب الانصار، صواعق محرقه ابن حجر ص 120 حديث هشتم از فضائل آن حضرت، شرح ابن ابى الحديد ج 18 ص 173 ذيل حكمت 42 و گويد: «هذا الخبر مروى فى الصحاح» 19- شعراء: 224. 20- در بحارالانوار ج 38 ص 126 - 166 حدود ده روايت از شيعه و اهل سنت در اين رابطه نقل شده است . 21- شرح ابن ابى الحديد ج 19 ص 224 ذيل حكمت 322. 22- شرح ابن ابى الحديد ج 1 ص 12 مقدمه، كنزالاعمال هامش مسند احمد. 23- تفسير عياشى ج 1 ص 276 ذيل آيه 117 سوره نساء. 24- بحار ج 37 ص 318.
(خاندان وحى، سيد على اكبر قريشى، ص 253 - 266) امام علی(ع) از منظر پیامبر - قسمت دوم
دوست داشتن امام على عليه السلام
- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:دوستى على گناهان را فرو مى خورد همچنان كه آتش هيمه را. (1)
- سر لوحه كارنامه مؤمن،دوستى على بن ابى طالب است. (2)
- هر گاه خداوند عشق و دوستى على را در دل مؤمنى استوار سازد و با اين حال قدمش بلغزد (خطايى از او سر زند) در روز قيامت قدمش را بر صراط استوار نگه دارد. (3)
دشمن داشتن امام على عليه السلام
- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به على عليه السلام:تو را جز مؤمن دوست ندارد و جز منافق دشمنت ندارد. (4)
احاديث در اين زمينه بسيار زياد و بلكه متواترند.
- امام على عليه السلام:اگر با اين شمشيرم بر بينى مرد با ايمان زنم كه مرا دشمن گيرد،هرگز با من دشمنى نكند و اگر همه دنيا را به منافق دهم تا مرا دوست دارد،هيچگاه دوستم ندارد.و اين از آن روست كه قضا جارى گشت و بر زبان پيامبر امى گذشت كه فرمود:اى على!مؤمن تو را دشمن ندارد و منافق دل به دوستى تو نسپارد. (5)
على پيشواى نيكوكاران
- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:على پيشواى نيكوكاران است و كشنده بدكاران،هر كه او را يارى كند يارى شود و هر كه از يارى او دست شويد،بى يار ماند. (6)
- به على عليه السلام:آفرين و مرحبا به سرور مسلمانان و پيشواى پرهيزگاران. (7)
- اى على!خداوند...دوست داشتن مستمندان را به تو بخشيده است،از اين رو آنان به پيشوايى تو خرسندند و تو به داشتن پيروانى چون ايشان. (8)
- درباره على به من وحى شده كه او سرور مسلمانان،پيشواى پرهيزگاران و رهبر رو سپيدان است. (9)
على امام و پيشواى شماست
-پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:آيا شما را به چيزى رهنمون شوم كه تا هر گاه بر آن توافق كنيد، (10) به هلاكت در نيفتيد؟!همانا ولى شما خداوند و امامتان على بن ابى طالب است.پس،خير خواه و مخلص او باشيد و تصديقش كنيد. همانا اين مطلب را جبرئيل به من خبر داد.
- همانا خداوند عز و جل درباره على بن ابى طالب بمن سفارشى فرمود.گفتم:بار پروردگارا،آن را برايم روشن فرما.فرمود:بشنو!عرض كردم:گوش به فرمانم.فرمود:همانا على پرچم هدايت و پيشواى دوستان من و روشنايى (راه) كسانى است كه مرا اطاعت كنند.او كلمه اى است كه با پرهيزگاران همراهش كردم.هر كه او را دوست بدارد مرا دوست داشته و هر كه از او اطاعت كند از من اطاعت كرده است. (11)
-خداوند درباره على به من سفارشى فرمود.عرض كردم:بار خدايا!آن را برايم توضيح بده.فرمود: گوش كن!عرض كردم:گوش مى كنم.فرمود:همانا على پرچم هدايت و پيشواى دوستان من است.اين را به او بشارت ده.پس،على آمد و من به او بشارت دادم. (12)
على جانشين من است
- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:اى بنى هاشم!همانا برادر من،وصى من و وزير من و جانشين من در ميان خانواده ام على بن ابى طالب است.او دين مرا مى پردازد و وعده ام را به كار مى بندد. (13)
- جبرئيل نزد من آمد و گفت:اى محمد!پروردگارت[به تو درود مى فرستد و] مى گويد:همانا على بن ابى طالب وصى و جانشين تو در ميان خانواده و امت تو مى باشد. (14)
-اشاره به على عليه السلام:اين برادر و وصى و جانشين من در ميان شماست.فرمانش را بشنويد و اطاعت كنيد. (15)
على وصى من است
- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:همانا وصى من،رازدار من و بهترين بازماندگانم و كسى كه وعده ام را به كار مى بندد و دينم را ادا مى كند على بن ابى طالب است. (16)
- هر پيامبر وصى و وارثى دارد و على وصى و وارث من است. (17)
ابن ابى الحديد مى نويسد:بعد از رحلت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله حضرت على به نام وصى رسول الله خوانده مى شد چون پيامبر مطالب و خواسته هاى خود را به او وصيت كرده بود.اصحاب و هم باوران ما اين مطلب را انكار نمى كنند اما مى گويند:اين وصيت در زمينه خلافت نبوده بلكه درباره بسيارى از امور و مسائل نو ظهور پس از ايشان بوده است. (18)
وى اشعار فراوانى را از شاعران صدر اسلام زير عنوان«اشعارى كه درباره وصايت على سروده شده» (19) بازگو كرده است.او در توضيح اين جمله امام كه:«وصيت و وراثت در ميان ايشان است»مى گويد:ما شك نداريم كه على عليه السلام وصى پيامبر خدا بوده است،گو اين كه افرادى كه از نظر ما كينه توزند،اين نكته را قبول ندارند.البته به عقيده ما مقصود از وصيت نص و خلافت نيست بلكه مسائل ديگرى است كه اگر روشن شوند شايد برتر و مهمتر از موضوع خلافت باشند. (20)
هر كه من مولاى اويم على مولاى اوست
- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:هر كه من مولاى اويم على نيز مولاى اوست. (21)
- اى بريده! آيا من به مؤمنان از خود ايشان سزاوارتر نيستم؟عرض كردم:البته،اى پيامبر خدا. فرمود:هر كه من مولاى اويم على هم مولاى اوست. (22)
- عبد الرحمن بن ابى ليلى:على را ديدم كه در رحبه (كوفه) مردم را سوگند مى دهد:شما را به خدا سوگند مى دهم اگر كسى از شما هست كه شنيده باشد پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير خم مى فرمود:«هر كه من مولاى اويم،پس على مولاى اوست»برخيزد و گواهى دهد عبد الرحمن مى گويد:دوازده تن از بدريان كه گويى هم اكنون يكايك آنان را مى نگرم،برخاستند و گفتند:گواهى مى دهيم كه شنيديم پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در روز غدير مى فرمود:آيا من به مؤمنان سزاوارتر نيستم...؟عرض كرديم:البته،اى پيامبر خدا.پيامبر فرمود:هر كه من مولاى او هستم على نيز مولاى اوست.خدايا دوست بدار هر كه را دوستدار على باشد و دشمن بدار هر كه را با او دشمنى ورزد. (23)
على ولى هر مؤمنى است
- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:على از من است و من از او.او ولى هر مؤمنى است. (24)
- عمران بن حصين:پيامبر خدا صلى الله عليه و آله سپاهى را به فرماندهى على بن ابى طالب گسيل داشت.او در اين سفر كارى كرد...ما هر گاه از سفر بر مى گشتيم ابتدا خدمت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله مى رسيديم،پس،بر آن حضرت سلام كرديم...مردى از آن ميان برخاست و عرض كرد:اى پيامبر خدا،على چنين و چنان كرد.
پيامبر از او روى گرداند.مرد ديگرى برخاست و همان گفت كه آن اولى گفته بود.تا آن كه چهارمى برخاست و سخنان همان نفر اول را به زبان آورد.پيامبر خدا صلى الله عليه و آله در حالى كه چهره اش متغير شده بود رو به او كرده فرمود:رها كنيد على را،رها كنيد على را،رها كنيد على را،همانا على از من است و من از او.او پس از من ولى هر مؤمنى است. (25)
- وهب بن حمزه:با على بن ابي طالب از مدينه به مكه سفر كردم.در راه از او اندكى تندى ديدم. گفتم:وقتى برگشتم و پيامبر خدا صلى الله عليه و آله را ديدم از او بد خواهم گفت.او مى گويد:وقتى برگشتم و به ديدار پيامبر خدا صلى الله عليه و آله رفتم از على بدگويى كردم.پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به من فرمود:اين حرفها را درباره على مگو.همانا على بعد از من ولى شماست. (26)
- بريده اسلمى:پيامبر خدا به ما دستور داد به على به عنوان امير مؤمنان سلام كنيم.در آن روز ما هفت نفر بوديم و من از همه كوچكتر بودم. (27)
على با حق است
- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:على با حق است و حق با على و بر محور او مى گردد.
ابن ابي الحديد مى نويسد:در اخبار صحيحى از قول پيامبر آمده است كه فرمود:على با حق است... (28)
- حق با اين است،حق با اين است يعنى على عليه السلام. (29)
- حق با على است هر جا كه رو كند. (30)
- بار خدايا!هر طور كه على گرديد حق را با او بگردان. (31)
- على با حق است و حق با على.آن دو هرگز از هم جدا نشوند،تا آن گاه كه در روز قيامت بر لب حوض نزد من آيند. (32)
على با قرآن است
- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:على با قرآن و قرآن با على است و هرگز از هم جدا نشوند تا در كنار حوض (كوثر) نزدم آيند. (33)
- على با حق و قرآن است و حق و قرآن با على و از هم جدا نشوند تا كنار حوض نزد من آيند. (34)
- اين على با قرآن است و قرآن با على.از هم جدا نمى شوند تا در كنار حوض بر من وارد شوند.پس آنچه را در اين دو بر جاى نهادم از آنها بپرسيد. (35)
على حجت خداست
- انس در خدمت پيامبر نشسته بود كه على عليه السلام وارد شد،پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اى انس!من و اين حجت خدا بر بندگان او هستيم. (36)
على دروازه علم پيامبر است
- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:من شهر علم هستم و على دروازه آن،پس هر كه علم خواهد بايد از در بيايد. (37)
- من شهر علم هستم و على دروازه آن.پس،هر كه علم خواهد بايد كه از در آن وارد شود. (38)
- على درگاه دانش من است. (39)
- من سراى حكمتم و على در آن. (40)
-على دروازه دانش من است و پس از من رسالت مرا براى امتم تبيين مى كند. (41)
على داناترين مردم پس از من است
- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:پس از من على بن ابي طالب داناترين فرد امت من است. (42)
- على بن ابي طالب خدا شناسترين مردمان است و بيش از همه اهل«لا اله الا الله»را دوست دارد و بزرگشان مى دارد. (43)
- پس از من،على آگاهترين فرد است به كار قضاوت و داناترين آنهاست. (44)
- اى على!تو...وارث دانش منى. (45)
من و على از يك درخت هستيم
- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:من و على از يك درختيم و ديگر مردمان از درختهاى گوناگون. (46)
- اى على!مردم از درختهاى گونه گونند و من و تو از يك درخت. (47)
- جابر:پيامبر صلى الله عليه و آله در عرفه بود و على رو به روى آن حضرت قرار داشت.پيامبر فرمود:اى على!نزديك من آى و پنجه ات را در پنجه من گذار.اى على!من و تو از يك درخت آفريده شده ايم.من ريشه آن درختم و تو تنه آن و حسن و حسين شاخه هايش.هر كه به شاخهاى از آن بياويزد خداوند او را به بهشت در آرد. (48)
تو برادر من هستى
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به على عليه السلام:تو در دنيا و آخرت برادر من هستى. (49)
- من همان مى گويم كه برادرم موسى گفت:«پروردگارا،سينه ام را فراخ گردان و كارم را آسان كن و از خانواده ام براى من وزير و پشتيبانى قرار ده»،برادرم على را،«پشتم را به او قوى دار...». (50)
- امام على عليه السلام خطاب به پيامبر آن گاه كه ميان اصحابش پيوند برادرى ساخت :هر آينه جان از تنم برفت و پشتم شكست آن گاه كه ديدم با اصحاب خود چنان كردى و با من نه.اگر اين رفتار شما از سر خشم بر من است بخشش و بزرگوارى از شماست!پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمود: قسم به آن كه مرا به حق برانگيخت تو را آخرين نفر قرار ندادم مگر آن كه براى خودم مى خواستمت.تو براى من همچون هارونى براى موسى با اين تفاوت كه پس از من پيامبرى نيست.تو برادر و وارث من هستى. (51)
على از من و من از اويم
- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:على از من است و من از اويم. (52)
- به على عليه السلام-:تو از من هستى و من از توام. (53)
- على براى من مانند سر من است براى پيكرم. (54)
- همانا گوشت على از گوشت من است و خون او از خون من. (55)
- به على:اى على!تو از من هستى و من از تو.تو برادر و يار منى. (56)
از طرف من ابلاغ نمى كند مگر خودم يا على
- انس بن مالك:پيامبر صلى الله عليه و آله سوره برائت را (براى خواندن بر مشركان) به دست على داد و فرمود: (اين سوره را) نمى رساند مگر من يا مردى از خاندان من. (57)
- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:على از من است و من از على.از سوى من نمى رساند و ادا نمى كند مگر خودم يا على. (58)
تو براى من همچون هارونى
- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله به على عليه السلام:تو نسبت به من همچون هارونى نسبتبه موسى جز آن كه پس از من پيامبرى نيست. (59)
- به على-:آيا نمى پسندى كه نزد من همان جايگاهى را داشته باشى كه هارون نزد موسى داشت،با اين تفاوت كه تو پيامبر نيستى؟مرا نشايد كه بروم مگر آن كه تو جانشين من باشى. (60)
- امام على عليه السلام:پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:تو را جا گذاشتم كه جانشين من باشى. عرض كردم:اى پيامبر خدا! آيا از تو بازمانم؟ فرمود:آيا نمى پسندى كه براى من چنان باشى كه هارون براى موسى بود جز اين كه بعد از من پيامبرى نيست (61)
ولايت على
- پيامبر خدا صلى الله عليه و آله:اگر على را به ولايت و سرپرستى گيريد خواهيد ديد كه رهنما و رهيافته است و شما را به راه راست مى برد. (62)
- اگر على را به خلافت برگزينيد كه فكر نمى كنم چنين كنيد او را رهنما و رهيافته خواهيد ديد. (63)
- آن گاه كه از موضوع فرمانروايى يا خلافت نزد آن حضرت سخن به ميان آمد:اگر آن را به على سپاريد خواهيد ديد كه رهنما و رهيافته است و شما را در راه راست مى برد. (64)
پى نوشتها:
(1-2-3-4) كنز العمال:3290033021،33022،32878.
(5) شرح نهج البلاغة لابن ابي الحديد:18/173.
(6-7) كنز العمال:32909،33009.
(8-9) تاريخ دمشق«ترجمة الامام علي عليه السلام»:2/212/706 و ص 258/775.
(10) شرح نهج البلاغة لابن ابي الحديد:3/98.
(11) نور الثقلين:5/73/74.
(12) تاريخ دمشق«ترجمة الامام علي عليه السلام»:2/230/734.
(13) امالي الطوسي:602/1244.
(14) امالي المفيد:168/3.
(15-16) كنز العمال:36419،32952.
(17) تاريخ دمشق«ترجمة الامام علي عليه السلام»:3/5/1021.
(18-19) شرح نهج البلاغة لابن ابي الحديد:1/13 و ص 143-150.
(20) شرح نهج البلاغة لابن ابي الحديد:1/139.
(21-22-23) تاريخ دمشق«ترجمة الامام علي عليه السلام»:1/366/461 و ح 458 و 2/11/506.
(24) كنز العمال:32938.
(25-26) تاريخ دمشق«ترجمة الامام علي عليه السلام»:1/380/486 و ص 385/491.
(27) تاريخ دمشق«ترجمة الامام علي عليه السلام»:2/260/777.
(28) شرح نهج البلاغة لابن ابي الحديد:2/297.
(29) كنز العمال:33018.
(300) الكافي:1/294/1.
(31-32-33-34) تاريخ دمشق«ترجمة الامام علي عليه السلام»:3/118/1159 و ص 120/1162 و ص 124 و ص 125 كلاهما في الهامش.
(35-36) تاريخ دمشق«ترجمة الامام علي عليه السلام»:3/125 في الهامش و 2/273/793.
(37-38-39-40-41-42-43) كنز العمال:32890،32979،32911،32889،32981،32977،32980.
(44) امالي الصدوق:440/20.
(45) ينابيع المودة:1/397/17.
(46-47) كنز العمال:32943،32944.
(48-49-50) تاريخ دمشق«ترجمة الامام علي عليه السلام»:1/129/179 و ص 105/145 و ص 107/147.
(51) تاريخ دمشق«ترجمة الامام علي عليه السلام»:1/108/148.
(52) سنن ابن ماجة:119.
(53-54-55) كنز العمال:32880،32914،32936.
(56-57-58) تاريخ دمشق«ترجمة الامام علي عليه السلام»:1/109/149 و 2/377/873 و ص 378/875.
(59-60-61-62-63) كنز العمال:32881،32931،36488،32966،33072.
(64) تاريخ دمشق«ترجمة الامام علي عليه السلام»:3/69/1110 و 2/280/804.
ميزان الحكمة جلد 1 صفحه 253 ،محمد محمدى رىشهرى
فضایل امام علی (ع) از نظر ابولفتوح رازی
احمد احمدى بيرجندى
فضايل على عليه السلام در كتاب «روض الجنان و روح الجنان» مشهور به:تفسير ابوالفتوح رازى
دانشمندان بزرگ شيعى با همه تنگناهايى كه در قرون نخستين اسلامى - از سوى دستگاه جبار اموى و سپس حكومت عباسى - وجود داشته و آنان، نيز، با دسيسه هاى گوناگون، در مواقع حساس، به قتل و نهب و زجر و آزار شيعيان دست مى يازيده اند و به هر صورت، از نشر فرهنگ شيعى كه با خصيصه اعتراض و مقاومت توام بود، جلوگيرى مى كرده اند.
با اين همه، دلباختگان اين فرهنگ اصيل و پويا كه از كانون وحى و سرچشمه امامت و تعليمات خاص اهل البيت عليهمالسلام نشات گرفته بود، تلاش مى كردند فرهنگ تشيع را كه پيوسته با خون و شهادت و ايثار همراه بوده است; همچنان بارور و پويا نگهدارند. از جمله تلاشهاى مهم علمى، بر مبناى عقايد شيعى و فقه جعفرى - مى توان از تدوين و نگارش تفسير قرآن ياد كرد.
از جهت نيازى كه به قرائت و فهم كتاب آسمانى، از همان آغاز احساس گرديد، دانشمندان عامه با كوششهاى علمى از سويى و علماى خاصه ، به هدايت احاديث نبوى صلى الله عليه و آله و روايات منقول از پيشوايان دينى و تعليمات مذهبى از ائمه اطهار عليهمالسلام و ياران و تلامذه آنان كه به حقيقت مفسر قرآن كريم و مبلغ معارف جعفرى بودند از سوى ديگر، كوششى پيگير به كار بردند و كتابهاى زيادى در «علم قرائت»، «بلاغت»، «صرف و نحو زبان عربى»، و «لغت» و «تفسير قرآن» و «آيات الاحكام» و ... نوشتند كه برشمردن آنها، حتى به اجمال، از گنجايش اين مقال، خارج است.
ما، در اين جا، از تفسير عظيم «روض الجنان و روح الجنان» كه به زبان فارسى درى در نخستين دهه هاى قرن ششم هجرى، در شهر رى، به همت دانشمندى شيعى مذهب و بر مبناى فقه جعفرى، به نام حسين بن على بن محمد بن احمد خزاعى نيشابورى در بيست مجلد نگاشته شده است، نام مى بريم. اين تفسير گرانقدر در واقع نخستين تفسير فارسى بر مبناى مذهب تشيع است.
هر چند جزئيات زندگى اين مفسر بزرگ روشن نيست، اما معلوم است كه نسبش به نافع بن بديل ورقاء از صحابه حضرت رسول صلى الله عليه و آله مى رسد.
اين تفسير بزرگ على رغم حجم زياد و مجلدات بيستگانه از زمان تاليف تاكنون، براى علاقه مندان به كلام الهى و علوم قرآنى، مرتبا استنساخ مى شده و دست به دست مى گشته است . چنان كه در كتابخانه هاى داخل و خارج نسخه هايى از دستنوشته هاى آن موجود است. از زمان رواج صنعت چاپ در كشور اسلامى ما، اين كتاب گرانقدر، سه نوبت چاپ شده و از آن چاپها، به طريق افست، چاپهاى بعدى انجام پذيرفته است. اين دستنوشته هاى متعدد و چاپهاى متنوع نشان اعتماد كامل اهل تحقيق و توجه خاص به اين تفسير كم نظير است.
درباره اين تفسير عظيم دانشمندان بزرگوار از گذشته و حال داوريهاى ارزنده اى كرده اند كه ما به ذكر پاره اى از آنها مبادرت مى كنيم:
... قديمترين ترجمه حالى كه ازو [ ابوالفتوح رازى] به دست است به قلم دو نفر از معاصرين و تلامذه اوست ، يكى شيخ منتجب الدين ابوالحسن على بن عبيدالله بن الحسن بن الحسين بن بابويه رازى متوفى بعد از سنه 585 صاحب فهرست معروف كه در اول مجلد بيست و پنجم بحارالانوار مرحوم مجلسى بتمامه مندرج است و ديگر رشيد الدين ابوجعفر محمد بن على بن شهر آشوب مازندرانى معروف به ابن شهر آشوب متوفى در سنه 588 صاحب كتاب مشهور معالم العلماء...
شرح حال ابوالفتوح رازى در دو كتاب مزبور گرچه در نهايت اختصار است و حاوى هيچگونه معلومات تاريخى نيست ولى چون به قلم دو نفر از معاصران خود مؤلف است در غايت اهميت است، ترجمه عين عبارت منتجب الدين از قرار ذيل است: «شيخ امام جمال الدين ابوالفتوح حسينبن على بن محمد خزاعى رازى عالم و واعظ و مفسر و متدين او را تصانيفى است از آن جمله تفسير موسوم به روض الجنان [و روح الجنان] فى تفسير القرآن در بيست مجلد و روحال احباب و روح الالباب فى شرح الشهاب. هر دو كتاب مزبور را من بر مؤلف آنها قرائت نموده ام» (فهرست منتجب الدين مطبوع در اول مجلد بيست و پنجم بحارالانوار ص5. فهرست مزبور جداگانه نيز چاپ شده است و ترجمه عبارت ابن شهر آشوب در معالم العلماء از قرار ذيل است: «استاد من ابوالفتوح بن على رازى از تاليفات اوست روح الجنان و روح الجنان فى تفسير القرآن به زبان فارسى است ولى عجيب است [يعنى خوشايند و مطبوع است] و شرح شهاب...
و باز همو در كتاب ديگر خود مناقب آل ابى طالب معروف به مناقب ابن شهر آشوب در ضمن تعداد مشايخ خود يكى همين مؤلف ما نحن فيه «ابوالفتوح حسين بن على بن محمد رازى» را مى شمرد و در اواخر همان فصل باز گويد: «و ابوالفتوح روايت روض الجنان و روح الجنان فى تفسير القرآن را به من اجازه داده است» (مناقب ابن شهر آشوب طبع طهران1/9). (1)
يكى از معاصرين شيخ ابوالفتوح، عبدالجليل قزوينى رازى صاحب كتاب معروف به (النقض) است... و او اين كتاب را در حدود 556 تاليف كرده است و نام ابوالفتوح رازى را آورده. گويد: او [ ابوالفتوح رازى] تفسيرى نوشت بيست مجلد و همه طوايف طالب و راغب آنند. (2)
مرحوم ابوالحسن شعرانى درين باره مى نويسد: و از اين عبارت مستفاد مى گردد كه در سال 556 هجرى تفسير او پايان يافته و ميان مردم منتشر بوده است. (3)
قاضى نورالله شوشترى هم در كتاب مجالس المؤمنين درباره اين تفسير گويد:
«... و اين تفسير فارسى در وثاقت تحرير و عذوبت تقرير و دقت نظر بى نظير است». (4)
تصحيح جديد تفسير ابوالفتوح رازى كه به مساعدت مغتنم بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى و به همت دو تن از استادان دانشمند دانشگاه فردوسى مشهد; جنابان آقايان دكتر محمدجعفر ياحقى و دكتر محمدمهدى ناصح به صورتى مطلوب و دقيق به طبع رسيده و چاپ مجلدات آن در شرف اتمام است بر مبناى شناسايى و گردآورى نزديك به چهل دستنويس ناقص و كامل و از گوشه و كنار كتابخانه هاى داخل و خارج، با تحمل رنج بسيار، از سيزده سال پيش آغاز شده است و همه جهات تحقيق و دقت در آن اعمال گرديده است.
مصححان دانشمند در عظمت اين تفسير چنين نوشته اند: «... مى توان گفت كه تفسير روض الجنان چيزى كم از دويستسال سنت تفسير نويسى پارسى را پشت سر دارد و در واقع در آن سالها [قرن ششم هجرى] شايستگى آن را يافته است كه صرفنظر از يك تفسير قرآن به عنوان متنى پارسى و مجموعه اى كامل و عزيزالوجود همپاى متون معتبر نثر فارسى و بى ترديد در ميان آثار پرحجم و ممتاز، به عنوان يكى از ارزنده ترين آنها جاى خاص خود را بازيابد (5) ».
كار توانفرساى مقابله و تصحيح اين تفسير كبير، با فراهم آوردن قريب به چهل نسخه كهن كه: «بتدريج در درازاى چندين سال كوشش پيگير از گوشه و كنار كتابخانه هاى عمومى و خصوصى ايران و جهان گرد آمده است» از سال 1360 ه ش عملا آغاز شده و هنوز ادامه دارد. علاوه بر دو استاد بزرگوار همكاران گروه فرهنگ و ادب اسلامى بنياد پژوهشها كه نامشان در مقدمه جلد اول آمده است; هر كدام به سهم خود تلاشى ارزنده داشته اند.
چنان كه اشارت رفت، اين تفسير بزرگ از جهات مختلف كتابى است جامع نكات مهم و شامل فوائد تفسيرى بسيار از قبيل علوم قرائت، فقه، روايت، لغت، اشتقاق، كلام، حديث و مشتمل بر اشعار و امثال عربى و فارسى كه به استشهاد از شعراى بزرگ عرب و گاه زبان فارسى نقل شده است. دقايق صرفى و نحوى و مزاياى بسيارى كه بازگو كردن همه آنها در اين مختصر امكان ندارد. همه اين مزايا كتاب تفسير مزبور را در نوع خود، منحصر به فرد ساخته كه جا دارد از جهات مختلف ميدان پژوهش محققان و معركه آراء صاحبنظران قرار گيرد.
مزيت ديگر اين تفسير لغات كهن فارسى و كاربردهاى نخستين آنها در نثر فارسى است كه خود از جهت زبان درى و لهجه شناسى مفيد است. خوشبختانه، به ابتكار و سعى مصححان اين لغات اصيل در پايان هر مجلد در فهرست خاص «واژه نامه» آمده و كار پژوهندگان را، در اين زمينه، آسان كرده است. در پايان هر جلد فهرستهاى متعدد ديگر نيز درباره مكانها، اشخاص، امثال، اشعار فارسى و عربى (با ترجمه) و ... آمده است.
ابوالفتوح رازى به علت شيعه بودن و شيفتگى خاص به ساحت اقدس مولى الموالى اميرالمؤمنين على عليه السلام كه در خانواده اش موروثى است، به مناسبتهاى گوناگون شمه اى از فضايل و مناقب آن حضرت را نقل كرده و گاه با نامحرمان و ناشايستگان به تعريض سخن رانده است.
ما در اين مقاله، به نقل پاره اى از آن موارد مى پردازيم. باشد كه شميم عطرآگين فضائل آن سرور عالم اسلام روح و جان خوانندگان عزيز را شادى بخش گردد. اين مطلب نيز در خور ذكر است كه ابوالفتوح رازى - همه جا اهل انصاف است و تعصب را در قضاوت او جايى نيست.
على (ع) برادر، وصى و جانشين رسول(ص)
وانذر عشيرتك الاقربين و خويشان نزديك را بترسان، ابتدا كن بالاقرب فالاقرب والاهم فالاهم. البراء بن عازب روايت كند كه چون خداى تعالى اين آيت فرستاد: وانذر عشيرتك الاقربين رسول - صلى الله عليه وآله - كس فرستاد و فرزندان عبدالمطلب را در سراى بوطالب حاضر كرد و اميرالمؤمنين على - عليه السلام - را فرمود تا براى ايشان گوسپندى با مدى گندم طعامى ساخت و صاعى شير براى ايشان به آن بنهاد، ايشان حاضر آمدند و به عدد چهل مرد بودند، يك مرد بيش يا كم، و هر مردى از ايشان معروف بود به آن كه جذعه بخوردى بر يك مقام، و آن شتر بچه پنجساله باشد و فرقى از شير باز خوردى و آن شست صاعى باشد. چون طعام پيش ايشان بنهادند ايشان را خنده آمد از آن طعام اندك و گفتند: اى محمد! اين طعام كه خواهد خوردن، كه خورد اين طعام يك مرد از آن ما نيست؟ رسول - صلى الله عليه وآله - گفت: كلو بسمالله; بخوريد به نام خداى و ياد كنيد نام خداى بر او. ايشان دست به نان و طعام دراز كردند و از آن طعام بخوردند و سير شدند، و از آن صاع شير باز خوردند و سيراب شدند، و حق تعالى اين را آيتى ساخت و معجزى بر صدق دعوى رسول - عليه الصلاه و السلام.
آنگه برپاى خاست پس از آن كه از آن طعام و شراب فارغ شده بودند، گفت: يا بنى عبدالمطلب! ان الله بعثنى الى الخلق كافة و اليكم خاصة، فقال تعالى: و انذر عشيرتك الاقربين و انا ادعوكم الى كلمتين خفيفتين على اللسان ثقيلتين فى الميزان تملكون بهما رقاب العرب و العجم و ينقاد بهما لكم الامم و تدخلون بهما الجنة و تنجون بهما من النار شهادة ان لااله الا الله و بانى رسول الله فمن يجيبنى الى هذا لامر و يوازرنى على القيام به يكن اخى و وصيى و وزيرى و وارثى و خليفتى من بعدى. گفت: اى پسران عبدالمطلب! بدانى كه خداى تعالى مرا به جمله خلقان فرستاد بر عموم، و به شما فرستاد مرا بر خصوص، و اين آيت بر من انزله كرد: و انذر عشيرتك الاقربين. و من شما را با دو كلمه مى خوانم كه بر زبان آسان است و در ترازو سنگى و گران است كه شما بر آن بر عرب و عجم مالك شوى، و امتان شما را منقاد شوند، و به آن به بهشت رسى و از دوزخ نجات يابى، و آن، آن است كه: گواهى دهى كه خداى يك است، و من رسول اويم، هر كه او ، مرا اجابت كند با اين و موازرت و معاونت كند مرا بر اين كار، برادر من باشد و وصى من باشد و وزير من باشد و خليفت من باشد از پس من. هيچ كس هيچ جواب نداد، على بن ابى طالب برپاى خاست و گفت: انا اوازرك على هذا الامر، و ان كان اصغرهم سنا و اخمصهم ساقا و ادمعهم عينا و او به سال از همه كهتر و به ساق از همه باريكتر بود و به چشم از همه گريانتر بود، گفت: من تو را موازرت كنم بر اين كار.
رسول عليه السلام گفت: بنشين. او بنشست. رسول عليه السلام دگرباره اين سخن باز گفت. كس جواب نداد. هم او برپاى خاست و گفت: يا رسول الله! من معاونت كنم تو را بر اين كار، رسول عليه السلام گفت: بنشين. بار سه ديگر همين سخن باز گفت. كس برنخاست، هم او برخاست و گفت: من موازرت كنم تو را يا رسول الله! رسول عليه السلام گفت: بنشين يا على. فانك اخى و وصيى و وزيرى و وارثى و خليفتى من بعدى، بنشين كه تو برادر منى و وصى منى و وزير منى و وارث منى و خليفت منى از پس من.
قوم از آنجا برخاستند و بر طريق استهزا ابوطالب را گفتند: ليهنئك اليوم ان دخلت فى دين ابن اخيك فقد امر ابنك عليك; مبارك باد تو را اى ابوطالب كه در دين پسر برادرت رفتى تا پسرت را بر تو امير كرد. و اين خبر بيرون آن كه در كتب اصحابان ماست، ثعلبى مفسر امام اصحاب الحديث در تفسير خود بياورده است بر اين وجه، و اين حجتى باشد هر كدام تمامتر (6)
نمونه ديگر:
اى عجب اگر موسى را يارى بايست در نبوت كه او را وزير باشد و معاون بر اداى رسالت، و او را به فرعون فرستاده بودند، رسول ما را كه به كافة الناس بلكه به جن و انس فرستادند و هر يكى از صناديد قريش فرعونى بودند او را وزيرى نبايست؟ بلى! او را وزيرى بود و هم برادر او بود به فرمان خداى و خليفه او بود از پس او تا لاجرم گفت او را: انت منى بمنزلة هرون من موسى الا انه لانبى بعدى گفت: يا على! تو را از من منزلت هارون است از موسى، جز پيغامبرى. اين خبرى است متلقى به قبول، و همه طوايف روايت كنند، و اين خبر دليل امامت اميرالمؤمنين مى كند براى آن كه از ظاهر خبر مفهوم آن است كه: رسول عليه السلام به اين خبر اثبات كرد اميرالمؤمنين را از خود هر منزلتى كه هارون را بود از موسى، جز نبوت كه به لفظ استثنا كرد. و اخوت كه به عرف مستثناست، و از منازل هارون يكى وزارت بود و يكى خلافت، وزارت فى قوله: واجعل لى وزيرا من اهلى و خلافت فى قوله: هرون اخلفنى فى قومى. (7)
امامت على عليه السلام
در ذيل آيه: تؤتى الملك من تشاء وتنزع الملك ممن تشاء، ابوالفتوح مى نويسد: بعضى ديگر گفتند مراد ملك امامت است، چنان كه گفت: فقد اتينا آل ابراهيم الكتاب و الحكمة و آتيناهم ملكا عظيما، «كتاب» قرآن است، و «حكمت» نبوت، و «ملك عظيم» ملك امامت. عجب از گروهى كه گويند: ملك دنيا [با امر دنيا] به امر خداست، تا خدا دهد و خدا ستاند، و ملك دين كه امامت است به دست ماست، ما به آن كس دهيم كه ما خواهيم، و [از آن بستانيم كه ما خواهيم. ملك دو است: يكى ملك دنيا، يكى ملك آخرت] و هر يك را وصفى است يكى را به عظم و يكى را به كبر، هر دو به اميرالمؤمنين على - عليه السلام - ارزانى داشتند تا ملك اين سرايش به ملك آن سراى مقرون باشد. ملك دنيا ملك امامت است كه: و آتيناهم ملكا عظيما، و ملك عقبى ملك بهشت است، و ملكا كبيرا. (8)
خطبه رسول الله (ص) درباره وصابت و ولايت على(ع)
...چون خداى تعالى اين آيت فرستاد كه: يا ايهاالذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم...، رسول - صلى الله عليه وآله - خطبه كرد گفت: ايها الناس ان الله امركم ان تطيعوه فى نبيه و تطيعونى فى وصيتى و وزيرى و خليفتى فى حيوتى و ولى الامر من بعد وفاتى و خير من اخلف بعدى علي بن ابى طالب الا و من اطاع عليا فقد اطاعنى و من اطاعنى اطاع الله، و من فارق عليا فقد فارقنى و من فارقنى فقد فارق الله، و من فارق الله فعليه لعنة الله، گفت: خداى تعالى شما را فرمود كه: طاعت او داريد در حق من و طاعت من داريد در باب وصى و وزير و خليفه من در حيات من و خداوند امامت از پس وفات من، و بهينه هر كس كه او را رها كنم و آن على ابوطالب است. الا و هر كه طاعت او دارد طاعت من داشته باشد، و هر كه طاعت من دارد طاعت خداى داشته باشد، و هر كه از او مفارقت كند از من مفارقت كرده باشد، و هر كه از من مفارقت كند از خداى مفارقت كرده باشد - يعنى از دين خدا - و هر كه از خدا مفارقت بكند عنت خدا بر او باد. (9)
راهب به حق وصايت و ولايت على عليه السلام معترف مى شود
آن جا كه در (سوره قصص) از حضرت موسى عليه السلام و حضرت شعيب عليه السلام و دختران شعيب سخن مى رود و درجه امانت و قدرت موسى عليه السلام كه سنگ بزرگى را از سر چاه برداشت و گوسفندان شعيب را آب داد: نويسنده تفسير، ابوالفتوح رازى، به معجزه اميرالمؤمنين در صفين اشاره مى كند: «... مانند اين معجزه اميرالمؤمنين را - عليه السلام - بود در صفين، و آن، آن بود كه: چون روى به صفين نهاد به بعضى منازل فرود آمدند كه آن جا آب نبود، و مردم و چهارپايان سخت تشنه بودند، برفتند و از جوانب آب طلب كردند، نيافتند، باز آمدند و اميرالمؤمنين را خبر دادند و گفتند: يا اميرالمؤمنين! در اين نواحى هيچ آب نيست و تشنگى بر ما غالب شد، تدبير چيست؟ اميرالمؤمنين عليه السلام برنشست و لشكر با او ، پاره اى برفتند، از ره عدول كرد. ديرى پديد آمد در ميان بيابان، آن جا رفتند. اميرالمؤمنين گفت: اين راهب را آواز دهيد. آوازش دادند. او به كنار دير آمد. اميرالمؤمنين گفت: يا راهب! هيچ بدين نزديكى آبى هست كه اين قوم باز خورند؟ كه هيچ آب نماند ما را. راهب گفت: از اين جا تا آب دو فرسنگ بيش است، و جز آن آب نيست اين جا، و اگر نه آنستى كه مرا آب آرند به قدر حاجت و به تقتير به كار برم، از تشنگى هلاك شدمى.
قوم گفتند: يا اميرالمؤمنين! اگر صواب بينى تا آن جا رويم اكنون كه هنوز قوتى و رمقى مانده است. اميرالمؤمنين گفت: حاجت نيست به آن، آن گه از جانب قبله اشارت كرد به جايى و گفت: اين جا بركنى كه آب است. مردم بشتافتند و بيل و كلنگ برگرفتند و زمين پاره اى بكندند، سنگى سپيد در ريگ پديد آمد. پيرامون آن باز كردند و خواستند تا سنگ بردارند، نتوانستند.
اميرالمؤمنين گفت: اين سنگ بينى بر سر آب نهاده است! اگر سنگ بگردانى در زير او آب است، آب خورى از او. و چندان كه توانستند جهد كردند، ممكن نبود ايشان را سنگ از جاى بجنبانيدن. گفتند: يا اميرالمؤمنين! به قوت ما راست نمى شود. او پاى از اسب باز آورد و آستين دور كرد و دست فراز كرد، و سنگ بجنبانيد و به تنهايى بركند و برگرفت و چند گام بينداخت. از زير آن آبى پديد آمد از برف سردتر و از شير سپيدتر، و از عسل خوشتر، آب بخوردند و چهارپايان را سيراب كردند، و قربه ها پر آب كردند و راهب از بالا مى نگريد. آنگه اميرالمؤمنين - عليه السلام - بيامد و سنگ با جاى خود نهاد و بفرمود تا خاك بر او كردند و اثر او ناپديد كردند.
راهب چون چنان ديد، آواز داد كه: ايها الناس انزلونى انزلونى; فرود آرى مرا، فرود آرى مرا، او را فرود آوردند. از آن جا بيامد و در پيش امير المؤمنين بايستاد و گفت: يا هذا انت نبى مرسل: تو پيغامبرى مرسلى؟ گفت: نه. گفت: فملك مقرب; فريشته مقربى؟ گفت: نه، و لكن وصى رسول الله محمدبن عبدالله خاتم النبيين، و لكن وصى پيغامبر خاتم - محمدبن عبدالله - خاتم پيغامبران. راهب گفت: دست بگستر تا ايمان آرم.
آنگه دست بر دست او زد و گفت: اشهد ان لااله الا الله و ان محمدا رسول الله و انك وصى رسول الله و احق الناس بالامر من بعده.
اميرالمؤمنين - عليه السلام - عهود و شرايط اسلام بر او ها گرفت، آنگه گفت: چه حمل كرد تو را بر مسلمانى، پس از آن كه مدتى دراز بر خلاف مسلمانى مقام كردى؟ گفت: بدان كه اين دير كه بنا كرده اند بر طلب و اميد تو بنا كرده اند، و عالمى از پيش من برفتند و اين كرامت نيافتند، و خداى تعالى مرا روزى كرد، و سبب آن بود كه در كتب ما نبشته است كه: اين جا چشمهاى است سنگى بر سر او نهاده، پيدا نشود الا بر دست پيغامبرى يا وصى پيغامبرى، و لابد است كه وليى از اولياى خدا اين چشمه بر دست او پيدا شود، و چون اين آيت بر دست تو پيدا شد، من دانستم كه تو آن وليى يا پيغامبرى يا وصيى، لاجرم بر دست تو اسلام آوردم و به حق ولايت تو معترف شدم.
اميرالمؤمنين - عليه السلام - بگريست چنان كه محاسن او از آب چشم تر شد، آنگه گفت: الحمدلله الذى لم اكن عنده منسيا الحمدلله الذى ذكرنى فى كتبه، سپاس آن خداى را كه مرا فراموش نكرد و ذكر من در كتب اوايل ياد كرد.
آنگه گفت مسلمانان را: شنيدى اين كه اين برادر شما گفت؟ گفتند: شنيديم و خداى را شكر گزاريم بر اين نعمت كه با تو كرد و با ما از براى تو. و راهب با اميرالمؤمنين به شام رفت و كارزار كرد و در پيش او شهيدش كردند، اميرالمؤمنين-عليه السلام - بر او نماز كرد و او را دفن كرد. (10)
انفاق على عليه السلام و قرآن مجيد
در ذيل آيه مباركه الذين ينفقون اموالهم بالليل و النهار سرا و علانية، مجاهد روايت كند از عبدالله عباس كه او گفت: آيت در اميرالمؤمنين على [عليه السلام] آمد كه او چهار درهم داشت: يكى به شب بداد و يكى به روز، و يكى پنهان و يكى آشكارا، [خداى تعالى اين آيت فرستاد و از او باز گفت كه: آنان كه مالهاى خود نفقت كنند به شب و روز پنهان و آشكارا]، حالت مرد اين دو حال باشد: از سر و علانيه، و وقت اين دو باشد كه مردم در او بود از شب و روز، حق تعالى باز گفت كه: او بر اين دو حال خود و در اين دو وقت از اين خير خالى نيست. لاجرم به عاجل اين ثنا بستد، و به آجل: فلهم اجرهم عند ربهم، و او به امثال اين، آيات متضمن به مدح و ثنا بسيار دارد.
ابواسحاق روايت كرد از يزيدبن رومان كه گفت: ما نزل فى احد من القرآن ما نزل فى علي ابى طالب. از قرآن آنچه در حق اميرالمؤمنين على آمد در حق هيچ كس نيامد.
و بدان منگر كه درم به عدد چهار بود كه او داد، كه حق تعالى آن را مالها خواند براى آن كه از سر اخلاص و صفاى عقيدت بود، براى اين رسول عليه السلام گفت: سبق درهم مآئه الف درهم [گفت]: يك درم باشد كه سابق [بود] صدهزار درم را. گفتند: يا رسولالله! و آن كدام درم باشد كه يكى از او صد هزار را سابق بود؟ گفت: مردى دو درم دارد، بكى بهتر بگزيند و براى خدا بدهد، و مردى مال بسيار دارد از عرض آن مال صدهزار درم بدهد، آن يك درم او بهتر باشد كه صد هزار درم اين. (11)
قضاوت و عدالت على عليه السلام
رسول - عليه السلام - بيامد و دعوى كرد كه: من فرستاده اويم و او را همتا و انباز نيست. گفتند: گواه تو كيست بر آن كه فرستاده اويى؟ گفت: بار خدايا! اين كافران از من گواه مى خواهند. گفت: من گواه توام، و يقول الذين كفروا لست مرسلا قل كفى بالله شهيدا بينى و بينكم.
گفتند: به يك گواه كار برنيايد، حق تعالى گفت: گواهى با من گواهى مى دهد كه علم كتاب به نزديك اوست، و من عنده علم الكتاب، و آن پسر بوطالب است. مخالفان گفتند: جهودانند، و موافقان گفتند: آن است كه جهودان از تيغ او بهرى به دين درآمدند، و بهرى به روى در آمدند و بهرى جز يه پذيرفتند. بى انصاف مردى، تا گواهى اوت نبايد گفتن، جهودى اختيار كردى، تا ولايت قضاى اوت نبايد گفتن جهودى اختيار كردى آن را كه رسول اقضى خواند، خواجه را برگ نيست كه به گواييش بدارد، گواى خداست بر تو، شئت ام آبيت; گواى مقبول الشهاده و حاكمى نافذا الحكم. (12)
و اگر داوود را در حكومت سلسله داد، اين را در حكمت گشايشى داد كه هر حكمى كه در اشكال سلسله بسته تر بودى به او [ على عليه السلام] گشاده شدى، تا رسول صلى الله عليه وآله گفت او را: اقضاكم على و صحابه گفتند: لا كانت معضلة لم يكن لها ابوالحسن; در جهان مشكل مباد كه نه آن را ابوالحسن باشد. (13)
و در خبر است كه در عهد عمر خطاب زنى را پيش او آوردند كه به شش ماه بار بنهاده بود و بر او دعوى كرد شوهر كه كودك نه مراست به علت آن كه به شش ماه وضع افتاده بود. عمر بفرمود تا زن را رجم كنند. اميرالمؤمنين على گفت «عليه السلام» ان خاصمتك بكتاب الله خصمتك. اگر اين زن به كتاب خداى با تو خصومت كند، تو را غلبه كند. گفت: چگونه؟ گفت: قال الله تعالى: و حمله و فصاله ثلثون شهرا... و قال: والوالدات يرضعن اولادهن حولين كاملين - آلايه. چون مدت رضاع به دو سال بنهند چنان كه خداى تعالى نهاد، دو سال تمام بيست و چهار ماه باشد تا به سى ماه، شش ماه ماند كه مدت حمل بوده باشد، عمر گفت: راست گفتى و بفرمود تا زن را رها كردند. (14)
زیارت امیرالمومنین (ع) در سیره معصومین
حسين رجبى
در مقاله اى ديگر، پيرامون زيارت قبر پيامبر اكرم(ص) و بزرگان بقيع در سيره معصومين(عليهمالسلام) به بحث پرداختيم و دانستيم كه زيارت بزرگان دين، بويژه قبر پيامبر اسلام و اهل بيت گرامى آن حضرت، وسيله اى براى ش ناخت خداوند; و جلوه اى از توحيد و صفاى روح عاشقان و مشتاقان امامان معصوم(عليهمالسلام) و پيوند با آرمانها و اعتقادات صاحب قبر در راستاى تداوم راه او است.
مقاله حاضر مرورى است بر سيره معصومين(عليهمالسلام) در زيارت قبر اميرمؤمنان على(ع).
سرزمين نجف
بارگاه ملكوتى مولا على(ع) براى هر مسلمان عاشق شناخته شده است. «نجف» به معناى جايگاه بلند در زمين هموار است كه آب آن را فرا نمى گيرد. در آن جايگاه پيامبران بزرگى مانند حضرت آدم و نوح آرميده اند. «على» نيز به معناى والا و برتر است و از مرتبه ويژه اى در ميان ساير انسانها برخوردار مى باشد، به گونه اى كه انسانهاى عادى به مقام او نمى رسند. «لا يرقى الى الطير» عاشقان امام كه دلداده اين درگاهند، با زيارت بارگاه ملكوتى آن حضرت و ارتباط روحى و معنوى با آن امام همام مى كوشند تا خود را از تعلقات مادى رها سازند و به مقام بلند آن حضرت نزديك شوند. و بدينوسيله بتوانند قابليت نوشيدن آب گواراى «حوض كوثر» را از دست امام خويش دريابند. و اين است فلسفه زيارت امام على(ع) كه در روايات فراوانى به آن اشاره شده است.
پيامبر اسلام(ص) فرمود: «من زار عليا فقد زارنى و من احبه فقد احبنى...» كسى كه على را زيارت كند مرا زيارت كرده و آن شخص كه او را دوست دارد مرا دوست داشته است.
و امام صادق(ع) فرمود: «من زار اميرالمؤمنين عارفا بحقه غير متجبر و لا متكبر كتب الله له اجر مائه الف شهيد...»
كسى كه اميرمؤمنان(ع) را با شناختن حق او و بدون جبر و تكبر زيارت نمايد، خداوند بزرگ پاداش صد هزار شهيد براى او مى نويسد.
در برخى روايات آمده است كه زائر اميرمؤمنان تنها آن حضرت را زيارت نمى كند بلكه آدم و نوح را نيز زيارت مى كند.
و امام صادق(ع) از زيارت امام على(ع)، به عنوان پناهگاهى براى دردمندان ياد كرد و فرمود: «در پشت كوفه، قبرى است كه دردمندان به آن پناه مى برند و خداوند بزرگ، به خاطر آن شفا كرامت مى فرمايد».
بسيار روشن است كه انسانى كه در زندگى دنيايى خويش فريادرس هر درمانده اى بود در حيات اخروى نيز پناهگاه هر پناهنده اى خواهد بود.
مرحوم شيخ مفيد نقل كرده است كه: روزى هارون الرشيد به قصد شكار از كوفه بيرون رفت و بسوى غريين وثويه [اطراف نجف] حركت نمود، در آنجا آهوانى را ديد. دستور داد تا بازهاى شكارى رها شوند و بر آنها حمله كنند، آهوان فرار كرده و به پشتهاى پناه بردند و در آنجا آرميدند; بازها نيز افتاده و تازيها هم باز شدند. هارون تعجب كرد; هنگامى كه آهوان از فراز پشته به پايين آمدند، بازها نيز قصد شكار آنها داشتند بار ديگر به آن پشته پناه مى بردند و شكارى ها از قصد آنها بر مى گشتند تا سه بار بدينگونه تكرار شد. هارون كه سخت در تعجب فرو رفته بود، دستور داد تا پيرامون آن مكان كسب خبر كنند. خدمتگزاران به جستجو پرداختند و پيرمردى يافتند و نزد او آوردند. هارون از حال آن مكان جويا شد.
گفت: اگر به من امان بدهى، قصه آن را مى گويم. هارون گفت: با خدا عهد مى كنم تو را آزار نرسانم و تو در امان باشى.
گفت: خبر داد مرا پدرم از پدران خود كه مى گفتند قبر اميرمؤمنان(ع) در اين پشته واقع است و حق تعالى آن را حرم امن و امان خود قرار داده است و هر كه به آن پناه ببرد در امان باشد.
آرى امام على(ع) امان اهل زمين است; چنانكه پيامبر(ص) آن حضرت و فرزندانش را مانند ستارگان - كه امان اهل آسمانهايند - امان اهل زمين معرفى فرمود.
از ديدگاه شيعه، معصومين عليهم السلام پس از مرگ مانند دوران حيات خويش هدايتگر انسانها و پناه دهنده درماندگان مى باشند. از اينرو به زيارت و توسل به آنان تاكيد شده است. در اين ميان ائمه معصومين عليهم السلام نيز براى زيارت اهميت زيادى قايل بودند دارد. بطوريكه امامان ديگر هم خود به اين مهم مى پرداختند و هم ديگران را تشويق به زيارت مى نمودند. شايسته است براى آگاهى از چگونگى و محتواى زيارت آنان نمونه هايى را ارائه مى دهيم.
زيارت امام على در سيره امام سجاد و امام باقر عليهما السلام
بدون ترديد رفتار معصومين (عليهم السلام) روشنترين سرچشمه شناخت است، بگونه اى كه رفتار آنان از گفتارشان رساتر و گوياتر مى باشد; چرا كه در گفتار جاى احتمالات و اطلاق و تقيد و ... وجود دارد، در صورتى كه عمل گوياترين دليل بر مشروعيت و مطلوبيت است. از اينرو «سيره عملى امامان» بهترين الگو براى زائران مى باشد.
امام باقر(ع) فرمود: با پدرم به زيارت قبر جدم اميرمؤمنان - على بنابيطالب - در نجف رفتيم. پدرم نزديك قبر ايستاد و گريست و فرمود:
«السلام على ابى الائمة و خليل النبوة و المخصوص بالاخوة. السلام على يعسوب الايمان و ميزان الاعمال و سيف ذىالجلال. السلام على صالح المؤمنين و وارث علم النبيين، الحاكم فى يوم الدين. السلام على شجرة التقوى. السلام على حجة الله البالغة و نعمته السابغة و نقمته الدامغة، السلام على الصراط الواضح ... انت وسيلتى الى الله و ذريعتى ولى حق موالاتى و تاميلى; فكن لى شفيعى الى الله عز و جل فى الوقوف على قضاء حاجتى و هى فكاك رقبتى من النار و اصرفنى فى موقفى هذا بالنحج. و النجم الائح و الامام الناصح و رحمة الله و بركاته.
اللهم ارزقنى عقلا كاملا و لبا راحجا و قلبا زكيا و عملا كثيرا و ادبا بارعا و اجعل ذلك كله لى و لا تجعله على برحمتك يا ارحم الراحمين».
سلام بر پدر امامان و دوست مقام پيامبرى اختصاص يافته به [رسول خدا.] درود بر پيشواى ايمان، ميزان اعمال، شمشير خداوند با جلال و عظمت.
درود بر حاكم روز قيامت. درود بر درخت پرهيزكارى حجتبالغه الهى و نعمت واسعه و عذاب كوبنده خداوندى. درود بر راه روشن حق و ستاره درخشان هدايت و پيشواى خيرخواه. اى اميرمؤمنان تو وسيله و واسطه من بسوى خدايى. حق دوستى شما براى من، مايه اميد است. پس مرا در توقفگاهها در پيشگاه خداوند «عزوجل» شفاعت نما و نيازم را كه آزادى از آتش جهنم است برآورده ساز و از اين جايگاه، پس از زيارت، مرا با موفقيت و برآورده شدن حاجتها بازگردان...
نكته دوم اين است كه زائرين بايد امامان معصوم(عليهمالسلام) را به عنوان وسيله و شفيع خود قراردهند.
خدايا به من عقل كامل و مغزى ممتاز، قلبى پاك و عملى صالح و شايسته فراوان و ادب والا عطا فرما و تمام اين نعمتها را به سود من نه بر ضرر من مقرر فرما.
در متن اين زيارت نكاتى چند قابل دقت است.
1- روش سلام دادن: هر سلامى همراه با يادآورى يكى از ويژگيهاى اميرمؤمنان(ع) است. از اينرو در روايات اشاره شده كه از شرايط زيارت معصومين(عليهمالسلام) شناختن مقام و ويژگيهاى آنان است.
امام سجاد(ع)، بهترين آشنا به مقام ولايت عظمى برخى از مقامات آن حضرت را اينگونه يادآورى مى كند: «على(ع) پدر امامان معصوم(عليهمالسلام) است. كسانى كه پيامبر اكرم(ص) آنان را به عنوان جانشين خويش معرفى فرموده و آنان را هم وزن قرآن ياد كرده است. «انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى اهل بيتى».
على(ع) بهترين دوست و برادر پيامبر(ص) است و تنها فردى كه شايستگى خليل بودن رسول خدا را كسب كرد امام على(ع) بود زيرا خليل بودن بالاتر از دوست بودن است و بدين جهت آن حضرت او را برادر خود برگزيد.
«على(ع) معيار اعمال است». توسط آن حضرت ايمان و نفاق شناخته مى شود و بهشتيان از دوزخيان متمايز مى گردند زيرا «على مع الحق و الحق مع على يدور حيث ما دار».
«على(ع) شمشير خدا است». قدرت خداوند در قدرت و بازوى على(ع) جلوه گر شده است. شمشير على(ع) سر كافران را از تن جدا نمود و بزرگان آنان را در خون خود غلطاند; از اين رو پيامبر(ص) فرمود: «شمشير زدن على در روز خندق برتر از عبادت جن و انس است.»
«على(ع) وارث دانش پيامبر است». از آنجا كه دانش پيامبران الهى در نزد پيامبر اسلام بود و به فرموده آن حضرت من شهر علمم و على(ع) در آن است; به طور مسلم پيامبر(ص) تمامى دانش خود را بر على(ع) عرضه داشته است.
على(ع) درخت تقوى است، بى شك شخصى كه مى خواهد تقوى را بشناسد، بايد على(ع) را بشناسد و براى شناخت على(ع)، بايد واقعيت تقوى را بفهمد. آن حضرت در خطبه همام، ويژگيهاى متقين را با بيان الهى خويش آشكارا بيان فرموده كه همه آنها در وجود حضرت تجلى يافته است.
2 - نكته دوم اين است كه زائرين بايد امامان معصوم(عليهمالسلام) را به عنوان وسيله و شفيع خود قرار دهند تا در پيشگاه خداوند بزرگ از آنان شفاعت نمايند. نيازهاى خويش را عرضه كنند، تا بواسطه مقام و عظمت امام برآورده شود. بزرگترين حاجت انسان آزادى و نجات از آتش دوزخ است. كه امام سجاد(ع) آن را بيان فرمود.
3 - روش درخواست نيازهاى اساسى: بهترين نعمت براى انسان عقل كامل و قلب پاك است كه اصول و پايه زندگى سالم را تشكيل مى دهد از اين رو زائر بايستى از درگاه خداوند بزرگ عقل كامل و روحى عالى و قلبى پاك را درخواست نمايد اين سيره و روش زيارت معصومين(عليهمالسلام) مى باشد.
ابوحمزه ثمالى كه از چهره هاى زاهد و عارف كوفه بود مى گويد: روزى امام سجاد(ع) را در كوفه ملاقات كردم فرمود: آيا دوست دارى به همراه من قبر جدم على بنابيطالب(ع) را زيارت كنى؟ عرض كردم: آرى.
آنگاه در سايه شتر آن حضرت حركت كردم در حالى كه با من صحبت مى كرد; تا به بقعه و جايگاهى رسيديم كه نور افشان بود امام سجاد(ع) از مركب فرود آمد. گونه هاى مبارك را بر قبر گذاشت و فرمود: «يا اباحمزه هذا قبر جدى علىبنابيطالب(ع) ثم زاره بزيارة اولها: السلام على اسم الله الرضى و نور وجهه المضيئ».
اى ابا حمزه اين قبر جدم على است آنگاه به زيارت مشغول شد.
4 - جابر جعفى از چهره هاى بزرگ اسلام و از تابعان به شمار مى آيد و امام باقر و صادق(ع) را ملاقات كرده است. به نقل از امام باقر(ع) مى گويد: امام زين العابدين به زيارت امير مؤمنان رفت و نزديك قبر ايستاده و گريست. آنگاه چنين فرمود: «السلام عليك يا امينالله فى ارضه و حجته على عباده السلام عليك يا اميرالمؤمنين اشهد انك جاهدت فى الله حق جهاده و عملتبكتابه و اتبعتسنن نبيه(صلى الله عليه و آله) حتى دعاك الله الى جواره ... اللهم فاجعل نفسى مطمئنه بقدرك راضية بقضائك مولعة بذكرك و دعائك محبة لصفوة اوليائك محبوبة فى ارضك و سمائك صابرة على نزول بلائك شاكرة لفواضل نعمائك...»
درود بر تو اى كسى كه در زمين امين پروردگار و بر بندگان حجت خدايى. سلام بر تو اى امير مؤمنان. گواهى مى دهم كه تو در راه خدا حق جهاد و تلاش را انجام دادى و به كتاب خدا (قرآن) عمل كردى و از سنت پيامبر(ص) پيروى نمودى، تا اينكه خداوند تو را بسوى خود فرا خواند... بارالها تو جان مرا به قضا و قدر خود مطمئن و خوشنود فرما و به ياد خويش مشتاق و حريص گردان و من را دوستدار خاصان از اولياى خود و محبوب اهل زمين و آسمان قرار ده. در هنگام نزول بلا و سختى به من صبر و شكيبايى عنايت فرما. مرا شكرگزار نعمتهاى فراوان خود قرار بده.
اين زيارت معروف به زيارت امين الله است كه از لحاظ متن و سند مورد اطمينان كامل است و مرحوم مجلسى از اين زيارت كه به بهترين مسائل اخلاقى و معنوى اشاره كرده استبه عنوان بهترين زيارت ياد كرده است.
لازم به يادآورى است كه زيارت امينالله نزد قبور هر يك از امامان وارد شده است از اينرو امام باقر(ع) فرمود: هر كه از شيعيان ما اين زيارت را نزد قبر اميرمؤمنان(ع) يا قبر يكى از ائمه عليهم السلام بخواند حقتعالى اين زيارت و دعا را در نامهاى از نور بالا مى برد و مهر حضرت محمد(ص) بر آن مى زند و آن را نگهدارى مى كند تا تسليم قائم آل محمد(ص) شود و آن حضرت با بشارت و تحيت و كرامت از زائر استقبال مى كند.
نگاهى اجمالى به زيارت امين الله
از آداب بسيار خوب و پسنديده آن است كه هنگام ورود بر شخصى، بويژه اگر از بزرگان باشد، به او سلام داده و از حالات او جويا شد و براى او دعا كرد. از ديدگاه اسلام مرگ نابودى نيست، بلكه تحول و كمال است; بويژه براى انسانهاى رشد يافته. از اينرو در هنگام ورود به مشاهده مشرفه امامان (عليهم السلام) بر آنان نظير انسانهاى زنده سلام گفته و راز دل با آنان در ميان مى گذاريم و ياد مى كنيم و ويژگيهاى بزرگ و برجسته آنان را بر زبان مى آوريم. يك زائر با اين ديد سلام مى دهد كه صاحب قبر سخن او را شنيده و پاسخ مى دهد.
در زيارت امين الله زائر در آغاز با سلامهاى كوتاه و يادآورى چند ويژگى برجسته، به سراغ نيازها و خواسته هايش مى رود و آنها را مطرح مى سازد. البته نيازها گاه نيازهاى مادى و گاه معنوى است. نيازهاى معنوى سعادت دنيوى و اخروى را به دنبال دارد. از اينرو امامان عليهمالسلام به نيازهاى معنوى بيشتر اصرار داشته اند تا به عاشقان و زائران دلداده مولا على و ساير امامان چگونه دعا كردن و چگونه خواستن را بياموزند.
نمونه هایی از فضایل و سیره فردی امام علی (ع)
اهميت دادن به جوان
-1 روزى اميرالمؤمنين صلوات الله عليه به بازار كرباس فروشان آمد، دكاندارى ديد كه قيافه خوبى داشت، فرمود: دوتا لباس مى خواهم كه قيمت آنها پنج درهم باشد، مرد برخاست و گفت: يا اميرالمؤمنين آنچه بخواهى در دكان دارم، امام ديد كه دكاندار او را شناخت، لذا از آنجا دور شد. به دكانى رسيد كه فروشنده آن غلام بود، امام از او دو لباس خريد به پنج درهم، يكى را به سه درهم و ديگرى به دور درهم، آنگاه به قنبر فرمود: سه درهمى را تو بپوش. قنبر گفت: آنرا شما بپوشيد كه بالاى منبر مى رويد و بر مردم خطبه مى خوانيد. امام فرمود: تو جوانى، آرزوى جوانى دارى، من از خدايم شرم مى كنم كه خود را در لباس بر تو ترجيح بدهم. شنيدم رسول خدا (ص) درباره غلامان مىفرمود: از آنچه مى پوشيد بر آنها بپوشانيد و از آنچه مى خوريد به آنها بخورانيد: «قال و انت شابّ و بك شَرَهُ الشّباب و انا استحيى من ربى أن اتفضّلَ عليك سمعتُ رسول اللّه (ص) يقول: اَلِبسوهم ممّا تَلْبَسون و اطعموهم ممّا تأكُلُون...»1
* * *
اخلاق پسنديده
2- اميرالمؤمنين صلوات الله عليه در راه كوفه با يك نفر «ذمى» راه مى رفتند، مرد ذمى به او گفت: بنده خدا كجا مىروى؟ فرمود: مى خواهم به كوفه بروم، بعد از مدتى، مرد ذمى به راه ديگرى برگشت و خواست از امام جدا شود، حضرت نيز به راه او رفت، مرد ذمى گفت : بنده خدا مگر نگفتى كه به كوفه مى روم؟ اما فرمود آرى به كوفه مى روم، ذمى گفت: اينجا راه كوفه نيست، حضرت فرمود: ميدانم راه كوفه نيست، گفت: پس چرا با من مى آيى؟ فرمود: كمال رفاقت آنست كه شخص در وقت جدا شدن به احترام رفيق، مقدارى او را مشايعت كند، پيامبر ما به ما چنين ياد داده است. «قال له اميرالمؤمنين (ع) هذا من تمام الصحبة ان يشيّع الرجل صاحبه هنيئة اذا فارقه و كذلك امرنا نبينا (ص)». مرد ذمى گفت: آيا پيامبرتان چنين دستور داده است؟ فرمود: آرى، ذمى گفت: پس آنكه به او ايمان آورده اند در اثر اين چنين اخلاق پسنديده است، گواهى مى دهم كه من نيز بر دين تو هستم، آنگاه با آن حضرت به كوفه آمد و چون امام را شناخت اسلام آورد. 2
* * *
كار و تلاش
3- جوانى بنام ابى نيزر از فرزندان نجاشى پادشاه يمن در كودكى به مدينه آمد در محضر رسول خدا (ص) به اسلام مشرف گرديد، او درخدمت آن حضرت زندگى مى كرد، پس از رحلت رسول الله (ص) در خدمت فاطمه و فرزندان او (عليهم السلام) بود. ابو نيزر گويد: من حراست دو مزرعه اميرالمؤمنين (ع) را به عهده داشتم كه يكى «عين ابى نيزر» و ديگرى «بُغيبه» بود، روزى آن حضرت در مزرعه به من فرمود: طعامى براى خوردن هست؟ گفتم: دارم ولى آن را براى اميرالمؤمنين خوش ندارم، كدوى مزرعه است كه با روغن كهنه دنبه گوسفند تهيه كرده ام،فرمود: بياور، آوردم . امام برخاست و در جوى آب دست خويش را شست، بعد مقدار از آن كدو را ميل فرمود، سپس دست خويش را خاك مال كرد و با دو دست مقدارى آب نوشيد،بعد فرمود: ابانيزر دستها پاكترين ظرفند، آنگاه با رطوبت دستها شكم مبارك خويش را مسح كرد و فرمود: هر كه شكمش او را داخل آتش كند، خدا او را از رحمت خويش دور فرمايد: «من ادخله بطنه فى النار فابعده الله». آنگاه كلنگ را به دست گرفت و براى كندن چشمه به دورون آن رفت، كلنگ مى زد و همهمه مى كرد، سپس از چشمه بيرون آمد كه هنوز از آب خبرى نبود، پيشانى آن حضرت عرق مى ريخت، دفعه ديگر داخل چشمه گرديد، كلنگ مى زد، آنگاه چشمه به آب رسيد، آب مانند گردن شتر بيرون مى زد امام به سرعت بيرون آمد و فرمود: خدا را گواه ميگيرم كه آن در راه خدا صدقه است . ابا نيزر براى من دواة و صحيفه بياور، به زودى آن دو را محضرش آوردم نوشت: «بسم الله الرحمن الرحيم» على اميرالمؤمنين اين دو مزرعه معروف به عين ابى نيزر و بغيبه را صدقه جارجه بر فقراء اهل مدينه و ابن سبيل قرار داد. خدا چهره على را در روز قيامت از آتش جهنم نگاه دارد. اين دو قابل فروش و هبه به ديگرى نيستند تا روزى كه به خدا ارث رسند و او بهترين وارثان است مگر آنكه حسن و حسين به آن دو احتياج پيدا كنند كه مطلق در اختيار آن دو مى باشند. «بسم الله الرحمن الرحيم هذا ما تصدق به على اميرالمؤمنين تصدق بالضيعتين المعروفتين بعين ابى نيزر و البغيبة على فقراء المدينة و ابن السبيل ليقى الله بهما وجهه حرالنار يوم القيامة لاتباعا ولا توهبا حتى يرثهما الله و هو خير الوارثين الا ان يحتاج اليهما الحسن و الحسين فهما طلق لهما و ليس لغيرهما». محمد بن هشام گويد: امام حسين (ع) را قرضى پيش آمد، معاويه به او نوشت حاضرم «عين ابى نيزر» را به دويست هزار دينار بخرم، امام قبول نفرموده وگفت: «انّما تصدق بها ابى ليقى الله وجهه حّرالنار» من به هيچ قيمتى آنرا نخواهم فروخت (الكنى والالقاب كلمه مبرد، سيرالائمة ج 1، ص 321).
* * *
تواضع وفروتنى
4- روزى اميرالمؤمنين صلوات الله عليه ديد زنى مشك آبى به دوش گرفته مى برد، امام مشك آب را از او گرفت، و به محلى كه زن مى خواست، آورد آنگاه از حال زن پرسيد، زن گفت: على بن ابيطالب شوهر مرا به بعضى از ثغور فرستاد، در آنجا كشته شد، چند طفل يتيم براى من گذاشت، احتياج مرا وادار كرده براى مردم خدمت كنم، تا خود و اطفالم را تأمين نمايم. امام سلام الله عليه از آنجا بازگشت، شب را با ناراحتى به روز آورد، سپس زنبيلى كه در آن طعام بود برداشت و قصد خانه زن كرد، بعضى از يارانش گفتند: بگذاريد ما ببريم فرمود: كيست كه بار مرا در قيامت بردارد؟ چون به درخانه زن رسيد، زن پرسيد كيست؟ فرمود: من همان بنده خدا هستم كه ديروز مشك آب را براى تو آوردم، در را باز كن براى بچه هايت طعام آورده ام. زن گفت: خدا از تو راضى باشد و ميان من و على بن ابيطالب حكم كند، سپس در را باز كرد، امام داخل شد، فرمود: من كسب ثواب را دوست دارم، مىخواهى تو خمير كن و نان بپز و من بچهها را آرام كنم و يا من خمير كنم تو آنها را آرام كنى؟ زن گفت: من به نان پختن آگاهترم، زن شروع به خمير گرفتن كرد، امام گوشت را آماده كرد، لقمه لقمه به دهان اطفال گوشت و خرما مىگذاشت و به هر يك مىفرمود: على را حلال كن در حق تو قصور شده است . چون خمير آماده شد، زن گفت: بنده خدا تنور را آتش كن، امام صلوات الله عليه تنور را آتش كرد، حرارت شعله به چهره آن انسان مافوق مى رسيد مى گفت: بچش يا على اين سزاى كسى است كه زنان بيوه و اطفال يتيم را ضايع كند، در اين ميان زنى از همسايه داخل خانه شد او اميرالمؤمنين (ع) را شناخت به زن صاحب خانه گفت: واى بر تو اين كسيت كه براى تو تنور را آتش مى كند؟ زن جواب داد مردى است كه به اطفال من رحم كرده است، زن همسايه گفت: واى بر تو اين اميرالمؤمنين على بن ابيطالب است . آن زن چون امام را شناخت پيش دويد و گفت: «و احيائى منك يا اميرالمؤمنين» اى امير مؤمنان از شرمندگى آتش گرفتم، مرا ببخشيد، امام (ع) فرمود: «بل واحيائى منك يا امة الله فيما قصرت فى حقك» بلكه من از تو شرمنده ام اى كنيز خدا در حق تو قصور شده است .3
* * *
زهد
5- احنف بن قيس مى گويد: روزى به دربار معاويه رفتم، وقت ناهار آن قدر طعام گرم، سرد، ترش و شيرين پيش من آوردند كه تعجب كردم بعد طعام ديگرى آوردند كه آنرا نشناختم، پرسيدم اين چه طعامى است ؟ معاويه جواب داد: اين طعام از رودههاى مرغابى تهيه شده، آنرا با مغز گوسفند آميخته و با روغن پسته سرخ كرده و شكر نيشكر در آن ريخته اند. احنف بن قيس گويد: در اينجا بى اختيار گريهام گرفت، گريستم، معاويه به حال تعجب گفت: علت گريه ات چيست؟ گفتم: على بن ابيطالب (ع) يادم افتاد، روزى در خانه او بودم، وقت طعام رسيد فرمود ميهمان من باش آنگاه انبانى مهر شده آوردند، گفتم در اين انبان چيست؟ فرمود: آرد جو «سويق شعير». گفتم: آيا مى ترسيد از آن بردارند يا نمى خواهيد كسى از آن بخورد؟ فرمود نه، هيچ يك نيست، بلكه مى ترسم حسن و حسين بر آن روغن يا روغن زيتون داخل كنند، گفتم: يا اميرالمؤمنين مگر اين كار حرام است؟ فرمود: نه بلكه بر امامان حق لازم است در طعام مانند مردمان عاجز و ضعيف باشند تا فقر باعث طغيان فقراء نشود، - هر وقت فقر به آنها فشار آورد بگويند: بر ما چه باك سفره اميرالمؤمنين نيز مانند ماست . فقال (ع) «لا ولكن يجب على ائمة الحق ان يعتدوا انفسهم من ضعفة الناس لئلا يطغى الفقير فقره» معاويه گفت: اى احنف مردى را ياد كردى كه فضيلت او قابل انكار نيست .4 جمله اخير امام صلوات الله عليه در نهجالبلاغه خطبه 207 در جواب عاصم بن زياد به اين عبارت آمده است: «قال و يحك لست كأنت ان الله فرض على ائمة العدل ان يقدروا انفسهم بضعفة الناس كيلا يتبيغ بالفقير فقره».
* * *
امر به معروف و نهى ازمنكر
6- روزى اميرالمؤمنين (ع) به خانه برگشت، هوا بسيار گرم بود، ديد زنى ايستاده و مى گويد: شوهرم به من ظلم كرده، مرا ترسانده و بر من تعدى كرده و قسم خورده كه مرا بزند، - اى ولى ذوالجلال براى دفع ستم پيش تو آمده ام - امام فرمود: يا امة الله مقدارى صبر كن تا هوا خنك شود، سپس با تو انشاء الله به خانه ات بروم. زن گفت: در صورت تأخير، خشم و طردش بر من افزون خواهد شد، امام سر به زير انداخت بعد سر بلند كرد و فرمود: نه والله بايد حق مظلوم بدون زحمت گرفته شود. خانه ات كجاست؟ آنگاه با زن به طرف خانه او حركت كرد، چون به خانه رسيد ايستاد و فرمود: السلام عليكم، جوانى از خانه بيرون آمد، حضرت فرمود، بنده خدا از خدا بترس، اين بيچاره را ترسانده اى و از خانه خارج كرده اى . جوان فرياد كشيد: اين كار به تو چه ربطى دارد؟ به خدا قسم چون تو را به شفاعت آورده او را آتش خواهم زد. امام (ع) شمشير بر كشيد با كمى پرخاش، فرمود: من تو را امر به معروف و نهى از منكر مى كنم تو من را با منكر جواب داده، كار خوب را منكر مى شمارى؟! در اين بين عده اى از آنجا مى گذشتند، حضرت را شناخته و سلام مى كردند كه السلام عليك يا اميرالمؤمنين . جوان دانست كه آن مرد ناشناس حضرت اميرالمؤمنين است، پيش آن حضرت تعظيم كرد كه: يا اميرالمؤمنين اين جسارت را بر من ببخش، به خداى جهان سوگند كه در مقابل اين زن مانند خاك مى شوم كه مرا با قدم بمالد. در اين موقع امام صلوات الله عليه ذوالفقار را در نيام كرد و به زن فرمود: كنيز خدا به خانه ات داخل شو، شوهرت را به آنچه قسم خورد مجبور نكن. 5 و چون از آنجا برگشت اين آيه را زمزمه مى كرد: «لا خير فى كثير من نجواهم الا من امر بصدقة او معروف او اصلاح بين الناس و من يفعل ذلك ابتغاء مرضات الله فسوف نوتيه اجراً عظيما» 6 خدا را حمد مى كنم كه به واسطه من ميان مردى و زنش سازش برقرار ساخت.
* * *
دستگيرى ازمستمندان
7- نقل است: چون حسنين از دفن اميرالمؤمنين (ع) بر مى گشتند در راه پيرمردى مريض و نابينا را ديدند كه گريه مى كرد، امام حسن (ع) پيش آمد و فرمود: يا شيخ چرا گريه مى كنى؟ گفت مردى هر روز شير و آرد براى من مى آورد، سه روز است كه نمى آيد، امام فرمود: آن مرد كى بود؟ گفت: نمى شناسم، فرمود: او را تعريف كن؟ گفت: چهره اش نديده ام تا تعريف كنم. ولى با من چنان مهربانى مى كرد كه يك مادر با فرزندش مهربانى مى كند. با من به نرمى سخن مى گفت و با مهربانى پرستارى مى كرد، اظهار انس مى نمود و با من مى خنديد و آنگاه بر مى گشت. حضرت مجتبى (ع) فرمود: اين صفت پدر ماست. خدا اجر تو را زياد كند، او شهيد شد، از دنيا رفت و اكنون از دفن او باز مى گرديم. آن پير مرد از شنيدن اين خبر فرياد بلندى كشيد كه مرگش درهمان فرياد او را دريافت و از دنيا رفت.7
* * *
زهد و بى اعتنايى به دنيا
8- امام صلوات الله عليه آنگاه كه براى كوبيدن آشوب بصره و فتنه طلحه و زبير و عايشه، به آن ديار مى رفت، در محلى بنام «ذى قار» اردو زده بود، ابن عباس، مى گويد: به چادر آن حضرت داخل شدم ديدم: نعلين خويش را اصلاح مى كند. چون مرا ديد فرمود: ابن عباس اين نعل چقدر قيمت دارد؟ گفتم: به چيزى نمى خرند، فرمود: به خدا قسم آن براى من از امير بودن بر شما بهتر است، مگر آنكه بتوانم حقى را بپا دارم يا باطلى را از بين ببرم. «قال لى: ما قيمة هذا النعل؟ فقلت: لا قيمة لها. فقال (ع): والله لهى احب الىّ من إمرتكم، الا ان اقيم حقا او ادفع باطلاً».8 امام صلوات الله عليه مقام و حكومت را وزر و وبال و مايه بدبختى مى دانست مگر آنكه انسان بتواند مشكلات جامعه را براى خدا حل نمايد.
* * *
احياى كرامت انسانى
9- امام (ع) آنگاه كه براى خواباندن فتنه معاوية بن ابى سفيان، به صفين تشريف مى برد، در نزديكى هاى شهر «انبار» عدهاى از دهقانها به استقبال آن حضرت آمدند، و با ديدن وى از مركب پياده شده و مانند بردگان در ركاب آن حضرت مى دويدند. امام فرمود: اين چه كارى است كه مى كنيد؟ گفتند: رسمى است كه با آن بزرگان خويش را تعظيم مى كنيم. فرمود: به خدا قسم بزرگان شما از اين كار نفعى نمى برند، شما با اين كار خود را در دنيا به زحمت مى اندازيد و در آخرت بدبخت مى كنيد. چه زيان بار است زحمتى كه عاقبت آن عقاب آخرت است،چه پر فائده است آسايشى كه در آن از آتش ايمنى هست. «قال ما هذا الذى صنعتموه؟ فقالوا: خُلق منا نعظّم به امراءنا فقال والله ما ينتفع بهذا امراؤكم و انّكم لتشقون على انفسكم فى دنيا كم و تشقون به فى آخرتكم و ما اخسرالمشقة وراءها العقاب و اربح الدعة معها الامان من النار»9. منظور امام آنست كه: اين گونه تواضع به يك نفر انسان، گناه است، حسن وظيفه شناسى او را به استكبار تبديل مى كند، در نتيجه اين چنين تواضع سبب مشقت در دنيا و عقاب در آخرت است .
* * *
استفاده نكردن ازبيت المال
10- هارون بن عنتره مى گويد: پدرم مى گفت در قصر خورنق بر محضر على بن ابيطالب (ع) داخل شدم، ديدم جامه كهنه اى در بدن دارد و از سرما مى لرزد، گفتم: يا اميرالمؤمنين خداوند براى شما و اهل بيت شما در بيت المال حقى قرار داده و شما با نفس خود اين چنين رفتار مى كنيد؟! فرمود: به خدا قسم من از اموال شما چيزى بر نمى داريم، اين قطيفه نيز همانست كه با خود از مدينه آورده ام و در نزد من غير آن چيزى نيست 10«فقال و الله ما ارزو كم من اموالكم شيئا و ان هذا لقطيفتى التى خرجت بها من منزلى من المدينة ما عندى غيرها».
* * *
اهتمام به بيت المال
11- على بن ابى رافع گويد: مسئول بيت المال و حسابدار على بن ابيطالب صلوات الله عليه بودم، دربيت المال گردنبند مرواريدى بود كه در جنگ بصره به دست آمده بود، دختر آن حضرت (ظاهراً حضرت زينب) به من سفارش كرد كه در بيتالمال اميرالمؤمنين گردنبند مرواريدى در اختيار توست، من دوست دارم آنرا به طور عاريه به من بدهى كه در عيد قربان از آن استفاده كنم. گردنبند را براى او فرستادم و گفتم: اى دختر اميرالمؤمنين عاريه مضمونه است كه بعد از سه روز بايد بر گردانى ،اميرالمؤمنين صلوات الله عليه آنرا در گردن دخترش ديد، فرمود: اين را از كجا به دست آورده اى؟ گفت از ابن ابى رافع عاريه گرفته ام تا در عيد قربان از آن استفاده كنم، بعد به او برگردانم. حضرت ابن ابى رافع را پيش خود خواند و فرمود: پسر ابى رافع به مسلمانان خيانت مى كنى؟ گفتم: معاذالله كه بر مسلمانان خيانت كنم. فرمود: آن گردنبند را چطور بدون اذن من و بدون رضاى مسلمين به دختر من عاريه دادى؟ گفتم: يا اميرالمؤمنين دخترت به من سفارش كرد كه آن را به وى عاريه بدهم، من نيز به طور عاريه مضمونه داده و خودم ضامن شده ام كه در صورت تلف شدن پول آنرا از مال خودم بدهم و متعهد هستم كه آنرا به موضع خود باز گردانم. امام (ع) فرمود: همين امروز آن را به جايش برگردان، مبادا ديگر چنين كارى كنى كه از من عقوبت مى بينى، بعد فرمود: اگر دخترم به طور عاريه مضمون نگرفته بود، نزديك بود اولين زن هاشمى باشد كه دستش در سرقت بريده شود. چون دختر آن حضرت از اين كلام امام مطلع شد، آمد و عرض كرد: يا اميرالمؤمنين من دختر تو و پاره تن تو هستم، كى از من براى پوشيدن آن مرواريد لايقتر بود؟! اميرالمؤمنين (ع) فرمود: اى دختر على بن ابيطالب خودت را از حق كنار نكش آيا همه زنان مهاجرين در عيد از اين نوع مرواريد زينت مى كنند؟ ابن ابى رافع گويد: گردنبند را گرفته و به محلش برگرداندم.11
* * *
مبارزه با تجملگرايى و زهد منفى
12- علاء بن زياد حارثى از ياران امام صلوات الله عليه بود كه در جنگ بصره زخمى شد، امام براى عيادت او به خانه اش رفت، و از ديدن وسعت خانه اش در شگفت شد، فرمود: اين خانه به اين وسعت را در دنيا چه مى كنى؟! تو كه در آخرت به آن بيشتر نيازى دارى؟!!!، بعد فرمود: بلى مى توانى اين خانه را پلى قرار بدهى براى رسيدن به آخرت، بدينسان كه در آن از ميهمانان پذيرائى كنى. در آن صله ارحام بجاى آورى، حقوق واجب و مستحب از آن به محلهاى خود برسد، در اين صورت با اين خانه به آخرت رسيده اى - اگر آنچه را كه خدا داده در آنكه خدا فرموده مصرف كنى براى تو ضررى نيست .- علاءبن زياد گفت: يا اميرالمؤمنين از برادرم عاصم بن زياد بر تو شكايت مى كنم، فرمود: چه شكايتى؟ عرض كرد: عبائى پوشيده و كار عبادت و رهبانيت پيشه كرده و دست از كار دنيا كشيده است، امام (ع) فرمود: او را پيش من بياوريد. چون عاصم آمد، حضرت به او فرمود: اى دشمن نفس خود، شيطان خبيث تو را هدف گرفته و اغفال كرده است آيا به خانواده و فرزندت رحم نمى كنى؟!! مى پندارى كه خدا پاكيزه ها را بر تو حلال كرده اما خوش ندارد تو از آنها بهره گيرى؟! تو پيش خدا پائينتر از اين مقامى - آن مال اولياء الله است -. عاصم گفت: يا اميرالمؤمنين خودت نيز مانند من هستى با اين لباس خشن كه مى پوشى و با اين طعام خشك و بى خورش كه مى خورى، امام صلوات الله عليه فرمود: واى بر تو، من مانند تو نيستم، خداوند بر پيشوايان عادل واجب كرده كه خود را با ضعيفان در زندگى برابر كنند تا فقرا را فقرشان به طغيان وادار نكند. «قال: وَ يْحك لسُتَ كأَنت، ان الله فرضَ على ائمة العدل ان يقدروا انفسهم بَضَعَفةِ النّاس كيلا يَتّبيغَ بالفقير فقره» 12. در پايان اين سخن به دو نكته اشاره مى شود يكى زهد مافوق آن بزرگوار صلوات الله عليه است كه در اين ميدان يك تاز و تنها فرد بود، ظاهراً عمربن عبدالعزيز گفته است: على بن ابيطالب گذشتگان را بى آبرو و بى موقعيت كرد و باعث زحمت آيندگان گرديد، يعنى: مولا صلوات الله عليه چنان رقم را در عبوديت و عدالت و زهد و تقوى بالاتر زد كه خلفاى گذشته را در نزد مردم بى موقعيت نمود، مردم گفتند: عدالت و تقوى يعنى: اين . خلفاى آينده نيز هر چه خواستند نتوانستند راه او را بروند به زحمت افتاده و در نزد مردم موقعيت پيدا نكردند. ديگر آنكه: تقوى وزهد و عبادت در رهبانيت و تارك دنيا بودن نيست بلكه بايد در كارهاى اجتماعى و روز مره جامعه وارد شد و در نفع و ضرر مردم شركت نمود.
* * *
امام (ع) درباره معيار بودن خويش نسبت به مؤمن و منافق فرموده است: اگر با اين شمشيرها از بيخ بينى مؤمن بزنم تا مرا دشمن دارد، دشمن نخواهد داشت و اگر همه دنيا را اعم از بزرگ و كوچك آن در مقابل منافق بريزم و در اختيار او قرار دهم تا مرا دوست بدارد، دوست نخواهد داشت، زيرا كه اين حقيقت در زبان وگفته رسول الله (ص) حتمى شده كه فرمود: يا على هيچ مؤمنى تو را دشمن نمى دارد و هيچ منافقى تو را دوست نخواهد داشت . «قال (ع): لو ضربت خَيشومَ المؤمن بسيفى هذا على اَن يبغضنى ما اَبغضنى ولو صَببُت الدنيا بجمّاتها على المنافق على ان يُحبّنى ما اَحبّنى و ذلك انّه قُضِى فاْنقَضى على لسان النبى الأُمّى (ص) انه قال: يا على لا يبغضك مؤمن ولا يحبك منافق» 13 مؤمن اگر على بن ابيطالب را دشمن دارد، ايمان و تقوى و فضيلت و توحيد و فضايل اخلاق را دشمن داشته است و اين بر مؤمن محال است و اگر منافق على (ع) را دوست بدارد، چيزى را كه قبول ندارد دوست داشته است و اين كار ميسر نيست .
* * *
علم غيب
13- روزى كه اميرالمؤمنين صلوات الله عليه براى سركوبى خوارج از كوفه خارج شد، گفتند: خوارج از جسر رودخانه نهروان گذشته اند، فرمود: نه، قتلگاه آنها اين طرف و در كنار نهر است، به خدا قسم از آنها ده نفر زنده نخواهد ماند و از شما (ياران امام) ده نفر كشته نمى شود. «مَصارِعُهم دونَ النّطفة و اللّه لاُ يفلت منهم عشرة ولا يَهلك منكم عَشرٌة »14. اين سخَن از علم عجيب امام صوات الله عليه خبر مى دهد، وقتى جنگ شروع شد خوارج حدود چهار هزار نفر بودند كه فقط نه نفر از آنها زنده مانده و از ياران امام (ع) فقط هشت نفر شهيد شدند، گفتن اين سخن از كوهها سنگينتر است مگر به كسى كه از جانب خدا و رسول علم غيب دارد ابن ابى الحديد گويد: اين سخن از اخبارى است كه در اثر اشتهار نزديك به تواتر است، و همه از آن حضرت نقل كردهاند، و آن از معجزات امام و از خبرهاى غيب است .
* * *
حقوق بشر و بشردوستى
14- روزى اميرالمؤمنين صلوات الله عليه، ديد پيرمرد نابينائى گدائى مى كند فرمود: اين كيست؟ گفتند: يا اميرالمؤمنين اين يك مرد نصرانى است از كار افتاده گدائى مى كند. فرمود: «إستعملتموه حتّى اذا كبُر و عجَزَ منعتموه، أنفقوا عليه من بيت المال» 15 يعنى تا قدرت كار كردن داشت از او كار كشيديد و چون پير شد و از كار ماند از خود را نديد، به او از بيت المال حقوق بدهيد.
* * *
پى نوشتها:
1- روضة الواعظين ص: 131 مجلس 10، مناقب آل ابى طالب 2 ص 97. 2- كافى ج 2 ص670 كتاب العشرة باب حسن الصحابة. 3- بحار الانوار ج 41 ص 52 از مناقب آل ابى طالب ج 2 ص 116. 4- اصل الشيعة و اصولها ص 65 نقل ازنثر الدرر سعيد بن منصور بن الحسين الآبى. 5- مناقبآل ابى طالب ج 2 ص 106 بحار ج 41 ص 57. 6- سوره نساء: 114. 7- انوار علوى ص: 279. 8- نهجالبلاغه خطبه :33. 9- نهج البلاغه صبحى صالح حكمت 37، و در بحار ج 41 ص 55 از امام صادق (ع) نقل شده است. 10- بحار ج 40 ص 334 از كشف الغمه خورنق قصر نعمان بن منذر بود كه امام بديدن آن آمد. 11- بحار ج 40 ص 338 از كتاب تنبيه الخواطر، تهذيب، ج 10 ص 151 حديث 606 باب الزيادات فى الحدود. 12- نهج البلاغه عبده خطبه: 207. 13- نهجالبلاغه حكمت 45. 14- نهجالبلاغه، عبده خطبه 59 در نهج البلاغه ابن ابى الحديد خطبه 58 است. 15- وسائل الشيعه ج 11 ص 49، ابواب جهاد العدو باب 19. 16-روضة الواعظين ص 568 مجلس 91 ترجمه آزاد.
فضایل علی (ع) در کلام خلفا
از منابع مهمى كه در شناخت وجود ملكوتى حضرت على عليه السلام موجود است،كلمات و مرويات خلفاى سه گانه مى باشد.دانستن اين مطالب از چند جهت مورد توجه و اهميت است:
اولا،مقام رفيع امير المؤمنين على عليه السلام را از زبان كسانى كه به عنوان بعضى از صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم مطرح بودند،و سخنان آن حضرت را شنيدند،مى شناسيم .ثانيا:به طور قطع،ميزان شناخت پيروان مذاهب مختلف عامه با مطالعه اين مطالب،نسبت به آن حضرت بيشتر و كاملتر خواهد شد.و تحولى نو در آنان پديد خواهد آمد. (1) ثالثا:از اين طريق،ماهيت كسانى كه بعد از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم،سفارشها و وصاياى آن حضرت را در مورد خلافت و ولايت على عليه السلام ناديده گرفته و با ايجاد شوراى انحصارى،اقدام به تعيين خليفه براى مسلمين كردند،كاملا روشن مى شود.در ادامه همين مباحث،سخنان و رواياتى كه عايشه در زمينه عظمت على عليه السلام بيان كرده است نيز مورد توجه قرار خواهد گرفت.
اكنون به ترتيب و به صورت جداگانه،سخنان و مرويات آنان را مورد دقت و توجه قرار مى دهيم :
1 - سخنان و مرويات ابوبكر بن ابى قحافه
الف:...فقال ابو بكر:صدق الله و رسوله،قال لى رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم ليلة الهجرة،و نحن خارجان من الغار نريد المدينة:كفى و كف على فى العدل سواء. (2) ...ابو بكر گفت:خدا و رسولش راست گفتند،رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در شب هجرت در حالى كه بيرون از غار بوديم و اراده (رفتن) به مدينه را داشتيم به من فرمود:دست من و دست على در عدل و داد برابر است.
ب:عن عائشة قالت،رأيت أبا بكر الصديق يكثر النظر الى وجه على بن ابى طالب،فقلت:يا أبة انك لتكثر النظر الى على بن ابى طالب؟فقال لى:يا بنية سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يقول:النظر الى وجه على عبادة. (3)
عايشه گويد ابوبكر را ديدم كه بسيار به چهره على بن ابى طالب عليه السلام نگاه مى كند پس گفتم:اى پدر،همانا تو زياد به چهره على نگاه مى كنى. (علت چيست؟) گفت:دخترم از رسول خدا شنيدم كه مى فرمود:نظر كردن بر چهره على عبادت است.ج:عن ابن عمر قال:قال ابو بكر الصديق:ارقبوا محمدا صلى الله عليه و آله و سلم فى أهل بيته،اى احفظوه فيهم فلا تؤذوهم . (4)
از ابن عمر روايت شد كه ابوبكر گفته است:رعايت كنيد محمد صلى الله عليه و آله و سلم را در (مورد) اهل بيت او.يعنى حفظ كنيد (حرمت) او را در ميان اهل بيتش،پس اهل بيت آن حضرت را اذيت نكنيد.
د:از حارث ابن اعور روايت شد كه روزى پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم در ميان جمعى از ياران خود حاضر بود،پس فرمود:به شما نشان مى دهم آدم عليه السلام را از جنبه علمش و نوح را از جنبه فهمش و ابراهيم را از جنبه حكمتش،پس چيزى نگذشت كه على عليه السلام آمد.ابوبكر عرضه داشت:
يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم اقتست رجلا بثلاثة من الرسل،بخ بخ لهذا الرجل،من هو يا رسول الله؟قال النبى صلى الله عليه و آله و سلم:أولا تعرفه يا ابا بكر؟قال:الله و رسوله اعلم.قال صلى الله عليه و آله و سلم:هو ابو الحسن على بن ابى طالب عليه السلام فقال ابو بكر:بخ بخ لك يا ابا الحسن و اين مثلك يا ابا الحسن. (5)
(ابو بكر عرضه داشت:) يا رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم مردى را با سه نفر از پيامبران برابر كردى،به به به اين مرد،او كيست،اى رسول خدا؟پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:آيا او را نمى شناسى اى ابابكر؟ابوبكر عرض كرد:خدا و رسولش داناترند .حضرت فرمود:او ابو الحسن على بن ابى طالب عليه السلام است.پس ابوبكر گفت:به به به تو اى ابو الحسن،مثل تو كجا خواهد بود اى ابو الحسن.
ه:قال الشعبى:بينا ابو بكر جالس اذ طلع على بن ابى طالب من بعيد فلما رآه ابو بكر قال :من سره ان ينظر الى اعظم الناس منزلة و اقربهم قرابة و افضلهم دالة و اعظمهم غناء عن رسول الله صلى الله عليه (و آله) و سلم،فلينظر الى هذا الطالع. (6)
شعبى گفت:وقتى ابوبكر در جايى نشسته بود،على بن ابى طالب عليه السلام از دور نمايان شد،چون ابوبكر او را ديد گفت:هر كس خودش دارد كه بنگرد به كسى كه بزرگترين مردم است در مقام و منزلت،و نزديكترين مردم است به پيامبر،و برترين مردم است در نام و نشان،و بزرگترين مردم است در بى نيازى از مردم،كه از جهت رسول الله به دست آورده،بنگرد به اين كسى كه از دور نمايان شد.و:عن زيد بن على بن الحسين قال:سمعت ابى على بن الحسين يقول :سمعت أبى الحسين بن على يقول:قلت لأبى بكر،يا ابابكر،من خير الناس بعد رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم؟فقال لى:ابوك (7) ،...
از زيد بن على بن الحسين عليه السلام روايت شد كه گفت:از پدرم على بن الحسين عليه السلام،شنيدم كه مى فرمود:از پدرم حسين بن على عليه السلام شنيدم كه مى فرمود:به ابو بكر گفتم،اى ابو بكر،بهترين مردم بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چه كسى است؟به من گفت :پدر تو،...
ز:عن معقل بن يسار المزنى قال:سمعت أبا بكر الصديق يقول:على بن ابى طالب عترة رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم (8)
از معقل بن يسار مزنى روايت شد كه گفت:از ابوبكر شنيدم كه مى گفت:على بن ابى طالب از اهل بيت و خاندان رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم است.
ح: (الرياض النضرة ج 2،ص 163) قال:جاء ابو بكر و على عليه السلام يزوران قبر النبى«صلى الله عليه (و آله) و سلم»بعد وفاته بستة ايام،قال على عليه السلام لأبى بكر:تقدم فقال ابو بكر:ما كنت لأتقدم رجلا سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلميقول:على منى بمنزلتى من ربى. (9)
(در كتاب رياض النضرة ج 2،ص 163) گويد:ابو بكر و على عليه السلام براى زيارت قبر مطهر رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم شش روز پس از رحلت حضرت مشرف شدند،على عليه السلام به ابوبكر فرمود:پيش برو (و جلو حركت كن) ابوبكر گفت:من هرگز بر مردى تقدم نمى جويم كه خود شنيدم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم (در باره او) مى فرمود:على نزد من منزلتى را دارد كه من آن منزلت را در پيشگاه پروردگارم دارم.
ط:... (عن) معقل بن يسار المزنى يقول:
سمعت ابابكر الصديق يقول لعلى بن ابى طالب،عقدة (10) رسول الله،صلى الله عليه و آله و سلم. (11)
از معقل ابن يسار مزنى روايت شد كه مى گفت:
شنيدم كه ابو بكر به على بن ابى طالب عليه السلام مى گفت:«عقدة رسول الله» (يعنى كسى كه عقد بيعتش را با مسلمين پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم منعقد كرد)
ى:عن قيس بن حازم قال:
التقى ابو بكر الصديق و على بن ابى طالب،فتبسم ابو بكرفى وجه على فقال له ما لك تبسمت؟قال :سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يقول:لايجوز احد الصراط الا من كتب له على الجواز. (12)
از قيس بن حازم روايت شد كه:ابوبكر با على بن ابى طالب ملاقات كرد،پس ابوبكر به چهره على عليه السلام نگاه كرده و تبسم مى نمود،على عليه السلام به او فرمود:چرا تبسم مى كنى؟گفت :شنيدم پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم مى فرمود:هيچ كس بر صراط نمى گذرد،مگر كسى كه على برايش گذرنامه صادر كرده باشد.
ك:ابوبكر در موارد متعدد،بالاى منبر و در حضور تعداد زيادى از مسلمانان گفت:
اقيلونى،اقيلونى و لست بخير منكم و على فيكم (13) .«مرا رها كنيد،مرا رها كنيد،كه من بهترين شما نيستم در حالى كه على در ميان شماست».
2 - سخنان و مرويات عمر بن خطاب
الف:عن عمر بن الخطاب قال:كنت أنا و أبو بكر و ابو عبيدة و جماعة اذ ضرب النبى صلى الله عليه و آله و سلم منكب على فقال:يا على انت اول المؤمنين ايمانا و أولهم اسلاما و انت منى بمنزلة هارون من موسى (14) .
از عمر بن خطاب روايت شد كه گفت:من و ابو بكر و ابو عبيدة و عده اى ديگر بوديم وقتى كه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم بر كتف على زد،پس فرمود:اى على تو اولين مؤمنين از نظر ايمان و اولين آنها از جهت اسلام آوردن مى باشى.و تو براى من به منزله هارونى نسبت به موسى عليه السلام.
ب:عن عمار الدهنى،عن سالم بن ابى الجعد،قال:قيل لعمر:انك تصنع بعلى شيئا لا تصنعه بأحد من اصحاب النبى صلى الله عليه و آله و سلم قال:انه مولاى (15) .
عمار دهنى،از سالم بن ابى جعد روايت كرد كه گفت:به عمر (بن خطاب) گفته شد كه همانا تو به گونه اى با على رفتار (نيكو و شايسته) دارى كه با كسى از اصحاب پيامبر چنين رفتارى را ندارى؟عمر گفت:به درستى كه على مولاى من است.
ج:عن عمر بن الخطاب قال:نصب رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم عليا علما فقال:من كنت مولاه فعلى مولاه،اللهم وال من والاه و عاد من عاداه،و اخذل من خذله و انصر من نصره اللهم انت شهيدى عليهم.
قال عمر:و كان فى جنبى شاب حسن الوجه،طيب الريح،فقال:يا عمر،لقد عقد رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم عقدا لا يحله الا منافق فاحذر ان تحله.
قال عمر:فقلت يا رسول الله انك حيث قلت فى على (ما قلت) كان فى جنبى شاب حسن الوجه،طيب الريح قال كذا و كذا.
قال صلى الله عليه و آله و سلم:نعم يا عمر،انه ليس من ولد آدم،لكنه جبرئيلاراد ان يؤكد عليكم ما قلته فى على. (16)
از عمر بن خطاب روايت شد كه گفت:رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم،على را مهتر و بزرگ (مسلمين) قرار داد،پس فرمود:هر كس من مولاى او هستم پس على مولاى اوست،پروردگارا دوست بدار دوست او را و دشمن بدار دشمن او را،و ذليل نما كسى را كه او را ذليل مى كند و يارى فرما كسى را كه ياور اوست.خدايا تو گواه من بر آنان مى باشى.
عمر گفت:در كنار من جوان خوش سيما و خوش بويى بود،پس گفت:اى عمر به درستى كه رسول خدا پيمان و بيعتى انجام داد كه جز منافق آن را نقض نمى كند پس بر حذر باش كه مبادا آن را نقض كنى.عمر گفت:پس عرض كردم يا رسول الله،وقتى كه شما در مورد على سخن مى گفتى در كنارم جوان خوش چهره و خوش بويى بود كه به من چنين و چنان گفت.حضرت فرمود:بله اى عمر،او از فرزندان آدم نبود،بلكه جبرئيل بود و خواست تا بر شما در مورد آنچه كه من در مورد على گفتم تأكيد كند.
د:عن عمار الدهنى عن ابى فاختة،قال:اقبل على و عمر جالس فى مجلسه فلما رآه عمر تضعضع و تواضع وتوسع له فى المجلس،فلما قام على،قال بعض القوم:يا امير المؤمنين انك تصنع بعلى صنيعا ما تصنعه باحد من أصحاب محمد صلى الله عليه و آله و سلم قال عمر:و ما رأيتنى اصنع به؟قال:رأيتك كلما رأيته تضعضعت و تواضعت و اوسعت حتى يجلس.قال:و ما يمنعنى،و الله انه مولاى و مولى كل مؤمن. (17)
عمار دهنى از ابى فاخته روايت كند كه گفت:على عليه السلام آمد در حالى كه عمر در جايگاه خود نشسته بود چون عمر آن حضرت را ديد لرزيد و تواضع كرد و براى نشستن على عليه السلام جائى باز كرد،وقتى كه على عليه السلام برخاست:شخصى به عمر گفت:اى امير،تو با على عليه السلام روشى به كار بردى كه با هيچ يك از اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم آن رفتار را انجام نداده اى عمر گفت:من چه رفتارى با او داشتم كه تو ديدى؟گفت:ديدم كه چون به او نظر افكندى،لرزيدى و تواضع كردى و جاى نشستن براى او گشودى تا بنشيند،عمر گفت:چه چيزى مرا از اين رفتار باز مى دارد قسم به خدا كه او مولاى من و مولاى همه مؤمنين است.
ه:قال عمر بن الخطاب:لقد أعطى على ثلاث خصال لأن تكون لى خصلة منها احب الى من أن أعطى حمر النعم،فسئل و ما هى؟قال:تزويج النبى صلى الله عليه و آله و سلم ابنته و سكناه المسجد لا يحل لأحد فيه ما يحل لعلى و الراية يوم خيبر. (18)
عمر بن خطاب گفت،به على سه خصلت كرامت شده كه اگر يك خصلت از آن به من داده مى شد براى من محبوبتر از داشتن شتران سرخ مو (كه داراى قيمت بسيار هستند) بود،پرسيده شد آن خصائل كدام است؟گفت:به ازدواج در آوردن پيامبر دخترش را (براى على عليه السلام) و جاى گرفتن او در مسجد كه حلال نبود بر هيچ كس در مسجد آنچه كه براى على حلال بود و گرفتن پرچم در جنگ خيبر.
و:عن ابن عباس:مشيت و عمر بن الخطاب فى بعض ازقة المدينة فقال لى:...يا ابن عباس...و الله لسمعت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يقول لعلى بن ابى طالب:من احبك احبنى و من احبنى احب الله،و من احب الله ادخله الجنة مدلا. (19)
از ابن عباس روايت شد كه (گفت) :من و عمر بن خطاب دريكى از كوچه هاى مدينه مى رفتيم پس عمر به من گفت:...اى فرزند عباس...به خدا سوگند همانا شنيدم از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كه به على بن ابى طالب مى فرمود:كسى كه تو را دوست بدارد مرا دوست داشته و كسى كه مرا دوست بدارد خدا را دوست داشته و كسى كه خدا را دوست بدارد خداوند او را وارد بهشت مى كند.
ز:عن عبد الله بن ضبيعة العبدى،عن ابيه،عن جده قال:أتى عمر بن الخطاب رجلان سألاه عن طلاق الأمة،فقام معهما فمشى حتى أتى حلقة فى المسجد،فيها رجل اصلع،فقال:ايها الأصلع ما ترى فى طلاق الأمة؟فرفع رأسه اليه ثم أومأ اليه بالسبابة و الوسطى،فقال له عمر:تطليقتان .فقال احدهما:سبحان الله،جئناك و أنت امير المؤمنين فمشيت معنا حتى وقفت على هذه الرجل فسألته،فرضيت منه أن أوما اليك؟!فقال لهما[عمر]ما تدريان من هذا؟قالا:لا.قال:هذا على بن ابى طالب.أشهد على رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم لسمعته و هو يقول:ان السماوات السبع و الأرضين السبع لو وضعتا فى كفة[ميزان]ثم وضع ايمان على فى كفة ميزان لرجح ايمان على. (20) عبد الله بن ضبيعه عبدى از پدرش،از جدش روايت كرد كه گفت:
«دو مرد نزد عمر بن خطاب آمدند و از او در مورد طلاق كنيز سؤال كردند؟پس عمر به اتفاق آنها به طرف مسجد آمد،جمعى در مسجد بودند كه در ميان آنان مردى اصلع (21) حضور داشت.پس عمر از او پرسيد نظر تو در طلاق كنيز چيست؟پس او سرش را بلند كرد و بعد با انگشت سبابه و وسطى اشاره كرد (و پاسخ گفت) پس عمر سائل را (به مقصود متوجه كرد و) گفت:دو طلاق است.پس يكى از آن دو مرد گفت:سبحان الله،ما نزد تو آمديم و تو امير المؤمنين (و خليفه ما) هستى.پس تو با ما نزد اين مرد آمدى و از او مى پرسى؟!و از پاسخ او كه با اشاره انجام داد راضى شدى؟!پس عمر در خطاب به آنان گفت:نمى دانيد كه او كيست؟گفتند:نه،عمر گفت:او على بن ابى طالب عليه السلام است و من شهادت مى دهم كه از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه مى فرمود:اگر آسمانها و زمينها در كفه ترازويى نهاده شود و ايمان على در كفه ديگر،ايمان على برتر خواهد بود.»ح:...فقال عمر[بن الخطاب]:عجزت النساء ان يلدن مثل على. (22)
«عمر بن خطاب گفت:زنان عاجزند فرزندى مثل على بن ابى طالب به دنيا آورند»ط:عن عبد الله بن عباس قال:سمعت عمر بن الخطاب يقول:كفوا عن ذكر على بن ابى طالب عليه السلام فلقد رأيت من رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم فيه خصالا لان تكون لى واحدة منهن فى آل الخطاب احب الى مما طلعت عليه الشمس. (23)
عبد الله بن عباس گويد:از عمر بن خطاب شنيدم مى گفت:از بدگويى على بن ابى طالب عليه السلام خوددارى كنيد كه من از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم درباره فضيلت او خصلتهايى ديدم كه اگر يكى از آن خصلتها در خاندان خطاب مى بود در نزد من از هر جا و هر چه كه آفتاب بر آن مى تابد محبوبتر مى بود.
ى:عن عمر بن الخطاب،قال:قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم:ما اكتسب مكتسب مثل فضل على،يهدى صاحبه الى الهدى و يرد عن الردى. (24) عمر بن خطاب گفت:رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:هيچ كس مانند على عليه السلام فضيلتى به دست نياورد كه صاحب و همنشين خود را به هدايت،ارشاد مى كند و از گمراهى باز مى دارد.
ك:عن...و عمر بن الخطاب و...،ان رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم قال:النظر الى وجه على عبادة. (25)
جمعى از راويان كه از جمله آنها عمر بن خطاب است از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم روايت مى كنند كه فرمود:نگاه كردن به چهره على عليه السلام عبادت است.
ل:عن سويد بن غفلة،قال:رأى عمر رجلا يخاصم عليا،فقال له عمر:انى لأظنك من المنافقين !سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يقول:على منى بمنزلة هارون من موسى إلا انه لا نبى بعدى. (26)
از سويد بن غفله روايت شد كه گفت،عمر مردى را ديد كه با على عليه السلام خصومت مى كند عمر به وى گفت:گمان دارم كه تو از منافقان باشى!زيرا من از رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه مى فرمود:على در نزد من منزلت و جايگاه هارون در نزد موسى عليه السلام را دارد جز آنكه پيغمبرى پس از من نباشد.
م:عن ابى هريرة،عن عمر بن الخطاب قال:قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم:من كنت مولاه فعلى مولاه. (27)
از ابو هريره روايت شد كه عمر بن خطاب گفت:رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود :هر كس را كه من مولاى او هستم،پس على مولاى اوست.
ن:قال عمر بن الخطاب:على أقضانا. (28)
عمر بن خطاب گفت:بيناترين ما در داورى و قضاوت،على بن ابى طالب عليه السلام است.
س:عن عمر بن الخطاب،عن النبي صلى الله عليه و آله و سلم:كل سبب و نسب ينقطع يوم القيامة الا سببى و نسبى و كل ولد آدم فان عصبتهم لأبيهم ما خلا ولد فاطمة،فإنى أنا أبوهم و عصبتهم. (29)
عمر بن خطاب از نبى گرامى اسلام صلى الله عليه و آله و سلم روايت كرد (كه فرمود) :هر سبب و نسبى در روز قيامت قطع مى شود مگرسبب و نسب من.و همه فرزندان آدم پس همانا نسبت آنها به پدرشان است بجز فرزندى فاطمه عليها السلام پس به درستى كه من پدر و عصبه آنان هستم.
ع:قال عمر بن الخطاب:لا يفتين احد فى المسجد و على حاضر. (30)
عمر بن خطاب گفت:تا وقتى كه على عليه السلام در مسجد حضور دارد كسى نبايد فتوى دهد.
ف:قال عمر بن الخطاب:يابن ابيطالب،فما زلت كاشف كل شبهة،و موضع كل علم. (31)
عمر بن ابن خطاب (در سخن خود به على عليه السلام) گفت:اى پسر ابو طالب هميشه تو موارد شبهه را بر طرف ساخته اى و موضع و جايگاه علم بوده اى.
ص:قال عمر:لا أبقانى الله بعد ابن ابيطالب. (32)
عمر (بن خطاب) گفت:خداوند پس از على بن ابى طالب عليه السلام مرا باقى نگذارد.
ق:قال عمر بن الخطاب فى عدة مواطن:لو لا على لهلك عمر. (33) عمر بن خطاب در مواضع متعدد) گفت:اگر وجود على عليه السلام نمى بود عمر هلاك مى شد.
ر:عن سعيد بن المسيب قال:قال عمر ابن الخطاب:اعوذ بالله من معضلة ليس لها أبو الحسن،على بن ابى طالب. (34)
سعيد ابن مسيب گويد،از عمر شنيدم كه گفت:به خدا پناه مى برم از مشكلى كه براى حل آن ابو الحسن (على عليه السلام) نباشد.
ش:قال عمر ابن الخطاب:اللهم لا تنزل بى شديدة الا و ابو الحسن الى جنبى. (35)
عمر ابن خطاب گفت:بار خدايا كار سختى بر من نازل مفرما مگر آنكه ابو الحسن (على عليه السلام) در كنار من باشد.
ت:عن ابن عباس قال:كنت أسير مع عمر بن الخطاب فى ليلة،و عمر على بغل و انا على فرس،فقرأ آية فيها ذكر على بن ابى طالب فقال:أما و الله يا بنى عبد المطلب لقد كان على فيكم أولى بهذا الأمر منى و من أبى بكر،...[الى ان قال]و الله ما نقطع امرا دونه،و لا نعمل شيئا حتى نستأذنه. (36)
از ابن عباس روايت شد كه گفت:در يكى از شبها من و عمر بن خطاب سير مى كرديم (همسفر بوديم) و عمر بر قاطر و من بر اسب بودم،پس آيهاى قرائت شد كه در آن آيه نام على بن ابى طالب ياد آورى مى شد.پس (عمر بن خطاب) گفت:آگاه باشيد به خدا سوگند اى فرزندان عبد المطلب،به تحقيق كه على در ميان شما سزاوارترين است به اين امر (خلافت) از من و ابوبكر... (تا آنكه گفت) :به خدا سوگند هيچ كارى را بدون او تمام نمى كنم.و عملى بدون اجازه او انجام نمى دهم.
ث:عن الحافظ الدار القطنى عن عمر،و قد جاءه اعرابيان يختصمان فقال لعلى:اقض بينهما.
فقال احدهما:هذا يقضى بيننا؟!فوثب اليه عمر و اخذ بتلبيبه،و قال:ويحك ما تدرى من هذا؟هذا مولاى و من لم يكن مولاه فليس بمؤمن. (37)
حافظ دار قطنى از عمر (بن خطاب) روايت مى كند كه دو تن اعرابى جهت مخاصمه و دعوا نزد او (يعنى نزد عمر بنخطاب) آمدند.پس عمر به على عليه السلام عرض كرد:بين آنها قضاوت كن.يكى از آن دو اعرابى گفت:آيا اين مرد ميان ما قضاوت كند؟پس عمر به طرف آن مرد پريد و يقه او را گرفت و گفت:واى بر تو،چه مى دانى كه اين كيست؟!او مولاى من است،و هر كس كه او مولايش نباشد پس مؤمن نيست.
خ:عن عمير بن بشر الخثعمى قال:قال عمر:على اعلم الناس بما انزل الله على محمد. (38)
عمير بن بشر گفت،عمر (بن خطاب) گفت:على عليه السلام داناترين مردم است به آنچه كه خداوند بر محمد صلى الله عليه و آله و سلم نازل كرده است.
ذ:...قال عمر بن الخطاب (يوم غدير خم) :
هنيئا لك يابن ابى طالب اصبحت مولى كل مؤمن و مؤمنة. (39) عمر ابن خطاب (در روز غدير خم،بعد از آنكه پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم على را به ولايت منصوب فرمود،خطاب به على عليه السلام) گفت:گوارا باد بر تو اى پسر ابى طالب كه مولا و صاحب اختيار همه مردان و زنان مؤمن شدى.
ض:عن عمر بن الخطاب انه قال:اشهد على رسول الله صلى الله عليه«و آله»و سلم لسمعته و هو يقول:لو ان السماوات السبع وضعت فى كفة و وضع ايمان على فى كفة لرجح ايمان على. (40)
عمر بن خطاب گفت:شهادت مى دهم كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم مى فرمود :اگر هفت آسمان را در يك كفه (ترازو) بگذارند و ايمان على را در كفه ديگر،ايمان على رجحان و برترى خواهد داشت.
ظ:عن ابن عباس قال:سمعت عمر بن الخطاب يقول:قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم :يا على انت اول المسلمين اسلاما و اول المؤمنين ايمانا. (41)
ابن عباس رحمه الله گفت:از عمر بن الخطاب شنيدم مى گفت:رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود:يا على،تو نخستين مسلمان و اولين مؤمن مى باشى.غ:عمر بن الخطاب رفعه:لو اجتمع الناس على حب على بن ابى طالب لما خلق الله النار. (42)
عمر بن خطاب به حديث مرفوع روايت كرد از پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم كه:اگر مردم بر دوستى على بن ابى طالب اتفاق و اجتماع مى كردند خدا آتش را خلق نمى كرد.
ايضا:عن عمرو بن ميمون قال:لما ولى عمر الستة فقاموا أتبعهم بصره ثم قال:لئن ولوها الأجيلح ليركبن بهم الطريق. (43)
از عمرو بن ميمون روايت شد كه گفت:وقتى كه عمر آن شش نفر را براى خلافت معرفى كرد،آنان برخاستند (كه بروند) عمر چشم به آنها دوخت،سپس گفت:هر آئينه اگر ولايت را به اجيلح واگذار كنيد مسلمين را رهبرى مى كند.[«توضيح آنكه اجيلح به معناى اصلع است يعنى كسى كه موى جلوى سرش ريخته كه از مشخصات ظاهرى على عليه السلام بوده است.»]
ايضا:ابن ابى الحديد جريان مفصلى از يك ملاقات و گفتگويى كه ميان ابن عباس و عمر (بن خطاب) واقع گرديده است نقل مى كند كه در ضمن آن گفتگو و مصاحبه،خود عمر بدين حقيقت اعتراف كرده و مى گويد:«آرى رسول خدا خواست كه در حال بيمارى،به نام على تصريح كند (و بنويسد) ولى من از اين كار مانع گرديدم».
«و لقد اراد ان يصرح باسمه فمنعت من ذلك»
ابن ابى الحديد سپس مى گويد:اين جريان را احمد بن ابى طاهر،مؤلف تاريخ بغداد در كتاب خود با اسنادش نقل نموده است. (44)
ايضا:[عمر بن خطاب گفت]:الحمد لله كه خداوند در اين امت كسى - يعنى على عليه السلام - را قرار داد كه هر گاه ما راه كج برويم ما را به راه راست هدايت مى كند. (45)
ايضا:عمر بن خطاب در زمان خلافت خود براى حج به مكه مشرف شده در اثناى طواف نظرش به جوانى افتاد كه يك طرف صورتش سياه و چشمش قرمز و خون آلود است.عمر او را صدا زد و گفت :يا فتى من فعل بك هذا؟اى جوان چه كسى با تو چنين كرده و چه كسى تو را زده است؟جوان گفت :ضربنى ابو الحسن على بن ابى طالب.على عليه السلام مرا زده است.عمر گفت:تأمل كن تا على بيايد.در همين حال على بن ابى طالب رسيد.عمر گفت:يا على ءانت ضربتهذا الشباب؟يا على آيا تو اين جوان را زدى؟على عليه السلام فرمود:آرى من او را زدم.عمر گفت:چه چيز سبب شد كه او را بزنى؟على عليه السلام فرمود:رأيته ينظر حرم المسلمين.ديدم او را كه نظر به زنان مسلمان و ناموس مردم مى كرد (به دنبال ناموس مردم بود) .عمر گفت:اى جوان،لعنت بر تو،بر خيز و برو.فقد رآك عين الله و ضربك يد الله.به درستى كه تو را چشم خدا ديده و دست خدا زده است. (46) .
3 - سخنان و مرويات عثمان بن عفان
الف:...رجع عثمان الى على فسأله المصير اليه،فصار اليه فجعل يحد النظر اليه،فقال له على:مالك يا عثمان؟مالك تحد النظر الى؟قال:سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يقول:النظر الى على عبادة. (47)
...عثمان به سوى على بازگشت و از آن حضرت درخواست كرد كه به سوى او برگردد.حضرت به طرف او آمد.پس (در اين وقت) عثمان شروع كرد به نگاه كردن (و تماشاى) آن حضرت.على عليه السلام فرمود:تو را چه شده استاى عثمان؟چه شده تو را كه اينگونه به من خيره شده و نگاهم مى كنى؟عثمان گفت:از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيدم كه مى فرمود:نگاه كردن به على عبادت است.
ب:«...خليفه سوم عثمان،سه مرتبه از على عليه السلام دعوت كرد كه با وى همكارى نمايد،مرتبه اول در سال 22 هجرت،يعنى در همان سالى كه خليفه شد آن دعوت به عمل آمد،و مرتبه ديگر در سال 27 هجرى،و سومين مرتبه در سال 32 بعد از هجرت پيغمبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم، (اما) على عليه السلام هيچ يك از آن دعوتها را براى همكارى سياسى نپذيرفت.ولى هر بار كه خليفه سوم (عثمان) از على بن ابى طالب عليه السلام دعوت به همكارى مى كرد،على مى گفت:يكى از كارهاى واجب كه بايد صورت بگيرد جمع آورى آيات قرآن و تدوين آن به شكل يك كتاب است و من حاضرم كه براى اين كار واجب با تو همكارى كنم...» (48)
ج: (در ايامى كه عثمان به كشته شدن نزديك مى شد) اين بيت را به تمثيل به على عليه السلام نوشت:
فان كنت مأكولا فكن انت آكل*و الا فادركنى و لما امزق.
حاصل بيت آنكه:اگر مرا همى بايد كشت،پس تو بكش كه على بن ابى طالبى،و اگر نمى بايد كشت،مگذار كه طلحه مرا بكشد و پاره پاره كند. (49) گفتنى است كه اين شعر را زمانى عثمان بيان كرد كه طلحة بن عبيد الله با جماعتى از بنى تميم از بام سراى عثمان به قصد كشتن او بالا رفت) .
د:سخن عثمان در خطابش به على عليه السلام:
«...به خدا اگر بميرى،دوست ندارم بعد از تو زنده بمانم،زيرا جانشينى پس از تو نمى بينم .و اگر باقى بمانى هيچ سركشى را نمى بينم كه تو را به عنوان نردبان و وسيله ياورى انتخاب كرده باشد و تو را پناهگاه و ملجأ شمرده باشد..نسبت من به تو مانند فرزندى است كه از طرف پدرش عاق شده...». (50)
پى نوشتها:
1 - به عنوان نمونه،يكى از نويسندگان اهل سنت به نام فؤاد فاروقى،كه در مورد عظمت و مقام رفيع على عليه السلام كتب متعددى تأليف كرده،در صفحه 260 از كتاب«بيست و پنج سال سكوت على عليه السلام»در مورد آغاز شناخت وسيعتر خود نسبت به شخصيت برجسته اسلام يعنى على عليه السلام چنين مى نويسد:«به ياد آوردن اين كه چه زمانى با نام مبارك على عليه السلام آشنا شدهام برايم ممكن نيست،اما خوب به خاطر مى آورم كه چه زمانى شيفته اش شدم:زمانى كه اقدام به جمع آورى سخنان«عمر بن خطاب»درباره اين شخصيت ممتاز عالم اسلام،كردم.جملات سپاسمندانه و ستايشگرانه عمر،سردار بزرگ سده نخستين برقرارى اسلام،مرا مجذوب على عليه السلام كرد...»
2 - ابن مغازلى در مناقب،حديث 170،ص .129
- و ابن عساكر در شرح حال امام على عليه السلام از تاريخ دمشق،ج 2،ص 438،اواخر حديث .953 (شرح محمودى) .
- شيخ سليمان قندوزى حنفى در ينابيع الموده،باب مناقب السبعون،ص 277،حديث 17 و ص .300
- متقى هندى در كنز العمال،ج 11،ص 604 (مؤسسة الرساله بيروت،چاپ پنجم) ،و ديگران.
3 - ابن كثير در البداية و النهاية،ج 7،ص .358
- سيوطى در تاريخ الخلفاء،ص .172
- ابن مغازلى در مناقب،ص 210،حديث 252،ط .1
- ابن عساكر در شرح حال امام على عليه السلام از تاريخ دمشق،ج 2،ص 391،حديث 895 (به شرح محمودى) ،و ديگران.
4 - شيخ سليمان قندوزى حنفى در ينابيع الموده،باب 54،ص 194 و .356
- و متقى هندى در كنز العمال،ج 13 - ص 638 (مؤسسة الرسالة بيروت،چاپ پنجم) .
5 - «بوستان معرفت»تأليف سيد هاشم حسينى تهرانى،ص 447 به نقل از:مناقب خوارزمى،فصل 7،ص .45
6 - «بوستان معرفت»ص 650 به نقل از:ابن عساكر در تاريخ امير المؤمنين عليه السلام،ج 3،ص 70،حديث 1100 و از مناقب خوارزمى فصل 14،ص .98
7 - «كنز العمال»،ج 12،ص 489 (مؤسسة الرسالة بيروت،چاپ پنجم) .
8 - همان مأخذ،ج 13،ص .115
9 - آثار الصادقين،ج 14،ص 277،به نقل از فضائل الخمسه،ج 1،ص .297
10 - العقدة:كحرمة،و الجمع عقد كحرم،الولاية.البيعة المعقودة.
11 - ابن عساكر در شرح حال امام على عليه السلام از تاريخ دمشق،ج 3،حديث 1092،ص .54
12 - نقل از سيد جواد مهرى در مقدمه كتاب«آنگاه هدايت شدم»تأليف دكتر سيد محمد تيجانى سماوى ص 2 به نقل از:ابان السمان در الموافقه،ص 137،و ابن حجر در الصواعق المحرقه،ص 126 و ابن مغازلى شافعى در مناقب على عليه السلام ص .119
13 - «چرا شيعه شدم»تأليف جناب محمد رازى،ص 332 به نقلش از:فخر رازى در نهاية العقول،طبرى در تاريخ خود،بلاذرى در انساب الاشراف،سمعانى در فضائل،غزالى در سر العالمين،سبط ابن جوزى در تذكره،قاضى فضل بن روزبهان و ابن ابى الحديد و ديگران.
- قابل ذكر است كه صحت اين گفتار ابوبكر در كلمات على عليه السلام در نهج البلاغه كاملا روشن است،آنجا كه فرمود:«فيا عجبا بينا هو يستقيلها فى حياته اذ عقدها لاخر بعد مماته»يعنى«پس چقدر جاى تعجب و شگفت است كه ابو بكر استقاله مى كرد (و امتناع مى نمود) از خلافت در حال حيات خود در حالى كه گره مى زد خلافت را براى ديگرى (يعنى عمر) بعد از مرگش».
14 - شيخ سليمان قندوزى حنفى در ينابيع المودة،ص 239«چاپ قم،س 3711».
- و متقى هندى در كنز العمال ج 13،ص 122 و ص 123 (مؤسسة الرساله بيروت،چاپ پنجم) .
15 - ابن عساكر در شرح حال امام على عليه السلام از تاريخ دمشق،ج 2،ص 82،حديث .584 (شرح محمودى) .
16 - شيخ سليمان قندوزى حنفى در ينابيع المودة (باب مودة الخامسة) ص .297
- ابن عساكر در شرح حال امام على عليه السلام از تاريخ دمشق ج 2،ص 80 (شرح محمودى) بنقل از بخارى در تاريخ كبير،ج 1،ص 375 و ديگران.
17 - ابن عساكر در شرح حال امام على عليه السلام از تاريخ دمشق،ج 2،ص 82 حديث .585 (شرح محمودى)
18 - شيخ سليمان قندوزى حنفى در ينابيع المودة،فصل سوم،ص .343
- و حاكم در المستدرك ج 3،ص 125 - هيثمى در مجمع الزوائد،ج 9،ص .120
- ابن عساكر در شرح حال امام على عليه السلام از تاريخ دمشق،ج 1،ص 219،حديث 282 (شرح محمودى) ،و ديگران.
19 - پاورقى كتاب در شرح حال امام على عليه السلام از تاريخ دمشق،ج 2،ص 388 (شرح محمودى) .
20 - ابن عساكر در شرح حال امام على عليه السلام از تاريخ دمشق،ج 2،ص 365،حديث .872 (شرح محمودى) .
- ابن مغازلى در مناقب ص 289،شماره 330،ط 1 و خوارزمى در فضل 13 از مناقب،ص 78،ط تبريز .
- گنجى شافعى در كفاية الطالب اواخر باب 62،ص 258 و ديگران.
21 - اصلع:به كسى گويند كه موى جلوى سرش ريخته باشد كه يكى از مشخصات ظاهرى على عليه السلام است.
22 - شيخ سليمان قندوزى حنفى در ينابيع المودة،باب 65،ص .448
23 - آثار الصادقين،ج 14،ص 211 به نقل از فضائل الخمسة،ج 2،ص 239.عن كنز العمال،ج 6،ص .393
24 - آثار الصادقين،ج 14،ص 212 به نقل از الغدير،ج 5،ص 363 و فضائل الخمسة،ج 1،ص 167 عن مستدرك الصحيحين.
25 - ابن كثير در البداية و النهاية،ج 7،ص .358
26 - آثار الصادقين،ج 14،ص 286 به نقل از شرح حال امام على عليه السلام از تاريخ دمشق ابن عساكر ج 1،ص .360
27 - ابن عساكر در شرح حال امام على عليه السلام از تاريخ دمشق ج 2،
|