سیره امام صادق (ع) مشاهده در قالب PDF چاپ فرستادن به ایمیل

سیره امام صادق (ع)


محمد ابو احسان


1- كار و تلاش و دستگيرى از مستمندان

امام صادق(ع) نه تنها ديگران را دعوت به كار و تلاش مى ‏كرد، بلكه ‏خود نيز با وجود مجالس درس و مناظرات و... در روزهاى داغ‏ تابستان، در مزرعه ‏اش كار مى‏ كرد. يكى از ياران حضرت مى ‏گويد: آن‏حضرت را در باغش ديدم، پيراهن زبر و خشن برتن و بيل در دست،باغ را آبيارى مى ‏كرد و عرق از سر و صورتش مى ‏ريخت، گفتم: اجازه ‏دهيد من كار كنم. فرمود: من كسى را دارم كه اين كارها را بكند ولى دوست دارم مرد در راه به دست آوردن روزى حلال از گرمى آفتاب‏ آزار ببيند و خداوند ببيند كه من در پى روزى حلال هستم. (1)

حضرت در تجارت نيز چنين بود و بر رضايت ‏خداوند تاكيد داشت.لذا وقتى كار پرداز او كه با سرمايه امام براى تجارت به مصررفت و با سودى كلان برگشت، امام از او پرسيد: اين همه سود را چگونه به دست آورده ‏اى؟ او گفت: چون مردم نيازمند كالاى ما بودند، ماهم به قيمت گزاف فروختيم. امام فرمود: سبحان الله!

عليه مسلمانان هم ‏پيمان شديد كه كالايتان را جز در برابر هر دينار سرمايه يك دينار سود نفروشيد! امام اصل سرمايه را برداشت و سودش را نپذيرفت و فرمود: اى مصادف! چكاچك شمشيرها از كسب روزى حلال آسانتر است. (2)

حقيقت اين است كه امام (ع) در نهايت علاقه به كار و تلاش، هرگز فريفته درخشش درهم و دينار نمى ‏شد و مى‏ دانست كه بهترين كار از نظر خداوند تقسيم دارايى خود با نيازمندان است، حقيقتى كه ما هرگز از عمق جان بدان ايمان عملى نداشته و نداريم. امام خود درباره باغش مى ‏فرمود: وقتى خرماها مى ‏رسد، مى‏ گويم ديوارها رابشكافند تا مردم وارد شوند و بخورند. همچنين مى ‏گويم ده ظرف‏ خرما كه بر سر هر يك ده نفر بتوانند بنشينند، آماده سازند تا وقتى ده نفر خوردند، ده نفر ديگر بيايند و هر يك، يك مد خرما بخورند. آن‏گاه مى ‏خواهم براى تمام همسايگان باغ (پيرمرد، پيرزن،مريض، كودك و هركس ديگر كه توان آمدن به باغ را نداشته،) يك مد خرما ببرند. پس مزد باغبان و كارگران و... را مى ‏دهم و باق ي ‏مانده محصول را به مدينه آورده بين نيازمندان تقسيم مى ‏كنم ودست آخر از محصول چهار هزار دينارى، چهارصد درهم برايم ‏مى ‏ماند. (3)

2- ساده زيستى و همرنگى با مردم

امام همانند مردم معمولى لباس مى ‏پوشيد و در زندگى رعايت اقتصاد را مى‏ كرد. مى ‏فرمود: بهترين لباس در هر زمان، لباس معمول همان‏ زمان است. لذا (4) گاه لباس نو و گاه لباس وصله دار برتن مى ‏كرد. لذا وقتى سفيان ثورى به وى اعتراض مى ‏كرد كه: پدرت على ‏لباسى چنين گرانبهاى نمى ‏پوشيد، فرمود: زمان على(ع) زمان فقر و اكنون زمان غنا و فراوانى است و پوشيدن آن لباس در اين زمان،لباس شهرت است و حرام... پس آستين خود را بالا زد و لباس زير را كه خشن بود، نشان داد و فرمود: لباس زير را براى خدا و لباس نو را براى شما پوشيده ‏ام. (5)

با اين همه حضرت همگام و همسان با مردم بود و اجازه نمى ‏داد،امتيازى براى وى و خانواده ‏اش در نظر گرفته شود. و اين ويژگى ‏هنگام بروز بحران‏هاى اقتصادى و اجتماعى بيشتر بروز مى ‏يافت. از جمله در سالى كه گندم در مدينه ناياب شد، دستور داد گندم‏هاى ‏موجود در خانه را بفروشند و از همان، نان مخلوط از آرد جو و گندم كه خوراك بقيه مردم بود، تهيه كنند و فرمود: «فان الله‏ يعلم انى واجدان اطعمهم الحنطه على وجه ها ولكنى‏ احب ان يرانى‏الله قد احسنت تقدير المعيشه. » (6)

خدا مى‏ داند كه مى ‏توانم به بهترين صورت نان گندم خانواده ‏ام را تهيه كنم; اما دوست دارم خداوند مرا در حال برنامه ريزى صحيح ‏زندگى ببيند.

3- شجاعت

امام صادق(ع) در برابر ستمگران از هر طايفه و رتبه ‏اى به سختى ‏مى ‏ايستاد و اين شهامت را داشت كه سخن حق را به زبان آورد و اقدام حق طلبانه را انجام دهد، هر چند با عكس العمل تندى رو به ‏رو شود. لذا وقتى منصور از او پرسيد: چرا خداوند مگس را خلق ‏كرد؟ فرمود: تا جباران را خوار كند. و به اين ترتيب منصور را متوجه قدرت الهى كرد. (7) و آن‏گاه كه فرماندار مدينه در حضور بنى هاشم در خطبه‏ هاى نماز به على(ع) دشنام داد، امام چنان پاسخى كوبنده داد كه فرماندار خطبه را ناتمام گذاشت و به سوى ‏خانه ‏اش راهى شد. (8)

4- همزيستى و مدارا با مسلمانان

امام صادق(ع) شيعيان را به همزيستى با اهل سنت دعوت مى ‏كرد تا به اين طريق هم شيعيان از جامعه اكثريت منزوى نشوند و هم بتوان ‏احكام و اصول شيعى را با ملاطفت ‏به آنان منتقل كرد. از اين روى ‏در مدار حق با مسامحه با آنان رفتار مى‏ شد، اما اين سهل گرفتن‏ هرگز به معناى زير پاى گذاشتن اصول نبود و آن جا كه مسئله اصولى ‏در ميان بود، حضرت هرگز تسليم نمى ‏شد. از جمله در يكى از سفرها،امام صادق(ع) به حيره (ميان كوفه و بصره) آمد. در آن‏جا منصور دوانيقى به خاطر ختنه فرزندش جمعى را به مهمانى دعوت كرده بود.

امام نيز ناگزير در آن مجلس حاضر شد. وقتى كه سفره غذا انداختند، هنگام صرف غذا، يكى از حاضران آب خواست ولى به جاى ‏آن، شراب آوردند، وقتى ظرف شراب را به او دادند، امام بى ‏درنگ ‏برخاست و مجلس را ترك كرد و فرمود: رسول خدا(ص) فرمود: «ملعون ‏من‏جلس على مائده يشرب عليها الخمر.» (9)

ملعون است كسى كه در كنار سفره ‏اى بنشيند كه در آن سفره شراب ‏نوشيده شود.

امام حتى در مجالس عمومى خليفه نيز حاضر نمى ‏شد; زيرا حكومت را غاصب مى ‏دانست و حاضر نبود با پاى خود بدان جا برود، زيرا بااين كار از ناحق بودن آنان، چشم پوشى مى ‏شد و تنها زمانى كه ‏اجبار بود به خاطر مصالح اهم به آن‏جا مى ‏رفت; لذا منصور ضمن‏ نامه‏ اى به وى نوشت: چرا تو به اطراف ما مانند ساير مردم ‏نمى ‏آيى؟ امام در پاسخ نوشت: نزد ما چيزى نيست كه به خاطر آن از تو بترسيم و بياييم، نزد تو در مورد آخرتت چيزى نيست كه به آن ‏اميدوار باشيم. تو نعمتى ندارى كه بياييم و به خاطر آن به تو تبريك بگوييم و آنچه كه اكنون دارى آن را بلا و عذاب نمى ‏دانى تا بياييم و تسليت ‏بگوييم. منصور نوشت: بيا تا ما را نصيحت كنى.

امام نيز نوشت: كسى كه آخرت را بخواهد، با تو همنشين نمى ‏شود و كسى كه دنيا را بخواهد، به خاطر دنياى خود تو را نصيحت ‏نمى ‏كند. (10)

5- علم امام صادق(ع) و اقدامات وى

آنچه به دوره امامت‏ حضرت امام صادق(ع) ويژگى خاصى بخشيده،استفاده از علم بيكران امامت، تربيت دانش طلبان و بنيان گذارى ‏فكرى و علمى مذهب تشيع است. در اين باره چهار موضوع قابل توجه ‏است:

الف- دانش امام.

ب- ويژگى ‏هاى عصر آن حضرت كه منجر به حركت علمى و پايه ريزى ‏نهضت علمى شد.

ج- اولويت‏ها در نهضت علمى.

د- شيوه‏ ها و اهداف و نتايج اين نهضت علمى.

الف- دانش امام

شيخ مفيد مى ‏نويسد: آن قدر مردم از دانش حضرت نقل كرده ‏اند كه به ‏تمام شهرها منتشر شده و كران تا كران جهان را فرا گرفته است و از احدى از علماى اهل‏بيت عليهم السلام اين مقدار احاديث نقل‏ نشده است ‏به اين اندازه كه از آن حضرت نقل شده. اصحاب حديث،راويان آن حضرت را با اختلاف آرا و مذاهبشان گردآورده و عددشان‏ به چهار هزارتن رسيده و آن قدر نشانه‏ هاى آشكار بر امامت آن‏حضرت ظاهر شده كه دلها را روشن و زبان مخالفان را از ايراد شبهه لال كرده است. (11)

سيد مؤمن شافعى نيز مى ‏نويسد: مناقب آن حضرت بسيار است تا آن‏جا كه شمارشگر حساب ناتوان است از آن. (12)

ابوحنيفه مى‏ گفت: من هرگز فقيه‏تر از جعفربن محمد نديده ‏ام و او حتما داناترين امت اسلامى است. (13)

حسن بن زياد مى ‏گويد: از ابوحنيفه پرسيدم: به نظر تو چه كسى درفقه سرآمد است؟ گفت: جعفربن محمد. روزى منصور دوانيقى به من‏گفت: مردم توجه زيادى به جعفربن محمد پيدا كرده ‏اند و سيل جمعيت ‏به سوى او سرازير شده است. پرسشهايى دشوار آماده كن و پاسخ‏هايش ‏را بخواه تا او از چشم مسلمانان بيفتد. من چهل مسئله دشوار آماده كردم. هنگامى كه وارد مجلس شدم، ديدم امام در سمت راست‏ منصور نشسته است. سلام كردم و نشستم. منصور از من خواست‏ سوالاتم‏ را بپرسم. من يك يك سؤال مى ‏كردم و حضرت در جواب مى ‏فرمود: درمورد اين مسئله، نظر شما چنين و اهل‏ مدينه چنان است و فتواى خود را نيز مى ‏گفتند كه گاه موافق و گاه مخالف ما بود. (14)

پى ‏نوشتها:

1- بحارالانوار، ج‏47، ص‏56.

2- همان، ص‏59; «سبحان الله تحلفون على قوم الا تبيعونهم الابربح الدينار دينارا... ثم قال: يا مصادف! مجالده ‏السيوف اهون‏من طلب الحلال.»

3- وسايل الشيعه، ج‏16، ص 488.

4- بحارالانوار، ج‏47، ص 54.

5- اعيان الشيعه، ج 1، ص 660.

6- همان، ص‏59.

7- تهذيب الكمال، ج 5، ص 92، (يا ابا عبدالله لم خلق الله‏الذباب، فقال: ليذل به الجبابره) 8- وسايل الشيعه، ج‏16، ص‏423.

9- فروع كافى، ج‏6، ص 268.

10- مستدرك الوسايل، ج 2، ص 438.

11- ارشاد مفيد، ص 254.

12- منتهى الامال، ج 2، ص‏139.

13- الامام الصادق و ابوزهره، ص 224; جامع المسانيد، ص 222.

14- منتهى الامال، ج 2، ص 140.

سیره امام صادق (ع) - قسمت دوم

روش زندگى هر انسانى، روشنگر نيات و مقاصد و افشاگر رازها و اسرار درونى و قبلى اوست و نيات و مقاصد و اسرار و رازهاى دل او هم در لابلاى رفتار و كردارش منعكس است. چه بسا گمراهان فريبكار و رياپيشه كوشيده‏اند كه با خوشرفتارى و تظاهر به نيكى، مكنونات دل و ضلالت و خدعه و نيزنگ خود را پنهان بدارند. ليكن كردار و اعمال آنان خيلى زودتر درونشان را هويدا ساخته و سخنانشان، اسرار دل و رازهاى مخفى آنان را آشكار كرده است. به قول شاعر عرب:
ثوب الرياء يشف عمّا تحته
فاذا التحَفْتَ به فانّك عار
لباس ريا، بسيار شفاف، نازك و بدن نماست.
اگر چنين لباسى پوشيده باشى، گويا برهنه ‏اى.
و عكس قضيه هم صادق است ؛ يعنى چه بسيار مردمان صاحب اخلاق فاضله و اشخاص با معرفت مى ‏كوشند كه نيات پاك و مقاصد عاليه و افكار و منويات پاكيزه‏شان آشكار نشود، تا گرفتار شهرت نگردند. اما بى درنگ آن روحيه درخشان و آن نور نفس قدسى آنان تلألؤ و درخشش مى‏كند كه باز شاعر گويد:
و مهما تَكنْ عند امرءٍ من خليَقةٍ
و انْ خالها تَخفى علَى الناس تُعلَم
انسان داراى هر خلق و خصلتى باشد،
هر چند بپندارد كه بر مردم پوشيده است، به هر حال معلوم مى ‏شود.
البته گاهى كسانى پيدا مى ‏شوند كه از روى تعصب، آن جماعت پست و فريبكار و ريا پيشه را مورد حمايت و دفاع خويش قرار مى ‏دهند و يا فريب ظاهر الصلاحى آنان را خورده، مدافعشان مى‏ شوند، همچنانكه عده ‏اى نيز به دنبال حسودان كينه توز و جاهلان لجباز براى لكه دار كردن شخصيتهاى پاك جامعه راه مى ‏افتند؛ ولى به هر حال، حقيقت بر مردم بصير و بينا پوشيده نمى ‏ماند و جلوى نور آفتاب را با الك و غربال نمى ‏توان گرفت .
و اينك، اين امام صادق (ع) است كه سيره و روشش راهنماى ما و نشانگر روح بزرگ و قلب عظيم اوست و ثابت مى ‏كند كه آن حضرت از اهل بيت مى ‏باشد؛ آنان كه خداوند ناپاكى را از ايشان دور فرموده و پاك و پاكيزه‏شان گردانيده است و او از عترت است؛ آنان كه پيامبر در ميان امت خويش باقى‏ شان گذارده تا بيانگر كتاب صامت او باشند و ايشان و قرآن با هم عروة الوثقى و ريسمان محكم و ناگسستنى باشند، كه هر كس به آن چنگ زند از مهلكه ‏ها مى ‏رهد و از گمراهى و گمگشتگى نجات پيدا مى‏ كند.
آرى، امام با سيره و روش خويش مى ‏خواهد مردم را از گمراهى و ضلالت به سوى نور و هدايت، و از كوردلى به بينائى و بصيرت، و از جهل و نادانى به طرف علم و آگاهى رهنمون شود و آن منش والاى امام و منويات پاك و ملكوتى آن حضرت، در لابلاى سيره و روش ايشان كاملاً منعكس است و ما در صفحات اين نوشته از سيره گسترده امام آنچه را كه حكايت از خلق عظيم نفس قدسى و علوى امام دارد، شمه ‏اى خواهيم آورد و ملاحظه خواهيد كرد كه زندگى آن حضرت سراسر جهاد و كوشش است در زمينه‏ هاى اصلاحى و ارشادى، و امام، هم و غمى جز اين نداشته است.

معاشرت با مردم

خلقهاى نبكو و كمالات و فضائل نفسانى انسان گاهى به صورت غرايز طبيعى و خصلتهاى فطرى هستند مانند جود و سخا، شجاعت و دليرى، بشاشت و خنده ‏روئى، فصاحت و سخنورى و برترى در جمال و زيبائى، و گاهى هم با تعلم و يادگيرى و كسب حاصل مى ‏شوند مثل عبادت، زهد، و دانستن معارف و علوم و آداب.
اگر ما سيره و روش زندگانى هاشم و فرزندان او را مورد بررسى و مطالعه قرار دهيم، خواهيم ديد كه آنان جامع هر دو نوع فضائل و كمالات بوده ‏اند. تا اينكه حضرت محمد (ص) از اين نسل پاك ظهور كرد و آنطور كه منصب نبوت و رسالت اقتضا مى ‏كرد، از هر فضيلت عاليترين و از هر كمال، بلندترين آن را به چنگ آورد و پس از وى، فرزندانش شايسته‏ ترين افرادى بودند كه در مسير او قدم نهادند و ردپاى نيكوى او را دنبال كردند؛ بويژه كه فضيلت براى اين خانواده پيش از آنكه ميراثى از نيايشان باشد، به صورت شعار اصيل زندگى آنان مطرح بوده است .
در اين ميان دقت در سيره حضرت ابى عبدالله جعفر بن محمّد (ع) نشان مى ‏دهد كه شخصيت آن حضرت، الگو و نمونه ‏اى بوده از شخصيت روحانى جدش حضرت محمد مصطفى (ص)، كه شخصيت هر فرد مرهون عمل و كردار اوست و اگر امام در زندگى خويش لب به سخن نمى‏ گشود، علمكردش يگانه دليل و برهانى مى‏ توانست باشد بر پاكى طينت، علو طبع و والائى خويها و خصلتهاى او.
بنابراين جاى تعجب نيست كه مى ‏بينيم امام در زندگى عادى خود و در معاشرت با مردم، آنگونه مى ‏زيسته كه در ميان ياران و اصحابش انگشت نما نمى ‏شده و طورى ظاهر نمى ‏گرديده كه در ميان مردم به داشتن دبدبه و كبكبه مشخص باشد.
روزى به قصد تسليت گوئى به يكى از خويشاوندان نزديكش از خانه بيرون آمد و عده ‏اى از اصحاب و يارانش نيز همراه وى بودند. از قضا در وسط راه، بند كفش امام پاره شد. آن حضرت كفش را به دست گرفت و پا برهنه به راه خود ادامه داد.
ابن يعفور، يكى از ياران نزديك امام، تا حضرت را در اين وضع ديد فوراً كفش از پاى خويش درآورد و بند آن را باز كرد و به امام تقديم داشت؛ اما امام نه تنها آن بند را نگرفت، بلكه با ناراحتى از او روى بگردانيد و فرمود: شايسته ‏ترين فرد براى تحمل هر مصيبت و ناراحتى خود صاحب مصيبت است .
امام همينطور با پاى برهنه راه رفت تا به منزل مردى كه براى تسليت به او بيرون آمده بود، رسيد.
از ديگر رفتارهاى نيكوى امام با مردم، مهمان نوازى آن حضرت بوده است. وقتى امام در خانه‏ اش مهمانى مى ‏داشت و سفره غذا را مى ‏گشود، به مهمانان خيلى تعارف مى ‏كرد و آنان را به خوردن غذاى بيشتر دعوت و ترغيب مى ‏فرمود و گاهى پس از آنكه مهمانان سير مى ‏شدند، مجدداً خوراكى مى ‏آورد و در پاسخ آنان كه مى‏ گفتند، ما ديگر سير شده ‏ايم، اشتها نداريم، مى ‏فرمود: نه، هنوز چيزى نخورده ‏ايد. بدانيد مهربانترين شما نسبت به ما كسانى هستند كه بر سر سفره ما خوب غذا مى‏ خورند.
آنگاه براى تشويق ميهمانان به غذا خوردن و براى اينكه مبادا برخى از آنان از روى خجلت و شرم، گرسنه بمانند، از قول پيامبر احاديثى در ارتباط با خوردن نقل مى ‏كرد، تا آنان با رغبت و علاقه و طيب خاطر غذا بخورند و مى ‏فرمود: اين حديث: «اشدّ كم حبّاً لنا اُحسنُكم أكلاً عندَنا» را پيامبر در موقع هم غذائى با سلمان و مقداد و ابوذر فرموده است .
گاهى اوقات كه ميهمانان دست از طعام مى ‏كشيدند، باز ديس پلو مى ‏آورد و چون يكى از آنان از تناول غذا خوددارى مى ‏كرد، مى ‏فرمود: از علائم محبت و دوستى هر شخص نسبت به برادر و دوستش اين است كه در تناول غذاى او دستش باز باشد.
سپس امام با كفگير، مقدارى برنج براى او مى ‏كشيد و او را تشويق به خوردن مى ‏كرد و باز اگر مى ‏ديد آنها از روى شرم و حيا كم غذا مى ‏خورند و آنطور كه بايد دست به غذا نمى ‏زنند، مى‏ فرمود: از نشانه‏ هاى محبت و علاقه هر شخص نسبت به ديگرى آن است كه بر سر سفره او با اشتها و رغبت غذا بخورد. (1)
امام موقعى كه اصحاب و يارانش را ميهمان مى ‏كرد، برايشان سفره مى‏ گشود و بهترين و پاكيزه ‏ترين غذاها را برايشان مى ‏آورد و برخى گفته‏ اند كه امام براى آنان نان و حلوا (2) و روغن و غيره مى ‏آورد. به ايشان اعتراض مى ‏شد كه اينهمه خوردنى بر سر سفره نياورد و تدبير بكار بندد و مقتصد باشد. در پاسخ آنان مى ‏فرمود: ما با تدبير خداوند، زندگيمان را سامان مى ‏دهيم. اگر او در روزى ما گشايش دهد، ما نيز براى ميهمانان گشايش قائل مى ‏شويم. ولى اگر درهاى روزى براى ما تنگ گردد، ما نيز زندگيمان را به همان تناسب تنظيم مى ‏كنيم. (3)
ابوحمزه مى ‏گويد: نزد ابوعبدالله (ع) بوديم؛ عده اى ديگر وارد شدند( از اندرونى خانه امام). خوراكى پيش روى ما نهاده شد كه ما غذائى به پاكيزگى و لذت آن تا آن موقع نديده بوديم و ظرفى پر از خرما در جلوى ما گذاشتند كه از شدت تميزى و نظيفى همچو  آئينه مى ‏درخشيد و ما روى خود را در آن خرماها مى‏ ديديم. (4)
امام با آن جلالت شأن و سن و سالى كه داشت، نمى ‏گذاشت ميهمانانش كارى انجام دهند و اگر خدمتكارى در خانه نبود، خود شخصاً بلند مى ‏شد و مى ‏فرمود: رسول الله (ص) منع فرموده است كه انسان از ميهمان خود كار بكشد. (5)
و از بس علاقمند بود كه ميهمان نزد او بماند، موقعى كه ميهمان او بار سفر مى ‏بست كه برود، امام از كمك و يارى در بستن باروبنه او خوددارى مى ‏كرد؛ چنانكه درباره جماعتى از «جهينه» كه ميهمان ايشان بودند، چنين كرد و حتى به غلامان و خدمتكارانش هم دستور داد كه در جمع كردن اثاث آنان كمك نكنند و در پاسخ آنان كه گفتند: «اى فرزند رسول خدا (ص) ميهمان نوازى شايان كرديد و عطيه و هديه زياد داديد، اما چرا به غلامان و خدمتكارانتان فرموديد كه در بستن اثاث به ما كمك نكنند؟» فرمود:ما خانواده اى هستيم كه در رفتن ميهمانانمان از پيش ما،يارى و كمك نمى ‏رسانيم. (6)
امام از شدت علاقه ‏اى كه به نيكوئى، احسان، اطعام و زيارت مردم داشت، اصحاب و يارانش را با صراحت و يا به اشاره و كنايه به آن نوع كارها فرا مى ‏خواند، و چه بسا كنايه و اشاره در تشويق به يك كار و عملى زيباتر و بهتر باشد .
امام ضمن حديثى چنين فرمود: اينكه پنج درهم به دست گيرم و وارد بازار شما شوم و با آن غذائى تهيه كنم و چند نفر مسلمان را دعوت كرده، اطعامشان كنم، نزد من دوست داشتنى ‏تر از آن است كه يك برده را آزاد كنم. (7)
و باز فرمود: اينكه انسان، مؤمن نيازمدى را اطعام كند بهتر از آن است كه به ديدار او رود و ملاقات و زيارت او دوست داشتنى ‏تر از آزادى ده برده است. (8)
به گمان من مقدم بودن آن امور در نزد امام همان رعايت محبت و مهربانى به مردم است و به نظر امام هر عملى كه در تحكيم مراتب مودت و محبت بين مردم مؤثر باشد، از فضيلت بيشترى برخوردار است .
ملاحظه كنيد امام براى اينكه احسان و نيكوئى به مردم را در نظر انسانها زيبا نشان دهد و انگيزه آنان را در انجام كارهاى خير تقويت نمايد فرمود:
ما من شى‏ء أسرّ الىّ من يدٍ أَتبعتُها الاخرى لأنّ الاواخر يقطع شكر الاوائل. (9)
هيچ چيز نزد من شادى آفرين‏تر از آن نيست كه يك دست كه كار نيك و احسانى را انجام مى ‏دهد به دنبال آن دست دوم نيز به حركت آيد و همسان او احسان كند؛ چون خوددارى دست دوم باعث ناسپاسى در مورد احسان دست اول مى ‏شود.
نگارنده گويد: وجدان بيدار هر انسانى گواه صادق همين معنائى است كه امام صادق (ع) در اين حديث مطرح ساخته است . زيرا شخص احسانگر، اگر به كارش ادامه ندهد و به پيروى دست اول كه عطا كرده است دست دوم جلو نيايد، سپاس و تشكر دوام نخواهد داشت .
اما سيره امام و نمونه ‏اى ديگر از عملكرد ايشان در زمينه احسان و محبت به مرد، كارى است كه او در «عين زياد» كه باغى بوده است متعلق به امام در اطراف مدينه و در آن نخلهاى فراوان پرورانده بود، انجام مى ‏داده و به تقاضاى يكى از اصحابش، خود امام ماجرا را چنين توضيح داده است:
وقتى كه فصل ميوه مى ‏شد و خرماها مى ‏رسيد، دستور مى‏ دادم كه بخشى از ديوار باغ را خراب كنند و شكافى ايجاد نمايند تا مردم بتوانند از آنجا وارد شوند و از ميوه باغ بخورند. همچنين مى ‏گفتم همه روزه به اندازه ده دامن، خرما كنار باغ بگذارند و پس از آن ده نفر اول مى ‏خوردند و مى ‏رفتند، ده نفر ديگر مى ‏آمدند و مى ‏نشستند و خرما مى ‏خوردند و به هر نفر يك مشت پر خرما داده مى ‏شد. و نيز دستور مى ‏دادم براى همسايگان باغ، پيرمردان، پيرزنان ،كودكان، بيماران و زنان كه نمى ‏توانستند به باغ بيايند، براى هر نفرشان به اندازه يك مشت پر خرما ببرند. هنگامى هم كه خرما رو به تمام شدن مى‏ گذاشت، حق مسؤولان، واسطه‏ ها و كارگران را مى ‏دادم و بقيه خرماها را به مدينه بار مى ‏كردم و باز در ميان اهل بيوتات و خانواده ‏ها و ديگر محتاجان و نيازمندان تقسيم مى ‏نمودم و سرانجام به مقدار هزار دينار براى خودم باقى مى ‏ماند. كلاً محصول اين باغ چهار هزار دينار مى ‏شد. (10)
اين انفاق و احسان امام صادق (ع) كه در حدود سه هزار دينار مى‏ شده، هر چند كه در حد خود زياد است، ليكن در مقايسه با ميزان جود و سخاى اهل بيت چندان هم زياد نيست. و مهمتر و چشمگيرتر در اين جريانات، اهتمام امام به مردم و صله و احسان مداوام او در حق ايشان است ، و اين نهايت بزرگوارى و عالى ‏ترين اخلاق انسانى است كه امام در رابطه با خود چنين مى ‏گويد:
گاهى شخص نيازمندى حاجت خود را پيش من مى ‏آورد و من با سرعت تمام آن را انجام مى ‏دهم كه مبادا زمينه از بين برود و او خود بخود از من بى ‏نياز گردد. (11)
و اين قطره ‏اى است از اقيانوس بيكران خلق و خوى عالى امام كه در مورد احسان و محبت به مردم، رأفت، عطوفت و مهربانى را در نظر انسان مجسم مى ‏سازد و رفتار امام با مردم طورى است كه گويا مردم جملگى اعضاى خانواده و برادران و كسان او هستند و اين امر شگفتى نيست و رهبر و امام در رابطه با امت خويش بايستى چنين باشد.

پى نوشتها:

1- بحارالانوار، ج 47، ص 40.
2- «فرانى» نوعى نان گرد وكفلت؛ «خبيص» و «خبيصه» يعنى حلوا.
3- بحار الانوار، ج 47، ص 22؛ وسائل الشيعه، ج 16، ص 444.
4- وسائل الشيعه، ج 16، ص 445.
5- بحارالانوار، ج 47، ص 41؛ وسائل الشيعه، ج 16، ص 457.
6- وسائل الشيعه، ج 16، ص 458.
7- همان كتاب، ص 448.
8- همان كتاب، ص 449؛ اصول كافى، ج 2، ص 203.
9- بحارالانوار،ج 47، ص 38؛ و كشف الغمه، ج 2، شرح حال امام صادق (ع).
10- بحار الانوار، ج 74، ص 286.
11- امالى شيخ طوسى، مجلس 31.


صفحاتى از زندگانى امام جعفر صادق (ع)، ص 301 - 307.

علوم و فضایل

فقه عبارت است از فهم و شناخت احكام فرعى از طهارت تا ديات و اين احكام از ادله اربعه استنباط مى‏شود كه مفصل‏ترين و مشروح‏ترين آنها سنت مى‏باشد كه نزد شيعه عبارت است از حديث پيامبر و اهل بيت. پس كتابهاى شيعه در اين زمينه برگرفته از همان ادله چهارگانه است و بيشترين بخش حديث را حديث امام صادق (ع) تشكيل مى‏دهد و هرگاه احاديث مروى از آن حضرت نبود، استنباط احكام بر دانشمندان دشوار بود. و نه تنها فقها و دانشمندان شيعه از بوستان دانش امام جعفر صادق (ع) بهره برده ‏اند، بلكه بيشترين فقيهان اهل سنت كه معاصر آن حضرت بوده ‏اند، مانند ابوحنيفه، سفيانها، ايوب و غيرهم ريزه خوار خوان پر نعمت دانش امام بوده ‏اند و چنانكه ابن ابى الحديد مى‏ نويسد، فقه مذاهب اربعه اهل سنت به فقه الصادق (ع) بر مى‏ گردد. (1)
آلوسى در مختصر «تحفه اثنى عشريه» مى ‏نويسد: اين ابو حنيفه كه در ميان اهل سنت مايه فخر و مباهات است با صراحت تمام مى ‏گويد: «لولا السّنتان لهلك النعمان» و منطورش همان دو سالى است كه به حضور امام آمده و از محضر آن حضرت دانش اندوخته است .
حق آن است كه حضرت امام ج عف ر صادق (ع)، يگانه فيه جهان اسلام شمرده شود و دليل بر اين مدعا همين كثرت راويان و فراوانى حديث و روايت از آن حضرت است و هر كس كتب حديثى را بررسى كند به فراوانى احاديث امام صادق و كثرت راويان و محدثان از آن بزرگوار، واقف خواهد شد.
البته فقهاى زيادى هم عصر امام بوده ‏اند كه از هيچيك اين اندازه (بلكه خيلى پائين‏تر از آن) حديث روايت نشده و در بازار دانش و فرهنگ، هيچكدام اين اندازه علم و فقاهت عرضه نكرده ‏اند و هيچ مطلبى از آن حضرت سؤال نشده كه در پاسخ مانده باشد.
فقه در حقيقت، آئين زندگى و برنامه حيات انسانى است و دين جز در پرتو فقه شناخته نمى‏ شود( به عبارت ديگر زندگى انسان منهاى دين شكلِ صحيح نمى‏ گيرد و دين هم بدون فقه و فقاهت مفهوم درست پيدا نمى‏ كند).
لذا مشاهد مى ‏كنيم كه امام صادق (ع) شاگردان و اصحاب خود را به تفقه در دين (فهميدن و شناخت دين) امر مى‏فرمود و در حديثى چنين فرموده است: حديثى كه راجع به حلال و حرام از يك راوى راستگو مى ‏شنوى و فرإ  مى ‏گيرى، بهتر است از دنيا و طلا و نقره ‏هاى آن. ( 2)
در حديثى ديگر: هرگز طلب دنيا تو را از فراگيرى و آموختن دين باز ندارد؛ زيرا طالب دنيا گاهى كامياب است و ديگر بار ناكام و هلاك. ( 3)
و در حديث سوم، به عنوان ترغيب به تفقه و فهم دين فرمود:
ليت السّياط على روس اصحابى حتّى يتفقهوا فى الحلال و الحرام. ( 4)
كاش تازيانه بر سر ياران من فرود مى ‏آمد و آنها را وادار مى‏ كرد كه در شناخت حلال و حرام فقيه و دانا شوند.
و در حديث چهارم فرمود:
تفقهوا فى الدّين فانّه من لم يتفقه فى الدين فهوا أعرابى. ( 5)
از امام جعفر صادق (ع) از تفسير آيه «و من يوتِ الحكمة فقد أُوتى خيراً كثيراً» ( 6) و معنى حكمت سؤال مى ‏شود. در پاسخ مى ‏فرمايد: حكمت يعنى شناخت و فهم دين. و نيز فقيه در نزد امام صادق (ع) كسى است كه حديث شناس هم باشد:
اعرفوا منازل شيعتنا بقدر ما يحسنون من روايتهم عنّا فانّا لا نعد الفقيه منهم فقيها حتى يكون محدثا. ( 7)
منزلت و مقام شيعيان ما را از ميزان نقل كردن احاديث ما بفهميد، چون ما كسى را فقيه نمى ‏شناسيم مگر آنكه محدث هم باشد.

اخلاق
علم الاخلاق، در ابتدا دانش مدون و مرتبى نبوده است؛ فقط در زمينه‏ هاى اخلاقى به برخى آيات كريمه از قرآن حكيم و سخنان سرور پيامبران و وصى و خليفه او و فرزندان بزرگوارشان (درود خدا به روان همه شان) استناد مى ‏شده است. نخستين تأليف در دانش اخلاق به دست علماى شيعه در اواخر قرن دوم هجرى صورت گرفته و اسماعيل بن مهران فرزند ابونصر سكونى كه از اصحاب و ياران امام هشتم على بن موسى الرضا (ع) و از راويان موثق بشمار مى ‏رود، كتابى تحت عنوان «صفة المؤمن و الفاجر» به ريشه تحرير درآورده است و پس از او، ابوجعفر احمد بن محمد بن خالد برقى كه پدر و پسر هر دو از روايان مورد وثوق و از اصحاب امام رضا (ع) و از علماى قرن سوم هجرى بوده ‏اند، كتاب «المحاسن» را نوشته است اين كتاب از بهترين كتابها است و نويسنده ‏اش به سال 274 و يا 280 ق. در قم وفات يافته است .
از ديگر علما و دانشمندان اين قرن كه در زمينه اخلاق دست به نگارش كتاب زده ‏اند، حسن بن على بن شعبه است كه كتاب «تحف العقول» را تأليف كرده و اين كتاب هم از نفيس‏ترين كتب شيعه و مشتمل بر حكمتها و پندهائى است كه از يكايك ائمه اهل بيت روايت گرديده است.
در قرون بعد تأليف و تصنيف درباره اخلاق دامنه پيدا كرد كه بهترين آنها كتاب «اصول كافى» از ثقة الاسلام كلينى است كه به سال 329 ق. درگذشته است. او سالها در تأليف اين كتاب زحمت كشيده و گزيده ‏اى از روايات و اخبار را در آن گردآورده است و هرگاه نظرى گذرا به صفحات آن بيفكنيم و فصول و ابواب آن را بررسى كنيم، خواهيم دانست كه اخلاق نيكو يعنى چه و دانش و علم امام صادق و اهل بيت عليهم السلام پيرامون اخلاق بر چه پايه بوده است !
از ملاحظه مطالب اخلاقى كه از امام صادق (ع) در اين نوشته آورده‏ ايم، معلوم مى‏ شود كه منبع و سرچشمه اخلاق در مرحله نخست قرآن مجيد است و بعد سخنان حكمت‏ آميز رسول اسلام - دارنده خلق عظيم - و سپس بيانات فرزندان گرامى آن حضرت - وارثان علم و دانش ايشان - بويژه جعفر بن محمد صادق (ع).

تفسير
در ميان رواياتى كه به دست ما رسيده است، بخش اعظم آن به تفسير قرآن مربوط مى ‏شود و حتى برخى مفسران اساس كارشان را بر احاديث قرا داده ‏اند و اگر شما بخواهيد روايات امام صادق (ع) را پيرامون تفسير آيات بشناسيد، بايد به «تفسير مجمع البيان» مراجعه كنيد كه بسيارى از احاديث جعفرى در مورد تفسير، در اين كتاب آمده است. مؤلف اين كتاب گاهى كه مى‏ خواهد به نظر اهل بيت اشاره كند؛ آن را طى ذكر حديثى خاطر نشان مى‏ سازد. بعلاوه بعضى از دانشمندان شيعى مصنفات متعددى در زمينه آيات الاحكام نگاشته و به شرح و تفسير آنها پرداخته ‏اند، كه در اين صدد از روايات و احاديث اهل بيت مايه گرفته‏ اند.
نظر به اينكه مطابق حديث منقول از رسول خدا (ص) از چندين طريق و چندين مورد: «انى تارك فيكم الثقلين كتاب الله و عترتى...» قرآن و عترت از يكديگر جدا نيستند، از اين معنى در مى ‏يابيم كه دانش قرآن نزد اهل بيت است و در هر عصرى تنى از ايشان بايد باشند كه عالم قرآننند و در اين زمينه علاوه بر حديث ثقلين، احاديث ديگرى هم وجود دارند كه با يكديگر هماهنگند. از جمله امام صادق (ع) مى فرمايد: به خدا سوگند من دانش قرآن را از اول تا آخر مى ‏دانم و تمام مطالب اين كتاب گويا در ميان مشت من است و در آن خبر آسمان، خبر زمين، خبر گذشته و خبر آينده وجود دارد كه خداى عزوجل گويد: فيه تبيان كل شى‏ء. ( 8)
و در مورد ديگر، امام انگشتان دستش را گشود و برسينه‏ اش نهاد و فرمود: به خدا قسم، همه دانشهاى قرآن در اين سينه من است . ( 9)
پس ناگزير در هر عصر و زمانى بايد كسى باشد كه عالم به تفسير قرآن باشد و شاهد بر اين، حديث ثقلين است. وانگهى قرآن رهبر ساكت و بى زبانى است و در آن آيات محكم و متشابه، مجمل و مبين، ناسخ و منسوخ، عام و خاص، مطلق و مقيد وجود دارد كه بيشتر اين مفاهيم براى مردم نامعلوم است. از سوى ديگر هر گروهى از گروههاى اسلامى مدعى ‏اند كه عقايد خود را از قرآن گرفته ‏اند و مى ‏پندارند تنها آنانند كه به مفاهيم قرآن دست يافته ‏اند و در اين مقام شواهدى هم ذكر مى‏ كنند.
پس قرآن مصدر و اساس عقايد همه گروهها و فرقه‏ هاى اسلامى است . پس چه مرجعى وجود دارد كه اين اختلافها را فيصله بخشد و شبهات اين گروه‏ها را برطرف سازد و پندارهاى اين فرقه‏ ها را رفع نمايد؟
بنابر مضمون حديث ثقلين، عترت پيامبر، دانايان به قرآنند، و عالم به قرآن در هر عصر و زمانى فقط از اين خاندان است و بس. بنابراين در عصر امام جعفر صادق (ع) نيز اگر آن حضرت عالم به قرآن نبوده، پس چه كسى بوده است؟!
بدون ترديد، هيچكس مدعى آن نبوده كه در ميان اهل بيت به روزگار امام صادق (ع)، فردى داناتر از او به تفسير و ديگر علوم بوده باشد.

علم كلام
مقصود ما از علم كلام، آن دانشى است كه از هستى و وحدانيت خدا و صفات او و ديگر موضوعات اعتقادى (و باصطلاح ايدئولوژيكى) مانند نبوت، امامت، معاد، عدل و غيره سخن مى ‏گويد؛ آن هم نه هر نوع سخنى، بلكه سخنى بر پايه عقل و منطق صحيح. و هرگز منظور ما از علم كلام آن سلسله بحثهائى نيست كه با جدال و نزاع و كشمكش همراه است و بسيارى از انسانها در آن مباحث گمراه مى ‏شوند؛ زيرا بر پايه ذهنيات محدود و به قصد غلبه و برترى جوئى و خودنمائى به بحث و سخن مى ‏پردازند، نه به هدف حقيقت جوئى و بهره جستن از سرچشمه راستين و اصيل علم و دانش.
پس اگر ما مى ‏بينيم كه در برخى از احاديث، از علم كلام سرزنش شده، منظور آن سلسله بحثها و مشاجرات و مجادلاتى است كه فقط به نيتهاى آلوده و به قصد خودنمائى و غلبه، نه به قصد روشن شدن حقايق، و بر پايه توهمات و حدسيات، نه بر مبناى دليل مسلم قطعى عقلى و منطقى صورت مى ‏گيرد؛ زيرا دانشمندانى كه مباحث كلامى را بر پايه و اساس عقلى دنبال مى ‏كنند و آنها را از سرچشمه اصلى ‏اش مى ‏گيرند، بى شك زبانهاى گوياى حق و مدافعان راستين حيقيت و راهنمايان شايسته به سوى ايمانند. اولين كسى كه در زمينه هستى و لوازم آن، به برهان توسل جسته و به ادله عقلى و حسى هر دو توجه كرده، اميرالمؤمنين على (ع) بوده است. حتى برخى از آنان كه مقام علمى حضرت ابوالحسن على بن ابى طالب (ع) را دانسته يا ندانسته منكر مى ‏شوند و در انتساب اينگونه مباحث (كلامى و فلسفى) به آن حضرت ترديد مى ‏كنند، آن هم فقط به اين دليل كه دانشى بر اين پايه‏ ها و اصول در آن روزگار شناخته نبوده است، غافلند از اينكه حضرت على (ع) از دانش بيكران لدنى بهره‏مند بوده و از پستان وحى شير خورده و با منبع و سرچشمه دانش در ارتباط مستقيم بوده است. مگرنه آن است كه پيامبر درباره او فرمود: «انا مدينه العلم و على بابها»؟ و پس از او نيز فرزندان بزرگوارش راه او را پيش گرفتند و از دانش فراوان خود درباره هستى و هستى بخش به مردم فيض رساندند.
آنان در بحثهاى عقيدتى خود براى مردم اثبات كردند كه خدائى را كه نمى ‏شناسند، پرستش نمى ‏كنند و از پيامبرى كه آشنايش نيستند، پيروى نمى ‏نمايند و از امام و رهبرى كه مقام و منزلتش را نمى‏ شناسند، اطاعت نمى‏ كنند. بنابراين (در مكتب اهل بيت) شناخت و معرفت پيش از هر دانش و بهتر از هر علم است. چنانكه امام صادق (ع) فرمود: با فضيلترين عبادت، شناخت خداست . (1 0)
پس منقول (از اين جهت كه منقول است) در پى ريزى اين اصول و قواعد نقشى ندارد. زيرا در نزد خردمندان، تقليد در معقولات روا نباشد.
البته گاهى در ميان ادله نقلى، مطالبى درباره هستى ‏شناسى آمده است كه بدون شبهه ارشاد به حكم عقل و يا برانگيختن و هشدار وجدان و فطرت مى ‏باشد.
مثلاً آيه «افى الله شك فاطر السموات و الارض؟»و امثال اين آيه در قرآن مجيد نمى ‏خواهد اعتقادى را بر انسان تحميل كند، بلكه با بيدار باشى، وجدان را به سوى خدا و آثار هستى او متوجه مى ‏سازد. همچنين است سخنان منقول از رسول خدا و عترت پاك او در همين زمينه‏ هاى اعتقادى و فكرى كه همگى ارشاد به حكم عقل است و آنان در بسيارى از احاديث خود به ارزش عقل و هدايت و راهنمائيهاى آن توجه دارند؛ از جمله امام صادق (ع) فرموده است:

«العقل دليل المومن» و «دعامة الانسان العقل» و«لايفلح من لايعقل.» (1 1)
و اگر شما، حديث امام كاظم (ع) را در پيرامون ارزش خرد و خردمندان كه با هشام بن حكم در ميان گذاشته است بخوانيد، پى خواهيد برد كه امامان چگونه ارزش حقيقى عقل و تعقل را شناخته و مردم را به استفاده از راهنمائيهاى آن دلالت كرده ‏اند.
به هر حال در لابلاى احاديث ائمه اهل بيت از اين نوع استدلال عقلانى فراوان آمده و همين «نهج البلاغه» جامع شكننده ‏ترين برهانها و دليلهاست كه عقلاى جهان و خردمندان با وجدان را به حيرت وا مى ‏دارد؛ همچنان كتب ديگرى نيز اينگونه احتجاجات و مباحثات بر پايه اصول عقلى را گردآورده ‏اند كه از جمله آنها مى ‏توان از «احتجاج» طبرسى، «اصول كافى»، «توحيد»، صدوق و مجلداتى از «بحارالانوار» نام برد و نيز برخى كتابهاى مرحوم مجلسى كه طى آنها به شرح حال امامان و نقل احاديث حكمت ‏آميز آنان پرداخته شده است و اينك ما بخشى از اين احاديث و مباحث عقلانى را كه از امام صادق (ع) به دست ما رسيده است، مورد بررسى قرار مى ‏دهيم.

هستى‏ شناسى و يگانه پرستى
فصولى از احاديث و سخنان امام صادق (ع)، پيرامون هستى ‏شناسى و وحدانيت خدايتعالى است، كه از آن جمله است «توحيد مفضل»، و آن سلسله درسهائى است كه امام آنها را بر مفضل بن عمرجعفى كوفى يكى از اصحاب و ياران عالم و عامل خويش القاء فرموده و ديگرى رساله‏ اى است به نام «هليله» كه آن نيز از همين مفضل روايت شده است، با اين تفاوت كه مفضل رساله نخست را مستقيماً و از دو لب مبارك امام شنيده اما رساله دوم را بطور غير مستقيم و كتباً از امام روايت نموده است.

طب و پزشكى‏
خداوند متعال قرآن را فرو فرستاده و آن را بيان همه چيز قرار داده است. در اين كتاب، دانش پزشكى طى دو سه جمله آمده است : «كلوا و اشربوا و لا تسرفوا» . پس جاى شگفتى نيست كه دانايان به علوم قرآن يعنى ائمه اهل بيت، دانايان به طب و پزشكى هم باشند. بعلاوه آنان در بيان طبيعت اشياء و فوايد و مضار آنها و خواص مزاجها آنقدر مطلب گفته‏اند كه نشانگر اطلاعات گسترده آنها نسبت به اين دانش است .
يكى از دانشمندان گذشته كلمات امامان را در مورد طب گردآورى كرده و آن را «طب الائمه» ناميده و من گمان دارم اين كتاب از بين رفته است ؛ اما مجلسى در «بحارالانوار » و شيخ حر عاملى در «وسائل الشيعه» گاهگاهى از اين كتاب، حديث روايت كرده ‏اند.
در علم و آگاهى امام صادق (ع) به علم طب و پزشكى ، كافى است مطالبى را كه او در رساله «توحيد مفضل» در بيان طبيعت اشياء و فوايد دواها و فيزيولوژى و شناخت وظايف الاعضاء كه موضوع علم تشريح است، فرموده ، در نظر بگيريم و نيز بحثى كه امام با پزشك هندى داشته و مناظره و گفتگوئى كه با او انجام داده، نشانه وسعت اطلاع و آگاهى امام ششم نسبت به علم پزشكى است .
سخنان امام در امور بهداشتى و پزشكى در لابه‏لاى كتب حديثى پخش است و گاهى امام مطالبى را فرموده كه تازه دانش پزشكى به آنها دست يافته است و اگر نويسنده ‏اى بخواهد در اين زمينه كتابى تأليف كند و در آن مطالبى را كه امام طى آنها خواص و فوايد اشياء را مطرح كرده و درمان انواع دردها و بيماريها را ذكر فرموده است، گردآورد كاملاً كارى آسان و در عين حال ابتكارى خواهد بود.
از جمله مطالبى كه امام در مورد بهداشت و طبابت بيان كرده و دانش جديد پزشكى از برخى از آنها پرده برداشته ، مطالبى است كه امام درباره درمان تب بوسيله شستشوى با آب بيان فرموده است . هنگامى كه شخصى راجع به تب با آن حضرت صحبت مى كند، امام در پاسخ مى فرمايد كه ما خانواده با ريختن آب سرد بر بدنمان تب را معالجه مى‏ كنيم.
و در مورد شستن ميوه پيش از خوردن فرمود:
ان لكل ثمرة سمّاً فاذا اوتيتم بها فامسوها الماء و اغمسوها فى الماء. (1 2)
روى هر ميوه ‏اى ممكن است سمى (ميكرب ) باشد . پس هر موقع خواستيد ميوه ‏اى را تناول كنيد، آب روى آن باز كنيد و آن را در ميان آب بگذاريد.
كه اصولاً بكار بردن دو كلمه «مس» و «غمس» خالى از نكته نيست .

علم شيمى
بسيارى از دانشمندان اعتراف كرده‏ اند كه امام صادق (ع) علم شيمى را مى ‏دانسته و جابربن حيان صوفى طرطوسى نزد او تلمذ مى كرده و اين دانش را از وى فرا گرفته است و پانصد رساله در يك هزار برگ در همين مايه تأليف كرده كه آنها در واقع متضمن و در بردارنده رساله ‏هاى امام جعفر صادق (ع) مى ‏باشند. (1 3)
خاورشناسان قديم و جديد درباره جابر سخن بسيار گفته‏ اند و ابن نديم در «الفهرست» (1 4) بطور مفصل پيرامون شخصيت او داد سخن داده و كتب زيادى را از وى ياد كرده است كه جابر در زمينه دانشهاى مختلف بويژه شيمى ، پزشكى ، فلسفه و كلام داراى تأليفات بوده است و عادتاً يك انسان معمولى با عمرى طبيعى گنجايش اين همه كار، تأليف و تحقيق را ندارد جز نوابغى از بشر و يگانه ‏هائى از انسانهائى كه هوشى سرشار و استعدادى فوق ‏العاده دارند و زندگيشان در تأليف ، كتاب و تحقيق خلاصه مى ‏شود.
ابن نديم تأليف كتابهائى بر مذهب شيعه را به جابر نسبت داده و از همين جا تشيع او را استنباط نموده است و شايد همين زانو زدن او در حضور امام به قصد تعلم و يادگيرى و همچنين اعتماد امام به او در آموزش اين علم، شاهد روشنترى است بر تشيع جابر.
مرحوم شيخ آقا بزرگ تهرانى در الذريعه او را از مؤلفان شيعه شمرد و از كتب او ايضاح در شيمى را نام برده است  (1 5)
تحقيق در جزوه‏ها و رساله ‏هائى كه كراوس خاورشناس انتشار داده روشن مى ‏سازد كه جابر از شيعيان امام صادق (ع) بوده و او را امام مفترض الطاعه براى خود مى شناخته و علاوه بر شيمى، دانشهاى ديگر را نيز از امام فرا گرفته است .
خلاصه اينكه مؤلفان و تراجم نگاران اسلامى، جابر را عالمى بلند مرتبه دانسته و او را در عداد مفاخر جهان اسلام بر شمرده ‏اند.
جابر غير از فلسفه و كلام، پيرامون علوم و فنون مختلف اعم از نظرى و طبيعى كه بحث و تحقيق درباره آنها نيازمند وقت و فرصت فراوانى است ، بيش از سه هزار نسخه كتاب و رساله تأليف كرده و شخصيتى با اين ويژگى ، براستى شايسته تجليل و بزرگداشت است و از مفاخر و ذخاير گرانبهاى ملت مسلمان تواند بود.
البته پذيرش اين امر براى خاورشناسان سنگين است كه يك مسلمان عرب زبان در قرن دوم هجرى امتياز دانستن اين آراى استوار علمى را داشته باشد و نظريات او پايه ‏هاى كل علم شيمى جديد و قديم محسوب شود؛ از اين رو در بررسى كتب و رسائل علمى جابر دچار خبط شده و همچون آدمى كه در تاريكى شب به گردآورى هيزم بپردازد، گرفتار خطا و اشتباهات فراوانى گشته‏ اند. گاهى اصلاً در وجود خارجى جابر در آن عصر ترديد كرده‏ اند و گاهى در عصر و زمانى كه او در آن مى زيسته است، شك نموده ‏اند و در مرحله سوم، در صحت نسبت اين كتب و رساله‏ ها به او شبهه نموده ‏اند و در چهارمين مرحله، درصحت مطالبى كه از او امام صادق (ع) روايت كرده است ، حرف داشته ‏اند و بالاخره پنجمين شك و شبهه آنان در شيوه آنان در شيوه نگارش و فصل بندى و ترتيب موضوعى كتابها و رساله ‏هاى جابر است كه بزعم مستشرقان، در آن اعصار ناشناخته بوده است .
البته برخى از اين شبهه‏ ها را اسماعيل مظهر نويسنده و صاحب امتياز مجله «العصور» در مقاله ‏اى كه در مجله «المقتطف» نشر داده، مورد انتقاد قرار داده است (1 6) و نيز احمد زكى صالح در سلسله مقالاتى كه در مجله «رساله مصر» سال هشت نوشته، درصدد نقد و بررسى علمى و حكيمانه آن شبهات برآمده است . (1 7)
اين نويسنده بارها به تشيع جابر تصريح كرده و در نقد و بررسى نظر استاد كراوس چنين گفته است : نزد همه كسانى كه علم الكلام و مباحث آنرا مورد بررسى قرار داده ‏اند، واضح و آشكار است كه شيعيان فعالترين و پر جنب و جوش ترين فرقه ‏هاى اسلامى بوده ‏اند و از اولين پايه گذاران مباحثات مذهبى براساس فلسفه شمرده مى شوند و حتى برخى مكتب فلسفى ويژه ‏اى به امام على بن ابى طالب (ع) نسبت مى ‏دهند . و اين حرف احمد زكى براى اثبات صحت آراء و نظرات فلسفى وكلامى منتسب به جابر است . (1 8)
و خلاصه سخن آنكه تشيع جابر و پيشرو بودن او در بسيارى از علوم بويژه كلام، فلسفه، پزشكى ، شيمى و طبيعى از واضحات و بديهيات است و بدون ترديد نظرات او پايه ‏هاى اساسى دانش شيمى است و اين نيست جز آنكه جابر علم شيمى را از منبع و سرچشمه اصلى آن يعنى امام صادق (ع) فرا گرفته است.

دانشهاى ديگر

مقصود ما از علوم و دانشهائى كه به برخى آنها اشاره كرده و توضيح داديم كه مردم آنها را از امام صادق (ع) آموخته ‏اند آن نيست كه علوم و دانشهاى حضرتش منحصر به همانها بوده است، بلكه امام به عقيده شيعه اماميه همه چيز را بايد بداند و داناترين مردم در همه علوم و فنون و زبان و لغت باشد و اين حكم عقل است . (1 9)
و اگر به دليل نقلى نظر افكنيم بى آنكه مسأله امامت و رهبرى الهى رابراى امام اثبات نمائيم ، به اين نتيجه مى ‏رسيم كه در هر عصرى در ميان عترت، داناى به كتاب و سنت وجود داشته و دارد ، و اين مفاد حديث ثقلين است. و نيز مى فهميم داناى به كتابى كه خود بيان و توضيح همه چيز است (تبياناً لكل شى‏ء) بايد به همه چيز عالم و دانا باشد، مادامى كه اين كتاب وجود دارد و در ميان بشر است . پس وجود عالم و دانشمندى از اهل بيت و عترت پيامبر تا روز قيامت قطعى و مسلم است و در عصر مورد بحث، اين عالم و دانشمند چه كسى جز امام صادق (ع) بوده است ؟
بنابراين در زمان آن حضرت در ميان اهل بيت كسى داناتر از او نبوده و آثار علمى بر جاى مانده از امام، بهترين شاهد است .
پس صادق آل محمد (ع) عالم اهل بيت در عصر خويش و داناى به كتاب و جامع علوم و فنون گوناگون بوده است و لذا از ذكر بقيه دانشهائى كه امام مى دانسته و شواهد فراوانى كه در اين زمينه داريم، صرف نظر مى كنيم و از نظر ما هيچ جاى تعجب نيست كه امام صادق (ع) با اهل هر لغت و زبانى به زبان آنان صحبت مى كرد. مثلاً با فارسى زبان، فارسى صحبت مى فرموده و با اهل هر علم و فنى با اصطلاح خودشان بحث مى كرده است، مانند بحثهائى كه امام با ستاره شناسان و علماى نجوم و طبيعى و پزشكى و غير اينها انجام داده كه همه اينها طى احاديث و رواياتى به دست ما رسيده است .

پى ‏نوشتها:

1- شرح نهج ‏البلاغه ابن ابى الحديد ، ج 1، ص 18.
2- بحار الانوار ، ج 1، ص 213 - 215.
3- بحار الانوار ، ج 1، ص 213 - 215.
4- بحار الانوار ، ج 1، ص 213 - 215.
5- بحار الانوار ، ج 1، ص 213 - 215.
6- البقره /269.
7- بحارالانوار ، ج 2، ص 82.
8- اشاره به آيه 89 از سوره النحل، است : «و نزلنا عليك الكتاب تبيانا لكل شى‏ء»
9- اصول كافى، ج 1، ص 229 ، حديث پنجم.
10- بحارالانوار ، ج 1، ص‏215 ، حديث 21.
11- اصول كافى ، ج 1، ص 26، حديث 29.
12- در اين زمينه نگاه كنيد به كتاب «اطعمه و اشربه» از وسائل الشيعه ، ج 17، طبع جديد «مترجم».
13- مراجعه كنيد به تاريخ ابن خلكان (وفيات الاعيان، ج 1، ص 327) چاپ دارالثقافه بيروت.
14- نگاه كنيد به صفحات 498 و 503 ، آن كتاب.
15- ج 2، ص 491 طبع دارالاضواء بيروت.
16- شماره 68 : صفحات 551 - 544 و 617 - 625 آن مجله.
17- نگاه كنيد به صفحات 1204 تا 1206 و 1235 تا 1237 و 1268 تا 1270 و 1299 تا 1302.
18- همان مجله ، ص 1299.
19- ما در رساله ‏اى به نام «شيعه و امامت» اين معنى را توضيح داده ‏ايم، مراجعه فرمائيد.


صفحاتى از زندگانى امام جعفر صادق (ع) محمد حسين مظفر ، ص 227.

زهد و بی علاقگی امام صادق به دنیا

زهد در چيزى يعنى رويگردانى از آن .

اولاً: اين زهد و رويگردانى و بى علاقگى موقعى داراى ارزش و اعتبار است كه آن شى‏ء مورد زهد و بى توجهى، چيزى گرانبها و با ارزش باشد . اما اگر آن چيز، پست و بى ارزش باشد، زهد در آن چندان هنر محسوب نخواهد شد.
آيا به نظر شما بى علاقگى و رويگردانى از يك دختر جوان زيباروى خوش خلق و خوى كه جامع زيبائيها و ادب و كمال باشد، مثل بى علاقگى و زهد در مورد يك زن پير و فرتوت زشت روى مى ‏باشد؟
ثانياً : زهد در دنيا و روى گردانيدن از لذات و شهوات آنوقتى ارزنده است و موقعى ارزش انسان را بالا مى ‏برد و حكايت از نفس پاك و وارسته او مى كند كه انسان به او نظر افكند و آن را زيبا و فريبا ببيند. پس پشت به آن كند و از زيبائى ‏اش چشم بپوشد و با اين اعراض ، خواهان و طالب چيزى باشد كه نزد خدا پاكيزه ‏تر با فضيلت‏تر است . اما اگر دنيا در پيش روى او عريان و بى پرده ظاهر شود و انسان آن را بيازمايد و زشت و پستش بيابد و عيوب و زشتيهايش بر او آشكار گردد و بى وفا و غير قابل اعتمادش ببيند كه بر حالى پايدار نمى ماند و سخنى را تصديق نمى ‏كند و دوستى از گزندش سالم نمى ماند، پس چگونه چنين دنيائى را دشمن ندارد و از آن وحشت نكند و با گوشه چشم تحقير آميز به آن ننگرد؟
ما هر چند كه فكر و نظرى كوتاه داريم و در مسائل دنيا غوطه‏ وريم ، مع ذلك مى ‏دانيم كه اين زندگى دنيوى هر قدر ه م طولانى باشد رو به فنا و نيستى است ، و حيات ما هر چند گوارا باشد رو به تلخى و كدورت است و ما پس از مدتى از اين خانه فانى به خانه جاويدان منتقل خواهيم شد و از اين زندگانى پر درد سر به يك زندگانى گوارا و شيرين خواهيم پرداخت . همچنين مى دانيم كه همه لذتهاى اين جهان پوشيده به تلخيها و مرارتها و هر لذتى آميخته به كدورتهاست و توجه داريم كه اين دنياى گذرا، كشتزارى براى روزگار آتى است و آيا انسان جز كشت خود را خواهد درويد و جز پاداش عمل خود را خواهد ديد؟ وآيا هيچ عاقل و بينائى بوسيله چنين زندگى و لذتهائى فريب مى‏ خورد؟!
البته آنچه ما را فريب مى ‏دهد و سبب مى‏ شود كه ما با وصف فنا و نيستى اين دنيا و بقا و دوام آن دنيا به اين فانى دل ببنديم و از آن باقى چشم بپوشيم، غفلت و بى ‏توجهى خودمان است هر چند كه اين عذر پذيرفته ‏اى نيست .
آرى، ما نقد را دوست مى ‏داريم و ضعف نفس ما و تر و تازگى اين مناظر و آراستگى ظاهر همچون دامهائى هستند كه براى ما نهاده شده ‏اند و اگر انسان بخواهد از اين دامها برهد، مى ‏تواند هر چند كه بينشى ضعيف داشته باشد؛ چه رسد به انسانهائى كه داراى عقلى سرشارند و يقينى استوار و خود آگاهان به حقايقند ، طوريكه حقيقت اشياء در نظر آنان آشكار است ، بلكه اگر پرده‏ ها كنار رود، بر يقين آنان چيزى افزوده نمى‏ شود.
پس اعراض محمد و آلش - كه درود و سلام بر ايشان باد - از اين زندگى پست و لذات آن جز به اندازه ضرورت براى دستيابى به حيات ابدى، بدين سبب است كه آنان با چشم بصيرت خويش دنيا را ناچيزتر از ريزه ‏هاى پوست دباغى شده و تراشيده‏ هاى قلم مى بينند. پس اعراض آنان از مظاهر فريباى دنيا چيزى است غير از زهد، كه بالاتر از آن است جز اينكه براى خصلت والايشان بيانى غير از اين نداريم ، لذا عمل آنان را نظير آنچه مردمان معمولى پيش مى‏ گيرند و به دنيا و مافيها بى رغبت مى‏ شوند تلقى مى ‏كنيم . حال پس از آنكه محمد (ص) و عترتش را اينگونه شناختيم پس آنچه را كه محدثان در سيره اين بزرگواران روايت كرده‏اند، چيز مهمى نخواهيم دانست و آنچه كه تاريخ و كتب سيره درباره امام صادق (ع) آورده كه او زير پوشى زبر و خشن و كوتاه ، بافته شده از پشم مى ‏پوشيده، اما روى آن حله ‏اى از خز برتن مى كرده و مى فرموده آن زيرپوش زبر و خش را براى خدا، و اين خز را براى مردم پوشيده ‏ام ، مايه شگفتى نخواهد بود.
آن حضرت براى ميهمانانش طعام گوشت آماده مى‏ فرمود و به دست پاكيزه خويش آنرا خرد مى ‏كرد و جلوى آنها مى ‏گذاشت . اما خود طعامى ساده از سركه و زيتون تناول مى ‏فرمود و مى ‏گفت : اين، خوراك ما و خوراك پيامبران است، كه از اين صحنه ‏هاى زاهدانه در زندگى امام كم نيست.
البته كسى كه جلودار نفس خويش مى ‏باشد و از فتنه ‏هاى فريباى زندگى مادى رهيده است و با تمام وجود در تحصيل خشنودى پروردگار خويش قدم بر مى ‏دارد، اينگونه روايتها در بيان زهد و فضيلت او چندان مهم نيست.
سفيان ثورى بر امام صادق (ع) وارد مى ‏شود و مشاهده مى‏ كند كه امام لباسى زيبا از خز بر تن دارد. سفيان به عنوان اعتراض به امام مى ‏گويد: شما چگونه اين لباس را پوشيده ‏ايد كه از خاندان نبوت هستيد؟!
امام به او مى ‏فرمايد: تو چه مى ‏دانى؟ دستت را نزديك كن!
سفيان دستش بر لباسى زيرين بافته شده از موى زبر و خشن مى ‏خورد . آنگاه امام مى ‏فرمايد: اى ثورى! تو لباس زيرين خود را نشان ده!
پس مشاهد مى‏ شود كه او در زير لباسش جامه‏ اى نازك و نرم و سفيدتر از سفيده تخم ‏مرغ بر تن دارد.
سفيان خجالت زده مى ‏ماند . آنگاه امام صادق (ع) خطاب به وى مى‏ گويد: اى سفيان! زياد نزد ما نيا، كه زيان مى بينى و ما نيز از وجود تو خيرى نمى ‏بينيم.

بخشش و سخاوت

خصلت سخاوت و بخشش، علاوه بر آنكه در حد ذات خود از خصال و اخلاق كريمه است و موجب بهره ‏مندى مردم بينوا مى ‏شود، اصولاً اين خلق و خو، فوايد و آثار اجتماعى فراوان و ملموسى دارد؛ زيرا شخص كريم و سخاوتمند، محبوب و مورد علاقه مردم است و محبت بطور كلى در هر جامعه ‏اى، مبد ا تفاهمها و الفتها مى‏ شود، بلكه چه بسيار كه محبت و دوستى، نردبان پيشرفت و رسيدن شخص سخاوتمند و بخششگر به رياست و زعامت مى ‏گردد؛ يعنى انسان سخى و دست و دلباز از آنچنان محبوبيتى برخوردار مى ‏شود كه مردم به سخنان او كاملاً توجه مى ‏كنند و از دستورات و فرمانهايش اطاعت مى ‏نمايند و همين امر - يعنى رياست و زعامت شخص صالح و نيكوكار و بخششگر دست و دلباز - مبدا بسيارى از خيرات و بركات براى جامعه مى ‏شود.
امام صادق (ع) به مُعلّى مى ‏فرمود: با صله و بخشش، علاقه و محبت مردم را به سوى خود جلب كن؛ زيرا خداوند عطا و بخشش را رمز مهر و محبت و تنگ نظرى و بخل را كليد عداوت و دشمنى قرار داده است. به خدا سوگند! اينكه شما چيزى از من بخواهيد و من آن را به شما بدهم، نزد من دوست داشتنى ‏تر از آن است كه چيزى از من نخواهيد و من هم چيزى به شما ندهم و در نهايت، نسبت به من احساس كينه و دشمنى كنيد.1
امام هديه‏ ها و بخششهاى زياد و كلان به مردم مى ‏داد، بطوريكه شخص بينوا پس از دريافت صله و عطاى امام احساس نياز و تنگدستى نمى ‏كرد . اينك فرازهائى از آن را ياد مى ‏آوريم.
روزى امام يكجا مبلغ چهارصد درهم به بينوائى داد و او آن مبلغ راگرفت و سپاس گويان رفت. امام به خدمتكارش فرمود كه آن بينوا را دوباره پيش امام بياورد.
مرد بينوا عرضه داشت: اى سرور من! از شما كمك خواستم، شما هم كه داديد. دوباره مرا براى چه خواستيد؟
امام: رسول خدا فرمود: «بهترين صدقه، احسان، صله و بخشش آن است كه طرف را بى نياز كند»، و ما آنقدر نداديم كه تو كاملاً غنى و بى ‏نياز گردى. بيا، اين نگين انگشترى را هم بگير و دقت كن كه براى آن ده هزار درهم قيمت گذاشته شده است؛ اگر روزى نياز پيدا كردى آن را به همين قيمت بفروش.2
به گمان من امام صادق (ع) براى اينكه آن مرد، مرحمتى امام را سپاس گفت و شكر گزارى نمود لذا دوباره صله ديگر به او داد؛ زيرا زبان شكر و سپاس از انگيزه ‏هاى افزايش نعمت است: «لئن شكرتم لا زيدنكم...» 3
در موردى ديگر، امام به سائلى كه ابتدائاً فقط سه حبه انگور داده بود، بعد به وى دو مشت پر و سپس بيست درهم و در آخر يك پيراهن افزون داد. چون او با دريافت اولين صله و احسان، حمد خدا را بجاى آورده و قانع شده بود، امام هم آنقدر به او صله داد كه او از ستايش و دعا براى امام خسته شد و باز ايستاد. 4
روزى مردى به نام اشجع سلمى به حضور امام شرفياب شد و ديد امام بيمار است و در رختخواب آرميده. اشجع در كنار امام نشست و از علت بيمارى سؤال كرد. امام به او گفت: از علت بيمارى من درگذر! بگو ببينم براى چه كار و مقصدى آمده ‏اى؟
اشجع ضمن دو بيت شعر چنين گفت: خداوند لباس عافيت بر تن شما بپوشاند و چه در خواب و چه در بيدارى شما را سالم و تندرست بدارد. خداوند رنجورى را از شما دور كند، آنگونه كه خوارى و ذلت سؤال را از شما دور فرموده است .
امام به خدمتكار خانه فرمود: ببين چقدر پول داريم؟
خدمتكار گفت: چهار صد درهم .
امام فرمود: همه آن را به اشجع بده. 5
مفضل بن قيس بن رمانه كه يكى از شاگردان امام و ياران نيك او بود، نزد امام آمد و از گرفتارى و نادرى، زبان به شكوه گشود و از او التماس دعا كرد. امام به كنيز گفت: كيسه ‏اى را كه ابوجعفر براى ما فرستاده است، بياور!
او كيسه را آورد و امام خطاب به مفضل فرمود: توى اين كيسه چهارهزار دينار است ؛ هر چه مى ‏خواهى از آن بردار!
مفضل:نه، به خدا سوگند! قربات گردم، فقط خواستم دعا بفرمائيد.
امام: دعا هم خواهم كرد. فقط «سعى كن» همه گرفتاريت را به مردم نگوئى كه در نظر آنان بى مقدار مى‏ شوى. 6
اينها شمه ‏اى از صله ها و احسانهاى بزرگى كه فقط مثالى مى ‏تواند باشد براى آن خصال والاى امام و ما درصدد آن نيستيم كه همه بزرگواريهاى آن حضرت را مطرح سازيم.

بخششهاى پنهانى امام صادق (ع)
عطا و بخشش هر چند از سوى پدر و يا مهربانتر از او مثل امام، صورت بگيرد، چه بسا براى شخص احساس شونده و پذيرنده، موجب سرشكستگى و ذلت و خوارى مى شود؛ زيرا به هر حال، عطا و بخشش نشانگر آن است كه عطا كننده فضيلت دارد و گيرنده نيازمند و محتاج است و نياز و احتياج در حد ذات خود كمبود و نقصان مى ‏باشد و از نظر روحى موجب شكست و خفت مى ‏شود.
از سوى ديگر، گاهى شخص احسانگر و بخشنده در وجود خود احساس نشاط و شادى و برترى مى‏ كند. بعلاوه برخى از عطا و بخشش كنندگان مى ‏خواهند بدان وسيله ياد شوند و به مردم فخر بفروشند و ريا و تظاهر نمايند؛ چيزهائى كه روحهاى بزرگ و پاك از آنگونه آثار دورى مى ‏جويند. پس به همين جهت و جهات ديگر است كه صاحبان اخلاق فاضله، عادت داشتند كه صله و احسان خود را پنهانى و در خفا انجام دهند.
شما اگر سيره امامان معصوم عليهم السلام را مطالعه كنيد، خواهيد ديد كه آنان منتظر فرا رسيدن ظلمت شب بوده ‏اند تا آن را پوششى قرار دهند براى بخششها، احسانها و عطاياى خويش. و اين همه اصرار بر پنهانى و سرى انجام دادن احسان از سوى آنان بدان سبب بوده است كه آنان نمى ‏خواستند آثار ذلت و خوارى نياز را در چهره نيازمندان ببينند و كرنش حاجتمند را در برابر شخص دارا و عطا كننده مشاهده كنند، و گرنه مقام آن بزرگواران ارجمندتر از آن بوده است كه از آشكار كردن احسان وصله خود بيمناك شوند كه مبادا دچار لغزشهاى اخلاقى گردند.
امام صادق (ع) با فرا رسيدن شب، خورجينى را كه پر از نان و گوشت و پول (دراهم) بود، بر دوش خويش مى ‏انداخت و به سوى خانه‏ هاى نيازمندان و محتاجان اهل مدينه راه مى ‏افتاد و همه آن نان و گوشت و پول را ميان آنان قسمت مى ‏فرمود و آنان امام را نمى‏ شناختند و نمى‏ فهميدند كه چه كسى در اين شب تاريك برايشان آذوقه آورده است، تا اينكه امام رحلت فرمود و آن صله‏ ها و احسانها قطع گرديد. در اين موقع پى بردند كه همه آنها از ابى عبدالله (ع) بوده است .
اين سيره را پدران و نياكان امام صادق (ع) نيز داشتند. آنان به همين روش مى ‏زيستند، چنانكه فرزندان گرامى امام نيز پس از او به همان سيره و روش او زندگى كردند و راه او را ادامه دادند.
امام نه تنها با مردم مدينه اينگونه رفتار مى ‏كرد، بلكه با بنى ‏هاشم بطور كلى چنين مى ‏نمود. آرى، امام بطور مرتب به بين هاشم احسان وصله مى ‏كرد و مى ‏كوشيد كه آنان ندانند اين صله و احسان از سوى كيست. آن حضرت كيسه ‏هاى پول (دينار) براى بنى هاشم مى ‏فرستاد و به شخص برنده مى ‏گفت: به آنان بگو كه اين پول از عراق براى شما فرستاده شده است. و وقتى كه آن شخص پيش امام بر مى‏ گشت، مى ‏پرسيد: چه مى ‏گفتند؟ جواب مى‏ شنيد كه مى ‏گفتند: خدا به تو پاداش نيكو دهد كه به خويشاوندان رسول خدا احسان كردى و خداوند ميان ما و جعفر (ع) نيز حكم و داور باشد.
امام پس از شنيدن اين سخن به سجده مى ‏افتاد و عرض مى‏ كرد: خدايا! گردن مرا براى خدمت به فرزندان پدرم رام گردان.7
يك روز امام صادق (ع) كيسه پولى را به ابوجعفر خثعمى كه يكى از شاگردان و اصحاب مورد وثوق او بود، داد و دستور فرمود كه آن را به يكى از بنى هاشم بدهد و تأكيد كرد كه اين صله، پنهانى صورت گيرد و او نداند كه از طرف امام است .
هنگامى كه ابو جعفر كيسه پول را به آن مرد هاشمى داد، او دست به دعا بلند كرد و گفت: خداوندا! به اين مرد احسان كننده پاداش خير بده كه گاه گاهى پولى براى ما مى ‏فرستد و ما بدين وسيله زندگيمان را سروسامان مى دهيم؛ اما جعفر (ع) با وجود آن همه ثروت و دارائى كه دارد چيزى براى ما نمى ‏فرستد. 8
اما صادق (ع) صله‏ ها و عطاها و احسانهايش را حتى از كسانى كه با او قطع ارتباط كرده بودند، نمى ‏بريد. حتى در ساعت و لحظه وفات نيز به فكر خويشاوندانش بود و موقعى كه دستور داد براى همه آنان چيزى فرستاده شود، فرمود به حسن بن على افطس 9نيز هفتاد دينار بدهند.
به امام عرض شد، آيا به مردى كه با دشنه به شما حمله كرده و مى ‏خواسته است شما را بكشد، پول مى ‏دهيد؟!
در پاسخ فرمود: مگر قرآن نمى ‏خوانيد كه مى ‏گويد:
و الذين يصلون ما امر الله به ان يوصل و يخشون ربهم و يخافون سوء الحساب.10
و كسانى كه پيوند برقرار مى ‏كنند آنجا كه خداوند فرمان پيوند و ارتباط داده و از پروردگارشان مى ‏ترسند و از حسابرسى بد بيمنا كند.
و در ادامه سخنش فرمود: خداوند بهشت را آفريده و آن را پاكيزه و معطر ساخته است و بوى عطرآگين آن از مسافت دو هزار ساله به مشام مى ‏رسد، اما عاق والدين و قطع كننده بارحم و خويشاوند نزديك، بوى آن را احساس نمى ‏كند.
اين بود شمه‏اى از احسانها و صله‏ هاى پنهانى امام كه نشانگر مهر و محبت عواطف انسانى آن حضرت تواند باشد.

پى نوشتها:

1- همان كتاب، مجلس 11.
2- بحار الانوار، ج 47، ص 61.
3- ابراهيم /7.
4- بحارالانوار، ج 47،ص 43.
5- او يكى از شعراى شيرين سخن و از ابراز كنندگان مراتب ولاء و دوستى اهل بيت بوده است. نگاه كنيد به اغانى،
ج 17، ص 30 و اعيان الشيعه، ج 13، ص 346.
6- رجال كشى، ص 161.
7- بحارالانوار، ج 47، ص 60.
8- مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 273.
9- او حسن بن على اصغر بن على بن حسين عليهما السلام بود كه همراه محمد بن عبدالله خروج كرد و به دستش يك پرچم سفيد بود و در اين راه سختى و مشقت زياد كشيد. گويند در ميان ياران محمد، شخصى به شجاعت، دليرى و بردبارى حسن نبوده است و از بس قدى كشيده و بازوى نيرومند داشت به او نيزه آل ابى طالب مى‏ گفتند. پس از آنكه محمد كشته شد، حسن افطس متوارى گرديد؛ اما موقعى كه امام صادق (ع) وارد عراق شد و با ابوجعفر منصور ديدار فرمود، نزد او درباره حسن شفاعت كرد و منصور هم از حسن درگذشت و با اين لطف و محبتى كه امام درباره حسن كرد و با وصف آن همه احسان و نكوئى، مع ذلك او با دشنه به امام حمل كرد و قصد قتل او را داشت .
10- الرعد /21.


صفحاتى از زندگانى امام جعفر صادق (ع)، ص 307 - 311.